{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵۳

پارت ۵۳

وقتی واردِ اون بارِ خصوصی شدند، نورهایِ نئونِ قرمز و آبی رویِ صورت‌هاشون می‌رقصید. تهیونگ بدونِ اینکه حرفی بزنه، رزا رو به سمتِ کاناپه‌هایِ VIP برد. دو تا گیلاسِ پر از ویسکیِ خالص سفارش دادند. الکل تویِ رگ‌هاشون مثلِ آتش حرکت می‌کرد و هر چی بیشتر می‌نوشیدن، دیوارِ بین‌شون نازک‌تر می‌شد.

تهیونگ دستش رو دورِ کمرِ رزا حلقه کرد و اون رو به سمتِ پیستِ رقص کشید. وسطِ جمعیت که حالا براشون تار شده بود، تهیونگ رزا رو کاملاً به خودش چسبوند. دستِ رزا رویِ شونه‌هایِ پهنِ تهیونگ بود و دستِ تهیونگ، محکم و مالکانه، رویِ گودیِ کمرِ رزا قفل شده بود.

گرمایِ بدنِ تهیونگ از پشتِ لباسِ نازکِ رزا حس می‌شد. تهیونگ نفس‌هایِ داغش رو نزدیکِ گوشِ رزا رها کرد. نگاهِ تهیونگ دیگه اون نگاهِ سردِ همیشگی نبود؛ پر از خواستن و نیازی بود که دیگه نمی‌تونست پنهانش کنه. وقتی رزا کمی خودش رو بهش نزدیک‌تر کرد، تهیونگِ صبور، کنترلش رو از دست داد.

اون، رزا رو ناگهان از زمین بلند کرد. رزا هم بدونِ لحظه‌ای تردید، پاهاش رو دورِ کمرِ تهیونگ حلقه کرد و خودش رو بهش فشرد. تهیونگ، بدونِ اینکه حتی نگاهی به اطرافش بندازه، با قدم‌هایِ سریع و مصمم از کلاب خارج شد و مستقیم به سمتِ اتاقِ خصوصیِ طبقه‌یِ بالا رفت.

به محضِ اینکه درِ اتاق رو پشتِ سرشون بست، رزا رو به دیوار کوبید.
لب هاشو روی لب های رزا گذاشت و با ولع میبوسید جوری که تمام اتفاقای اخیر از ذهنشون پاک شه، بوسه‌هایِ خشن و تندی که لایه‌ای از عطشِ فروخورده‌یِ این چند روز توش بود، بین‌شون رد و بدل شد. همه‌چیز بویِ الکل و تنباکو و نفس‌هایِ حبس‌شده می‌داد.

ناگهان، تهیونگ بوسه رو قطع کرد. پیشونی‌اش رو به پیشونیِ رزا تکیه داد. نفس‌هاشون تویِ هم گره خورده بود. تهیونگ با صدایی که به خاطرِ هیجان می‌لرزید، خیره به چشم‌هایِ رزا گفت:

— «دوستت دارم… لعنتی، رزا، من واقعاً دوستت دارم.»

رزا، درحالی‌که انگشت‌هاش رو تویِ موهایِ بهم‌ریخته‌یِ تهیونگ فرو می‌کرد، با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، جواب داد:

— «منم… منم عاشقتم، تهیونگ.»

تهیونگ نگاهش رو رویِ صورتِ رزا چرخوند و با صدایی که حالا لحنِ خواهش داشت، زمزمه کرد:

— «اجازه دارم؟… می‌خوام… می‌خوام این شب فقط برایِ من باشی.»

رزا سرش رو به نشونه‌یِ تایید تکون داد و نگاهش رو به لب‌هایِ تهیونگ دوخت…

ادامشو هر کی میخواد بگه پیوی براش بفرستم😎
دیدگاه ها (۳)

پارت ۵۴نورِ ملایمِ آفتاب از لایِ درزِ پرده‌ها به داخلِ اتاق ...

پارت ۵۵خورشیدِ صبحگاهی به آرومی از پرده‌هایِ سنگینِ اتاقِ طب...

پارت ۵۲صدایِ باز شدنِ درِ اصلیِ عمارت، مثلِ یک پتکِ سنگین تو...

پارت ۵۱شبِ حراجی، عمارتِ کیم در سکوتی وهم‌آلود فرو رفته بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط