{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my favourite drug 111

ادامه داد:
-اها راستی چجوری پیدام کردی؟
چرا تنها اومدی برای نجاتم؟از کجا اومدی؟
اصلا چجوری نجاتم دادی؟
اون پسر بچه ی توی ماشین کی بود؟
یلحظه به هوش اومدم و دیدم یه بچه با ترس داره به خونم نگاه میکنه و دوباره غش کردم،دادگاه چی شد؟
این پلیسا برای همین اینجا بودن درسته؟چقدر هم که سیریشن..
راستی فهمیدی کی اون مدارک رو از طرف من فرستاده؟
نکنه فکر میکنی من فرستادم؟
اهاا مامانت چرا توی دادگاه اینجوری دربارم حرف میزد؟
این همه دروغ رو دیگه جدی از کجا میارن اینا؟تو خودت چرا نمیرف....






جلوی دهنش رو گرفتم و گفتم:
-نفس بکش




انگار واقعا هم حدسم درست بود موقع حرف زدن نمک نفس نمی‌گرفت..


چند بار نفس عمیق کشید که شروع کردم:
-از پنجره اومدم و دلیل تنها اومدنم به خاطر این بود که چند وقت بود از خونه رفته بودم




گفت:
-الان چی؟الان توی اون خونه ای؟





گفت:
-فقط به خاطر مین جی..وگرنه تا الان رفته بودم





بهش توضیح دادم که چطور نجاتش دادم و با این پسر یوری و یان اشنا شدم..گفت:
-پس یوری الان کجاست؟




چیزی نگفتم که مشکوک گفت:
-جونگ کوک؟




گفتم:
-خب ببین کار خاصی نکردم فقط دوتا دستاش رو قطع کردم و فرستادمش زندان





زد توی سرش:
-وای خاک تو سرم..پس اونی که اون مدارک رو داده یوری نبوده؟



گفتم:
-هنوز نمیدونم... چون این چند وقت نبودم برای همین مامانم به جای من میرفته دادگاه





حالا که جواب سوالاش رو دادم رفت توی فکر،گفت:
-تو که بهم شک نکردی؟کردی؟





صورتش رو توی دستام گرفتم و با لبخند گفتم:
-نه..حتی یک درصد هم نه




لبخند زد که اروم کنارش روی تخت خوابیدم و بغلش کردم:
-هیچی دیگه نمیتونه جدامون کنه،دیگه این اجازه رو به هیچکس نمیدم لارا...پس نگران هیچی نباش...
همه چیز رو درست میکنم و اون موقع میتونیم راحت توی خونه ی خودمون زندگی کنیم..
یه عمارت دو برابر اینجا.. یا سه برابر؟چطوره؟





هنوزم توی فکر بود:
-خوبه ولی..




نگاش کردم و اروم با موهاش بازی کردم:
-ولی چی؟




گفت:
-مگه اونموقع نمی گفتی که برم؟
نمیخوام به خاطر عذاب وجدان اتفاقی که برام افتاد وانمود کنی دوسم داری..
میتونی همین الان بری و زندگی خودتو بکنی





گفتم:
-چه زندگی ای لارا؟تو فکر کردی من بدون تو معنی ای هم دارم؟





خواست چیزی بگه که تهدید وار گفتم:
-بزار خیالت رو راحت کنم..
من بدون تو از این در خارج نمیشم و نمیزارم خودت هم خارج شی..دیگه قرار نیست از همدیگه جدا شیم!





اولش ناراحت نگام کرد ولی بعد با خنده ادا در اورد و گفت:
-ددی چه تتو هایی داریی وایی اومو‌ اومو چقدر صدات بمههه





با انگشت زدم روی دماغش و گفتم:
-وقتی اینطوری میکنی دوست دارم یک لقمه کنم و قورتت بدم





گفتم:
-پس خوب شد نقشم رو ادامه ندادم خیلی چیزا توی ذهنم بود بگم..ولی وایسا ببینم
دیدگاه ها (۳)

پارت شیش اون اون یوری نبود ولی انگار میخواست خودکشی کنه رفتم...

باز هم موتور ام رو گرفتنداینبار پلیس راههرچه التماس کردم قبو...

ببینم بدتر از حال من الآن کسی داره ؟به مامان همه چیز رو گفتم...

Do I love him, or do I hate him?p:³رفتم جلوی در مهد کودک تا ...

*عشق در اعماق یک مافیا* پارت 2اون‌قدر خسته بودم که نفهمیدم چ...

پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط