*عشق در اعماق یک مافیا*
*عشق در اعماق یک مافیا*
پارت 2
اونقدر خسته بودم که نفهمیدم چطور خودم رو پرت کردم روی تخت. با همون لباسایِ مچاله، بیهوش شدم...
**[صبح روز بعد]**
با صدایِ جیغِ یه قهوهسازِ کوفتی چشمام رو باز کردم. آخه چرا باید انقدر صدا بده؟! انگار مغزم داره از تو ضرب میگیره. آخ... سرم! انگار دارن با پتک میکوبن تو سرم.
یاد دیشب افتادم... یاد اون خونهی لعنتی. شرط میبندم الان که برگردم، بابام قراره دوباره همون فیلم همیشگی رو بازی کنه: غر زدن و کتک. باورم نمیشه... هنوز مامان سرد نشده بود که اون مرتیکه با اون منشیِ به اصطلاح "بینقصش" ازدواج کرد. اصلاً چی داره این زن هرزه که بابام انقدر دوستش داره میشه؟ من خیانتش رو با همین چشمایِ خودم دیدم، ولی اگه به بابام بگم، عمراً باور کنه. پس باید مدرک جمع کنم. آره، باید گندش رو دربیارم. اصلاً بزار زندگیِ بابام به آتیش کشیده بشه، برام مهم نیست!
لباسام رو عوض کردم و از اتاق زدم بیرون. یوری توی آشپزخونه بود و داشت بویِ محشرِ صبحونه کل خونه رو برمیداشت.
با صدایِ خوابآلود و گرفته گفتم: «صبح بخیر...»
یوری با همون انرژیِ عجیب و غریبش چرخید سمتم و گفت: «صبح بخیر! بالاخره بیدار شدی؟»
رفتم سمت کشو، یه قرص سردرد انداختم بالا و گفتم: «یوری، بعد صبحونه پایه هستی بریم بیرون یه دوری بزنیم؟»
یوری نیشش باز شد و با هیجان گفت: «معلومه که پایه ام!»
خندیدم، همونطور که بیحال بودم گفتم: «تو چجوری این وقتِ صبح انقدر انرژی داری؟!»
خندید و گفت: «ما اینیم دیگه! سحرخیز باش تا کامروا باشی!»
اتفاقات دیشب رو برای چند لحظه گذاشتم تویِ جعبهیِ سیاه ذهنم و بهش قفل زدم. لبخند زدم و گفتم: «خب خانم سحرخیز، بگو ببینم چی پختی برای ما؟»
یوری با یه لبخندِ شیطنتآمیز گفت: «خانمِ سحرخیز تصمیم گرفته پنکیکِ مورد علاقهی امیلی رو درست کنه!»
چشمام برق زد: «آخجون! خدا میخواست بیدار شم، وگرنه این پنکیک رو از دست میدادم!»
نشستم پشت میز. وقتی یوری پنکیک رو گذاشت جلوم، انگار برای چند دقیقه، واقعاً همهچی قشنگ بود.
**[از دید امیلی]**
همونجا تصمیم گرفتم: امروز کلاً میخوام یادی از گذشته نکنم. بیرون رفتن با یوری همیشه حالم رو خوب میکنه. من عاشق خرید کردنم، ولی هیچی مثل شهربازی نیست. یه هیجانِ خالص... پس امشب رو با یوری میترکونیم!
ادامه دارد........
گرلام واستون چندتا لباس خونگی گذاشتم تصور قوی داشته باشید🤓
شرط:
لایک:۵
کامنت:۵
شرطا رو برسونید پارت بعد رو بزارم 💕
پارت 2
اونقدر خسته بودم که نفهمیدم چطور خودم رو پرت کردم روی تخت. با همون لباسایِ مچاله، بیهوش شدم...
**[صبح روز بعد]**
با صدایِ جیغِ یه قهوهسازِ کوفتی چشمام رو باز کردم. آخه چرا باید انقدر صدا بده؟! انگار مغزم داره از تو ضرب میگیره. آخ... سرم! انگار دارن با پتک میکوبن تو سرم.
یاد دیشب افتادم... یاد اون خونهی لعنتی. شرط میبندم الان که برگردم، بابام قراره دوباره همون فیلم همیشگی رو بازی کنه: غر زدن و کتک. باورم نمیشه... هنوز مامان سرد نشده بود که اون مرتیکه با اون منشیِ به اصطلاح "بینقصش" ازدواج کرد. اصلاً چی داره این زن هرزه که بابام انقدر دوستش داره میشه؟ من خیانتش رو با همین چشمایِ خودم دیدم، ولی اگه به بابام بگم، عمراً باور کنه. پس باید مدرک جمع کنم. آره، باید گندش رو دربیارم. اصلاً بزار زندگیِ بابام به آتیش کشیده بشه، برام مهم نیست!
لباسام رو عوض کردم و از اتاق زدم بیرون. یوری توی آشپزخونه بود و داشت بویِ محشرِ صبحونه کل خونه رو برمیداشت.
با صدایِ خوابآلود و گرفته گفتم: «صبح بخیر...»
یوری با همون انرژیِ عجیب و غریبش چرخید سمتم و گفت: «صبح بخیر! بالاخره بیدار شدی؟»
رفتم سمت کشو، یه قرص سردرد انداختم بالا و گفتم: «یوری، بعد صبحونه پایه هستی بریم بیرون یه دوری بزنیم؟»
یوری نیشش باز شد و با هیجان گفت: «معلومه که پایه ام!»
خندیدم، همونطور که بیحال بودم گفتم: «تو چجوری این وقتِ صبح انقدر انرژی داری؟!»
خندید و گفت: «ما اینیم دیگه! سحرخیز باش تا کامروا باشی!»
اتفاقات دیشب رو برای چند لحظه گذاشتم تویِ جعبهیِ سیاه ذهنم و بهش قفل زدم. لبخند زدم و گفتم: «خب خانم سحرخیز، بگو ببینم چی پختی برای ما؟»
یوری با یه لبخندِ شیطنتآمیز گفت: «خانمِ سحرخیز تصمیم گرفته پنکیکِ مورد علاقهی امیلی رو درست کنه!»
چشمام برق زد: «آخجون! خدا میخواست بیدار شم، وگرنه این پنکیک رو از دست میدادم!»
نشستم پشت میز. وقتی یوری پنکیک رو گذاشت جلوم، انگار برای چند دقیقه، واقعاً همهچی قشنگ بود.
**[از دید امیلی]**
همونجا تصمیم گرفتم: امروز کلاً میخوام یادی از گذشته نکنم. بیرون رفتن با یوری همیشه حالم رو خوب میکنه. من عاشق خرید کردنم، ولی هیچی مثل شهربازی نیست. یه هیجانِ خالص... پس امشب رو با یوری میترکونیم!
ادامه دارد........
گرلام واستون چندتا لباس خونگی گذاشتم تصور قوی داشته باشید🤓
شرط:
لایک:۵
کامنت:۵
شرطا رو برسونید پارت بعد رو بزارم 💕
- ۱۴۹
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط