{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوستت دارم و دانم كه تویی دشمن جانم

دوستت دارم و دانم كه تویی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم

غمم اين است كه چون ماه نو انگشت نمايی
ورنه غم نيست كه در عشق تو رسوای جهانم

دم به دم حلقه ی اين دام شود تنگ تر و من
دست و پایی نزنم خود ز كمندت نرهانم

سرو بودم سر زلف تو بپيچيد سرم را
ياد باد آن همه آزادگی و تاب و توانم

كه تو را ديد كه در حسرت ديدار دگر نيست ؟
آری آنجا كه عيان است چه حاجت به بيانم

مرغكان چمنی راست بهاری و خزانی
من كه در دام اسيرم چه بهارم چه خزانم

گريه از مردم هشيار خلايق نپسندند
شده‌ام مست كه تا قطره ی اشکی بفشانم

ترسم اندر بر اغيار ، برم نام عزيزت
چه كنم بی‌تو چه سازم شده‌ای ورد زبانم؟
دیدگاه ها (۷)

دوستت دارم و دانم كه تويي دشمن جانماز چه با دشمن جانم شده ام...

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده ا...

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده ا...

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانماز چه با دشمن جانم شده ام...

#دوستت_دارم_و_دانم_که_تويي_دشمن_جانم  از چه با دشمن جانم شده...

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده ا...

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده ا...

دوستت دارم ودانم که تویی دشمن جانماز چه با دشمن جانم شده ام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط