" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۷۹
ویو راوی
نورا به سمت تخت رفت تا چند دقیقه استراحت کنه ولی همینکه روی تخت نشست چشمش به ساعتی که روی میز بود خورد ، اون ساعت حتما برای تهیونگ بود و براش خیلی مهم بود
+ حالا میبینی کیم تهیونگ که چجوری تلافی کنم
با چشمای سراسر شیطنت از جاش بلند شد و به سمت میز رفت و ساعت رو از روش برداشت و بیصدا از اتاق خارج شد و پشست میز آشپزخونه نشست و منتظر تهیونگ موند
چند دقیقه گذشت و بلاخره با صدای قطع شدن آب نورا متوجه شد که تهیونگ از حموم خارج شده
چند ثانیه نکشید که تهیونگ از اتاق خارج شد و درحالی که با حوله موهاش رو خشک میکرد گفت
_ میگم نورا ساعت منو ندیدی ، گذاشته بودم رو ...................
با دیدن ساعتش تو دست نورا حرفش قطع شد که نورا گفت
+ دنباله این میگردی ؟ عزیزم ؟
تهیونگ آب گلوش رو صدادار قورت داد و گفت
_ نورا اون .......دست تو چیکار میکنه ؟
_ چطور ؟
_ قشنگم ؟ لطفا میدی ؟
نورا از سر لجبازی سر شو بالا انداخت و نچ بلندی گفت که تهیونگ یه قدم جلوتر اومد که با صدای نورا سرجاش وایستاد
+بیای جلو میندازم زمین
_ نه نه .....باشه ......عزیزم ؟ قشنگم ؟ نمیدی به من ؟
و دوباره نورا با صدای بلند گفت
+نچچچچ
_ نورا .......بده من لطفا
+نه نه نه
_ نورا ......برای بار اخر میگم .......نمیدی ؟
نورا با تموم لجبازیش گفت
+ نهههههه
تهیونگ زیر لب جوری که نورا بشنوه گفت
_ خودت خواستی وروجک
نورا که از این حرف تهیونگ تعجب کرده بود با دویدن تهیونگ به سمتش به خودش رو و شروع کرد به جیغ جیغ کردن و اون هم شروع کرد به دویدن دور خونه
تهیونگ خندید و گفت
_ وایسا وروجک کوچولو
نورا به سرعت پشت مبل رفت که تهیونگ اومد جلوی مبل و گفت
_ وروجک .......بده اونو
+ نمیدممممم
نورا به محض اینکه اینو گفت دویید سمت میز آشپزخونه خونه که تهیونگ سریعا خودشو به اونجا رسوند
+ باشه .........باشه میدم بهت .......فقط برو کنار
تهیونگ به حرف نورا گوش داد و کنار رفت که به ثانیه نکشید نورا سریع به سمت مبل دوید که تهیونگ محکم بغلش کرد که صدای خنده نورا کل خونه رو پر کرد
_ گرفتمت وروجک .........حالا بده ببینم
نورا با لب و لوچه آويزون ساعت رو تحویل تهیونگ داد که تهیونگ گفت
_ چرا لب و لوچه ات آويزونه ؟
+ خب ندادی اینو بهم
تهیونگ تک خنده ای کرد و گفت
_ همین ؟ ........ خانومه من نباید به خاطر یه ساعت لب و لوچه اش آويزون بشه
نورا عین بچه های کوچولو بهونه گرفت و به ساعت اشاره کرد و گفت
+ ولی من اونو میخوام
_ اینو میخوای ؟
نورا عین بچه ها سرشو به نشانه تأیید تکون داد که تهیونگ گفت
_ خب بیا
تهیونگ ساعت رو به نورا داد و نورا با ذوقی که داشت گفت
+جدی جدی ؟
_ اره
نورا از شدت خوشحالی یه دور کل خونه رو دوید و بعد از مدتی به اتاق رفتن تا برای فردا استراحت کنن ..........................
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۷۹
ویو راوی
نورا به سمت تخت رفت تا چند دقیقه استراحت کنه ولی همینکه روی تخت نشست چشمش به ساعتی که روی میز بود خورد ، اون ساعت حتما برای تهیونگ بود و براش خیلی مهم بود
+ حالا میبینی کیم تهیونگ که چجوری تلافی کنم
با چشمای سراسر شیطنت از جاش بلند شد و به سمت میز رفت و ساعت رو از روش برداشت و بیصدا از اتاق خارج شد و پشست میز آشپزخونه نشست و منتظر تهیونگ موند
چند دقیقه گذشت و بلاخره با صدای قطع شدن آب نورا متوجه شد که تهیونگ از حموم خارج شده
چند ثانیه نکشید که تهیونگ از اتاق خارج شد و درحالی که با حوله موهاش رو خشک میکرد گفت
_ میگم نورا ساعت منو ندیدی ، گذاشته بودم رو ...................
با دیدن ساعتش تو دست نورا حرفش قطع شد که نورا گفت
+ دنباله این میگردی ؟ عزیزم ؟
تهیونگ آب گلوش رو صدادار قورت داد و گفت
_ نورا اون .......دست تو چیکار میکنه ؟
_ چطور ؟
_ قشنگم ؟ لطفا میدی ؟
نورا از سر لجبازی سر شو بالا انداخت و نچ بلندی گفت که تهیونگ یه قدم جلوتر اومد که با صدای نورا سرجاش وایستاد
+بیای جلو میندازم زمین
_ نه نه .....باشه ......عزیزم ؟ قشنگم ؟ نمیدی به من ؟
و دوباره نورا با صدای بلند گفت
+نچچچچ
_ نورا .......بده من لطفا
+نه نه نه
_ نورا ......برای بار اخر میگم .......نمیدی ؟
نورا با تموم لجبازیش گفت
+ نهههههه
تهیونگ زیر لب جوری که نورا بشنوه گفت
_ خودت خواستی وروجک
نورا که از این حرف تهیونگ تعجب کرده بود با دویدن تهیونگ به سمتش به خودش رو و شروع کرد به جیغ جیغ کردن و اون هم شروع کرد به دویدن دور خونه
تهیونگ خندید و گفت
_ وایسا وروجک کوچولو
نورا به سرعت پشت مبل رفت که تهیونگ اومد جلوی مبل و گفت
_ وروجک .......بده اونو
+ نمیدممممم
نورا به محض اینکه اینو گفت دویید سمت میز آشپزخونه خونه که تهیونگ سریعا خودشو به اونجا رسوند
+ باشه .........باشه میدم بهت .......فقط برو کنار
تهیونگ به حرف نورا گوش داد و کنار رفت که به ثانیه نکشید نورا سریع به سمت مبل دوید که تهیونگ محکم بغلش کرد که صدای خنده نورا کل خونه رو پر کرد
_ گرفتمت وروجک .........حالا بده ببینم
نورا با لب و لوچه آويزون ساعت رو تحویل تهیونگ داد که تهیونگ گفت
_ چرا لب و لوچه ات آويزونه ؟
+ خب ندادی اینو بهم
تهیونگ تک خنده ای کرد و گفت
_ همین ؟ ........ خانومه من نباید به خاطر یه ساعت لب و لوچه اش آويزون بشه
نورا عین بچه های کوچولو بهونه گرفت و به ساعت اشاره کرد و گفت
+ ولی من اونو میخوام
_ اینو میخوای ؟
نورا عین بچه ها سرشو به نشانه تأیید تکون داد که تهیونگ گفت
_ خب بیا
تهیونگ ساعت رو به نورا داد و نورا با ذوقی که داشت گفت
+جدی جدی ؟
_ اره
نورا از شدت خوشحالی یه دور کل خونه رو دوید و بعد از مدتی به اتاق رفتن تا برای فردا استراحت کنن ..........................
- ۶۱۰
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط