{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی

وقتی به خاطر مامان بابای تهیونگ مجبورین از هم جدا بشین اما...]

______________________

بعد چند دقیقه نایون بدو بدو از پله ها پایین اومد

"+دخترم
" +الان مامان بزرگ بابا بزرگ بیا بریم لباساتو تنت کنم

نایون دستاشو باز کردم فهمیدم دختر لوسم دلش میخواد بغلش کنم یکم نزدیک رفتم و محکم بغلش کردم و لپشو بوسیدم

"+دختر لوس خودمی

نایون لبخندی زد دستاشو محکم تر دور گردنم حلقه کرد
یکی یکی از پله ها بالا رفتم وارد اتاق نایون شدم اتاقش به سلیقه تهیونگ چیده شده بود یه اتاق کوچولوی بامزه با دیوارای صورتی روشن و کلی عروسک رنگارنگ که هر گوشه‌ش یه حس شیرین و بچگونه داره یه تخت کوچولو با پتوی نرم و طرح دار کنار پنجره‌ست و چندتا عروسک خرسی و خرگوشی روش لم دادن روی زمینم یه فرش نرم و رنگی پهنه و چندتا اسباب بازی و کتاب قصه اینور اونورشه شب شده و نور ماه از پنجره میاد تو و کل اتاق رو آروم و دنج کرده انگار یه دنیای کوچولوی پر از بازی و خیال و شیطنت ساخته شده

نایون روی زمین گذاشتم و در کمد سفید رنگشو باز کردم و لباس کیوت و خوشگلی براش آوردم

"+دخترم روی تخت بشین تا لباستو بتونم تنت کنم

نایون روی تخت نشست یکم نزدیکش شدم و شروع کردم به در آورد لباسش
لباس های که از کمد در آورد تنش کردم و موهاشو خرگوشی بستم و تیت کمرنگی براش زدم

" +چقدر دختر مامان قشنگ شده

"*ممنون مامانی(بچه گونه)

لبخندی زدم که یهو صدای اومد دست نایون گرفتم و از اتاق خارج شدیم نایون روی مبل نشوندم و خودم رفتم سمت در

"+کیه..؟

صدای زنی با صدای ضعیف اومد

" & منم

فهمیدم مامان بابای تهیونگ رسیدن ولی چرا تهیونگ خونه نیست هوف...

در خونه رو باز کردم مامان بابای تهیونگ جلوم وایساده بودن

"+سلام بابا
" +سلام مامان(😑)

مامان بابای تهیونگ بدون سلام کردن اومد داخل خونه و روی مبل داخل سالن نشستن در خونه رو با ناراحتی بستم و رفتم کنارشون

"+خوش اومدین
"+میز آمادست بفرمایید سر میز

"&نیومدیم برای غذا خوردن خوشگذرونی

با حرف مامان تهیونگ تعجب کردم اگه نیومدن برای غذا خوردن پس چرا اومد

مامان تهیونگ شروع کرد به حرف زدن.

" & باید از تهیونگ جدا بشی و نایون هم به تهیونگ بدی

"+ببخشید اون وقت چرا

با حرف مامان تهیونگ اعصبانی شدم دیگه احترام گذاشتن برام مهم نبود

"&چون من میگم تو در حد نیستی که با تهیونگ ازدواج کنی و مادر نایون بشی

(علامت بابای ته"؟)

"؟ همین جور که میدونی ما اصلا راضی نبودیم که با تهیونگ ازدواج کنی و الانم راضی نیستیم تهیونگ قرار ازداوج کنه با یکی از دختر های رئیس شرکت پس باید از زندگی تهیونگ بری بیرون و هیچ وقت بچه تو نبینی


با حرف بابای تهیونگ قلبم ریخت اینا کی برای خودشون میگن این حرفا چیه

"+من اینکار رو نمی کنم (بغض)
" +هرچقدر هم شما از من راضی نباشید و عروس خودتون نبینین من از کنار تهیونگ جم هم نمی‌خورم و اینم بگم بچمو به هیچ کس نمیدم

بدون توجه به اینکه کی هستن و میخوان حرف بزنن دست نایون گرفت و رفتم سمت پله ها

هنوز به اتاق نرسیدمه صدای مامان تهیونگ بلد شد

" & به نفعته از زندگیمون گمشی بیرون

با داد گفتم

" +من نمیرم من زندگیمو دوست دارم و به خاطر شما زندگیمو خراب نمی کنم

"&اگه نری از زندگیمون بیرون خودم کاری میکنم که دیگه تهیونگ نتونه کنارت بمونه

با شنیدن حرفش خشکم زد نایونم دستمو محکم گرفته بود و با ترس به مامان بزرگش نگاه میکرد

"+شما نمیتونین منو مجبور کنین

"&میتونم

بابای تهیونگ که تا اون لحظه ساکت بود از جاش بلند

"؟فکر کردی تهیونگ میتونه جلوی ما وایسه

"+تهیونگ خودش منو دوست داره

"&عشقش به تو جلوی آینده‌شو نمیگیره

اشکام داشت میریخت ولی نمیخواستم جلوی اونا گریه کنم

"+من از تهیونگ جدا نمیشم

همون لحظه صدای باز شدن در اومد
تهیونگ وارد خونه شد و همین که منو دید که اشک میریزم سریع اومد سمتم

_____________________

ببخشید دیر شد ملکه هام 💞❤️
دیدگاه ها (۸)

چند پارتی (درخواستی)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط