{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی داداش ناتنیت بود...

وقتی داداش ناتنیت بود...
پارت سیزدهم

ویو ات

چند هفته از اون روز گذشت. تهیونگ و من دیگه مثل قبل بودیم، ولی بهتر. دیگه پنهانکاری نبود، دیگه ترس نبود. هر شب کنار هم میخوابیدیم، هر روز صبح باهم صبحانه میخوردیم. زندگی رو به راهی رفته بود که هیچوقت تصور نمیکردم.

تا اینکه یه روز، دوباره حالت تهوع گرفتم. این بار نه فقط یه بار، بلکه هر روز صبح. بهش فکر کردم و یهو همه چی توی ذهنم جا افتاد. دیشب اون شب... ما هیچ محافظتی استفاده نکرده بودیم. نه، نه، نمیتونه.

رفتم داروخانه و تست خریدم. وقتی برگشتم خونه، تهیونگ هنوز سر کار بود. رفتم توی دستشویی و تست رو انجام دادم. چند دقیقه بعد، وقتی به صفحه کوچیک نگاه کردم، دو خط قرمز رو دیدم. دستم لرزید، نفسام بند اومد. حامله بودم.

با دستای لرزان، تست رو گذاشتم توی جیبم و رفتم توی اتاق. نشستم روی تخت و به دیوار خیره شدم. چی میخواستم به تهیونگ بگم؟ واکنشش چی بود؟ میخواست این بچه رو؟ میترسیدم.

وقتی تهیونگ اومد خونه، من توی اتاق بودم. در رو زد و وارد شد.

-ات؟ چرا توی تاریکی نشستی؟ چراغ رو روشن کن.

بلند شدم و چراغ رو روشن کردم. تهیونگ وقتی صورتم رو دید، نگران شد.

-چی شده؟ رنگت پریده... حالت خوب نیست؟

با لرزش، تست رو از جیبم درآوردم و دادم دستش. تهیونگ نگاهش کرد، یه لحظه قیافهاش تغییر کرد، ولی بعد لبخند بزرگی روی لباش نشست.

-ات... این یعنی... یعنی...

+آره... حامله ام.

تهیونگ منو بغل کرد و چرخوند توی هوا. من که تعجب کرده بودم، گفتم:

+چرا خوشحالی؟! مگه نمیترسی؟! ما که ازدواج نکردیم، تو داداش ناتنیم هستی...

تهیونگ منو روی تخت نشوند و روبرویم زانو زد. دستام رو گرفت و نگاه عمیقی بهم کرد.
-ات... از روزی که فهمیدم تو رو دوست دارم، دیگه هیچ ترسی ندارم. این بچه، حاصل عشقه. عشقی که بین ماست. من میخوام باهات ازدواج کنم. میخوام بچه مون رو بزرگ کنیم. میخوام یه خانواده واقعی داشته باشیم. اگه تو هم موافق باشی...

اشک از چشمام جاری شد. این مرد، با تمام وجودش، عاشقم بود. و منم همینطور.

+آره... موافقم.

تهیونگ لبخند زد و منو بغل کرد. توی اون بغل، احساس کردم همه چی درست میشه. همه چی به جای خودش میافته.

---
دیدگاه ها (۰)

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت چهاردهمویو تهیونگیک سال از اون ...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دوازدهمویو اتبا درد شدیدی توی ش...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دهمویو تهیونگهمون روز، جیمین زن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط