{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ششم

پارت ششم

همون پسری بود که به اشتباه روی صندلیش نشسته بودم.
آروم ازش جدا شدم و ممنونی زیر لب گفتم.
به سمت صندلی کناریش قدم برداشتم و آروم و با تردید نشستم.
اواسط فیلم بود و من مداما سرم رو به عقب می چرخوندم تا ببینم یونجون میاد یا نه؟
ولی هیچ.
انگار من براش واقعا بی اهمیت باشم.
هرچند که نامزدی ما صوری و به اجبار خانواده هامون بوده ولی، این حجم از بی اهمیتی واقعا از کنترل خارج بود.
امروز به اجبار خانواده ی اون برای مثلا اولین قرارمون اومدیم سینما و اون، حتی به خودش زحمت نداد که بگه نمیتونه بیاد!
احساس تحقیر دارم.
چی بدتر از اینکه نامزدت بهت توجه نکنه؟
هرچند ما عاشق هم نبودیم.
هرچند ازدواج اجباری بود.
اما، اما دوست که میتونستیم باشیم؟
یعنی حتی به عنوان یه دوست هم دلش نمی خواست حتی ذره ای برای من ارزش قائل باشه؟
مسخره است.
پنجشنبه ها، معمولا زوج های تو کره باهم بیرون میرن و تا شب خوش میگذرونن.
می خواستم به عنوان یک دوست، فقط امروز رو کنار هم بگذرونیم.
اما اون انگار هیچ گونه تمایلی به من نداشت.
من باید حقیقت رو قبول کنم.
ازدواج ما زوری بود.
البته هنوز به ازدواج نرسیدیم، اما نامزد که هستیم!
نامزد هایی که واقعا، نامزد نیستن.
فیلم به جاهای حساس کشیده شد.
بی اهمیت به فیلم روبه روم پلکی زدم.
درست توی همین لحظه متوجه شدم گوله اشکی در پشت چشم هام انتظار پلکی رو از جانب من می کشیده.
داشتم گریه میکردم؟
برای کی؟
یه پسر؟
احمقانه ست.
دیدگاه ها (۳۴)

عنوان: به عنوانِ دوست پسرت (یوتا اوکوتسو)وقتی با هم راه می‌ر...

عنوان: به عنوانِ دوست پسرت (یوجی ایتادوری)وقتی ناراحتی، با ک...

ازدواج به اجبارپارت ۱۱بعد از اون قضایا ا.ت تصمیم گرفت زندگی ...

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

صدای بارون روی سقف فلزی انباری می‌کوبید. کاتسوکی بدون اینکه ...

عاشقانه های شبنم

سلام بچه‌ها امیدوارم خوب باشید..یه مدت خیلی زیادی که میگید چ...

𝑻𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂 𝑯𝒆𝒊𝒓 — وارث مافیا*مقدمه:بارون نم‌نم می‌بارید.یه رو...

وقتی بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه

Destiny part 10

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط