{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم
.
.
.
#بخوان_شعر_سخن_ناب
دیدگاه ها (۱۱)

خون دل می خورم و چشم نظر بازم جامجرمم این است که صاحبدل و صا...

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرمتو شدی مادر و من با همه پیری...

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرمتو شدی مادر و من با همه پیری...

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرمتو شدی مادر و من با همه پیری...

شهریار » گزیدهٔ غزلیات یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرمتو شد...

شهریار » گزیدهٔ غزلیاتیار و همسر نگرفتم که گرو بود سرمتو شدی...

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرمتو شدی مادر و من با همه پیری...

شعر زیبایی از استاد گرامی شهریاردر وصف عشق جوانی که به روایت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط