{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت: 27 (بخش4)

پارت: 27 (بخش4)

**زاویه دید: زین**

بارون پاییزی شروع شده بود؛ تند، شلاقی و بی‌رحم. بدون کاپشن، تمامِ مسیرِ مدرسه تا کتابخانه‌ی عمومی شهر رو دویدم. می‌دونستم هیزل اونجاست. اون همیشه سه‌شنبه‌ها بعد از ظهر می‌رفت اونجا تا درس بخونه .
وقتی درِ شیشه‌ای کتابخونه رو هل دادم و رفتم تو، گرمای محیط به صورتم خورد اما سرمای وحشتناکِ درونم رو حتی یه ذره هم کم نکرد.

اون رو تو انتهای سالن، پشت میز همیشگی‌اش پیدا کردم. یه پلیورِ گشادِ کرم‌رنگ تنش بود، هدفون تو گوشش بود و با یه تمرکزِ دیوانه‌وار داشت یه فرمِ طولانی رو پر می‌کرد. موهای قهوه ایش نامرتب دور صورتش ریخته بود.

با دیدنِ من که مثل موشِ آب‌کشیده بالا سرش ایستاده بودم، خودکار از دستش افتاد. سریع هدفونش رو درآورد و از جاش پرید.
«زین! خدای من، خیسِ آب شدی. دیوونه شدی؟ تو این هوا چرا دویدی؟» چشماش پر از نگرانی بود. همون نگاهِ نرمی که همیشه مثل یه پتو دورم می‌پیچید و آرومم می‌کرد، حالا مثل یه چاقوی کُند داشت قلبم رو تیکه‌تیکه می‌کرد.
دستش رو آورد جلو تا قطره‌های آب رو از روی گونه‌ام پاک کنه، اما من یه قدم محکم به عقب برداشتم. جا خورد. دستش تو هوا خشک شد.

«زین؟» صداش لرزید. «چی شده؟ عکس رو دیدی، نه؟» لبخندِ کمرنگ و تلخی زد. «منم دیدمش. گوشیم از صبح داره منفجر میشه. کلوئی و بقیه هی دارن پیام می‌دن... اما ببین، مهم نیست. خب؟ ما از پسش برمیایم. ما که قرار نبود تا ابد قایم بشیم. می‌ذاریم هرچقدر دلشون می‌خواد چرت‌وپرت بگن...»

به چشم‌های درشت و پر از امیدش نگاه کردم. *اون چقدر برای این رویا زحمت کشیده بود. شب‌بیداری‌هاش، استرس‌هاش، امیدش به فرار از این شهرِ لعنتی...* من نمی‌تونستم اجازه بدم پدرم این آینده رو ازش بگیره. نمی‌تونستم بهایِ رویاهاش باشم. من باید نابودش می‌کردم، تا نجاتش بدم.

نفسِ لرزونی کشیدم و نقابِ قدیمیِ "زین استون خودخواه و بی‌احساس" رو کشیدم رو صورتم. سنگین‌ترین و خفه‌کننده‌ترین نقابی که تو تمام عمرم پوشیده بودم.
«نه هیزل.» صدام رو تا جایی که می‌تونستم سرد و بی‌روح کردم. یه لحنِ کاملاً غریبه. «ما از پسش برنمیایم.»

هیزل خشکش زد. لبخندِ اطمینان‌بخشی که رو لبش بود، مثل یه نقاشیِ زیر بارون، آروم‌آروم پاک شد. «چی... چی داری میگی؟»
دست‌هام رو تو جیبِ شلوارِ خیسم فرو کردم و ناخن‌هام رو تو کف دستم فشار دادم تا لرزشم رو نبینه. «دارم میگم این قضیه داره بیش از حدِ تحملِ من گنده میشه. من امروز با مربی حرف زدم. با بابام دعوام شد. افتِ من تو تیم جدیه هیزل. استعدادیاب‌ها چند روز دیگه میان و من... من نمی‌تونم تمرکزم رو به خاطر این بچه‌بازی‌ها از دست بدم.»

پلک زد. تندتند. انگار داشت سعی می‌کرد زبانی که باهاش حرف می‌زنم رو ترجمه کنه. «تمرکزت رو؟ یعنی... یعنی من یه بچه‌بازیم؟ من تمرکزت رو به هم می‌زنم؟»
«آره.» کلمه مثل یه تیکه شیشه‌ی شکسته از گلوم اومد بیرون و گلوم رو پاره کرد. «ببین هیزل، ما باهم صحبت کردیم ما تو نقطه‌ی 'تقریباً' هستیم. اما بیا از تو این فازِ رمانتیک بیایم بیرون و واقع‌بین باشیم. ما دنیامون از زمین تا آسمون فرق داره. این فشارها، این نگاه‌های بقیه، حرفایی که پشتمون می‌زنن... من حوصله‌ی این دراماها رو ندارم. من برای این ساخته نشدم که هم فوتبال رو هندل کنم هم... یه رابطه‌ی پردردسرِ پنهانی رو. اینا همه‌ش برام یه حواس‌پرتیه.»

هیزل یه قدم به عقب برداشت. انگار با مشت کوبیده باشم تو قفسه‌ی سینه‌اش. نفس‌هاش تند شده بود.
«یه حواس‌پرتی؟» صداش حالا فقط یه زمزمه‌ی پردرد بود که به سختی شنیده می‌شد. «زین... تو دیشب بهم چی گفتی؟ تو تاریکیِ اون سالن... تو تمام اون پیام‌هایی که تا صبح بهم می‌دادی... تو گفتی از انتظاراتِ بقیه خسته‌ای! گفتی نمی‌خوای عقب بکشی!»

«آدم‌ها تو لحظه خیلی چرت‌وپرت‌ها میگن!» صدام رو بردم بالا. باید می‌ترساندمش. باید هلش می‌دادم عقب. حتی اگه به قیمتِ تیکه‌تیکه شدنِ جفتمون تموم می‌شد. «من اشتباه کردم، اوکی؟ فکر می‌کردم با تو بودن یه تنوعه، یه فرارِ موقت از دنیایِ خودم. اما نمی‌ارزه. فوتبال آینده‌ی منه. رفتن به کالج آینده‌ی منه. نمی‌تونم کلِ زندگیم رو به خاطر یه... یه کششِ زودگذر به فاک بدم.»

چشم‌های هیزل پر از اشک شد، اما غرورِ لعنتی و زیباش اجازه نداد حتی یه قطره‌اش بچکه. اون همیشه از من قوی‌تر بود.
با دقتِ وحشتناکی به صورتم خیره شد. نگاهش از روی چشم‌های فراریم، لرزشِ نامحسوسِ فکم و شانه‌های منقبضم گذشت.....
دیدگاه ها (۲۲)

پارت: 27 (بخش5) **زاویه دید: زین**«داری دروغ میگی.» هیزل با ...

پارت: 28 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آدم‌ها همیشه یه الگوی رفت...

پارت : 27 (بخش3) **زاویه دید: زین**فضای داخل مرسدس بنزِ پدرم...

«پارت بعدی در راه است… ⏳✨شرط انتشار سریع:✅ 10 لایک✅ 15 کامنت...

پارت: 22 (بخش3) **زاویه دید: زین**نگاهش اومد بالا و تو تاریک...

پارت: 31 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون ...

پارت: 22 (بخش2) **زاویه دید: زین**تایلر سعی کرد خودش رو از چ...

پارت: 24 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«زین؟» صداش زدم. انتظار دا...

پارت : 28 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*کلمه‌ی *سرگرمی* مثل اسید ...

پارت: 4 (بخش2) **زاویه دید: زین**فضای دفتر مدیر هریسون همیشه...

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

پارت: 19 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*هیچی نگفت. فقط نگاهم می‌کر...

پارت: 30 (بخش2) **زاویه دید: زین**میسون حتی یه میلی‌متر هم ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط