رمان جونگکوک
نام رمان :ازدواج اجباری
𓂃 ࣪˖ ִֶָ☾. پارت سوم
____________________________
هنوز حرفم تموم نشد که چشمم خورد به مردی و پسر جونی روی مبل......
بابای والری :والری....
با تعجب به پسر روبه روم نگاه میکردم
پسره موهای مشکی و کمی بهم ریختهای داشت که چند تارش روی پیشونیش افتاده بودن چشمهای تیره و کشیدهاش با نگاهی سرد و نافذ بهم خیره شده بودن فک خوشتراش و لبهای برجستهای داشت و یه گوشواره کوچیک توی گوشش خودنمایی میکرد تیشرت مشکی جذبش اندام ورزیدهاش رو به خوبی نشون میداد و تتوهای مشکی و پیچیدهای تمام دست راستش رو پوشونده بودن از انگشتهاش گرفته تا بالای آرنج یه زنجیر نقرهای هم دور گردنش بود
آروم چند قدم جلو رفتم و نگاه بابام کردم
"+اینجا چه خبره، چرا مامانم داره گریه میکنه
مامانم اومد کنارم و دستمو گرفت
مامان والری :دخترم. چیزی نیست برو داخل اتاقت
میخواستم چیزی بگم که مرد کنار پسره بلند شد و اومد جلو
بابای جونگکوک :دخترم تو باید والری باشی درسته؟
" +ب.... بله
بابای جونگکوک:بشین لطفا میخوام باهات حرف بزنم
با تعجب به مامان بابام نگاه کردم و آروم روی مبل روبه روی پسره نشستم
بابای جونگکوک :خب دخترم ما اومدیم اینجا تا درباره چیزی باهات حرف بزنم
" +خب.... چی؟
بابام هوفی کشید و دستشو روی سرش کشید
بابای والری :دخترم..... تو باید ازدواج کنی
با شنیدن حرف بابام انگار تمام دنیا روی سرم خراب شد نگاهم بین صورت جدی پدرم و دستهایی که از عصبانیت مشت کرده بودم میچرخید باورم نمیشد بعد از تمام سالهایی که برای خودم زندگی کرده بودم حالا قرار بود سرنوشت من رو با یک جمله تغییر بده
صدام در نمیومد به یک. بدبختی نفس کشیدم
"+بابا چی میگی....من..... من منظورتو نمیفهمم
" _یعنی باید با من ازدواج کنی.... چیو نمیفهمی
با صدای پسره روبه روم.چزخیدم و به چشمای خمار مشکیش نگاه کردم
از روی. مبل بلند شدم و دستامو مشت کردم
"+یعنی چی..... من نمیخوام ازدواج کنم شما چطوری بدون هماهنگی من این تصمیمم لعنتی گرفتن......
بابای جونگکوک:والری این ازدواج به نفعه خانواده خودته..... اتفاقی که برای خانواده من. نمیفته، خانواده خودت آسیب میبینه
" +چی.... منظورت چیه....
"+بابا.، مامان این آقا چی میگه...
بابای والری :والری تو مجبوری ازدواج کنی باشه دیگه بحث نکن برو داخل اتاقت بعدا جونگکوک میاد باهات حرف بزنه
با شنیدن حرف جونگکوک فهمیدم منظورش همین پسره روبه رویمه.....
"+بابا داری......
هنوز حرفم تموم نشد که بابام با داد بلندی زد
بابای والری :برو داخل اتاقت.... گمشو، زود...
با حرص به بابام نگاه کردم، چشمامو چرخوندم و. با نفرت به جونگکوک نگاه کردم
با سرعت دویدم سمت اتاقم و در محکم بستم
خودمو انداختم روی تخت دیگه طاقت نیوردم و شروع به گریه کردن، کردم
"+چرا من...
همینجوری درحال گریه کردن غصه خوردن بودم که صدای تق در اومد
" +هرکی هستی.... برو...
یهو در باز شد، جونگکوک وارد اتاق شد
با نگاه سرد و خمار بهم خیره شد
"+چیه.... نگاه دارم (داد)
جونگکوک. در اتاق بست و اومد کنارم روی تخت نشست
" +برو بیرون نمیخوام حرف بزنم
جونگکوک پوزخندی زد
بهم نزدیک شد آروم عقب کشیدم و لبه تخت نشستم
" _ نترس کوچولو نمیخورمت....
__________________________________
ببخشید دیر شد حالم خوب نبود 🧸🍓
𓂃 ࣪˖ ִֶָ☾. پارت سوم
____________________________
هنوز حرفم تموم نشد که چشمم خورد به مردی و پسر جونی روی مبل......
بابای والری :والری....
با تعجب به پسر روبه روم نگاه میکردم
پسره موهای مشکی و کمی بهم ریختهای داشت که چند تارش روی پیشونیش افتاده بودن چشمهای تیره و کشیدهاش با نگاهی سرد و نافذ بهم خیره شده بودن فک خوشتراش و لبهای برجستهای داشت و یه گوشواره کوچیک توی گوشش خودنمایی میکرد تیشرت مشکی جذبش اندام ورزیدهاش رو به خوبی نشون میداد و تتوهای مشکی و پیچیدهای تمام دست راستش رو پوشونده بودن از انگشتهاش گرفته تا بالای آرنج یه زنجیر نقرهای هم دور گردنش بود
آروم چند قدم جلو رفتم و نگاه بابام کردم
"+اینجا چه خبره، چرا مامانم داره گریه میکنه
مامانم اومد کنارم و دستمو گرفت
مامان والری :دخترم. چیزی نیست برو داخل اتاقت
میخواستم چیزی بگم که مرد کنار پسره بلند شد و اومد جلو
بابای جونگکوک :دخترم تو باید والری باشی درسته؟
" +ب.... بله
بابای جونگکوک:بشین لطفا میخوام باهات حرف بزنم
با تعجب به مامان بابام نگاه کردم و آروم روی مبل روبه روی پسره نشستم
بابای جونگکوک :خب دخترم ما اومدیم اینجا تا درباره چیزی باهات حرف بزنم
" +خب.... چی؟
بابام هوفی کشید و دستشو روی سرش کشید
بابای والری :دخترم..... تو باید ازدواج کنی
با شنیدن حرف بابام انگار تمام دنیا روی سرم خراب شد نگاهم بین صورت جدی پدرم و دستهایی که از عصبانیت مشت کرده بودم میچرخید باورم نمیشد بعد از تمام سالهایی که برای خودم زندگی کرده بودم حالا قرار بود سرنوشت من رو با یک جمله تغییر بده
صدام در نمیومد به یک. بدبختی نفس کشیدم
"+بابا چی میگی....من..... من منظورتو نمیفهمم
" _یعنی باید با من ازدواج کنی.... چیو نمیفهمی
با صدای پسره روبه روم.چزخیدم و به چشمای خمار مشکیش نگاه کردم
از روی. مبل بلند شدم و دستامو مشت کردم
"+یعنی چی..... من نمیخوام ازدواج کنم شما چطوری بدون هماهنگی من این تصمیمم لعنتی گرفتن......
بابای جونگکوک:والری این ازدواج به نفعه خانواده خودته..... اتفاقی که برای خانواده من. نمیفته، خانواده خودت آسیب میبینه
" +چی.... منظورت چیه....
"+بابا.، مامان این آقا چی میگه...
بابای والری :والری تو مجبوری ازدواج کنی باشه دیگه بحث نکن برو داخل اتاقت بعدا جونگکوک میاد باهات حرف بزنه
با شنیدن حرف جونگکوک فهمیدم منظورش همین پسره روبه رویمه.....
"+بابا داری......
هنوز حرفم تموم نشد که بابام با داد بلندی زد
بابای والری :برو داخل اتاقت.... گمشو، زود...
با حرص به بابام نگاه کردم، چشمامو چرخوندم و. با نفرت به جونگکوک نگاه کردم
با سرعت دویدم سمت اتاقم و در محکم بستم
خودمو انداختم روی تخت دیگه طاقت نیوردم و شروع به گریه کردن، کردم
"+چرا من...
همینجوری درحال گریه کردن غصه خوردن بودم که صدای تق در اومد
" +هرکی هستی.... برو...
یهو در باز شد، جونگکوک وارد اتاق شد
با نگاه سرد و خمار بهم خیره شد
"+چیه.... نگاه دارم (داد)
جونگکوک. در اتاق بست و اومد کنارم روی تخت نشست
" +برو بیرون نمیخوام حرف بزنم
جونگکوک پوزخندی زد
بهم نزدیک شد آروم عقب کشیدم و لبه تخت نشستم
" _ نترس کوچولو نمیخورمت....
__________________________________
ببخشید دیر شد حالم خوب نبود 🧸🍓
- ۳.۰k
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط