{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

•••◍⃟♥️𓂃

•••◍⃟♥️𓂃

گفت: وسط این همه سختی
این لبخند رو لبت چی میگه؟

اصلا تو به چی امیدواری؟ به کی امیدواری؟
گفتم: من به همون خدایی امیدوارم که بعد از
هر تاریکی شب به آسمون روشنایی روز رو میبخشه
و بعد از زمستون سرد به زمین طراوت بهار رو..
من امیدوارم چون باور دارم
ما خلق نشدیم که رها بشیمᥫ᭡🌱

#حال_خوب
🌿
🌺‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌🌿
┅────┅◍⃟💞❀
دیدگاه ها (۰)

این روزها می‌گذره… ❤️می‌دونم این روزها گرونی و فشار اقتصادی ...

«مهمان ناخوانده»بارون شدیدی می‌بارید و خیابون‌های شهر تقریبا...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁷⁸نتونست ادامه بده،چشم‌هاشو بست و گوشه ...

برادر ناتنی

رمان اسیر خان پارت هشتم 8

بهار بدون تو

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p86هوا کاملاً تاریک شده بود.ابرهای خاکست...

پارت۲بوسه‌ی کاتسوکی بویِ تندِ عرق، بارون و انفجارهایِ مهارنش...

پارت: 27 (بخش4) **زاویه دید: زین**بارون پاییزی شروع شده بود؛...

پارت ۵۳وقتی واردِ اون بارِ خصوصی شدند، نورهایِ نئونِ قرمز و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط