{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت۲

پارت۲
بوسه‌ی کاتسوکی بویِ تندِ عرق، بارون و انفجارهایِ مهارنشده‌اش رو می‌داد؛ یه طعمِ خشن و در عین حالِ دیوانه‌کننده که ایزوکو رو کاملاً از خود بیخود کرد. کاتسوکی با انگشت‌های قوی و کشیده‌اش، موهایِ آشفته‌ی سبزِ ایزوکو رو چنگ زد و اون رو بیشتر به دیوارِ فلزی فشار داد. اصطکاکِ کمرِ ایزوکو با فلزِ سرد و برخوردِ بدنِ داغِ کاتسوکی باهاش، تضادی ایجاد می‌کرد که تمامِ حواسش رو درگیر کرد.

ایزوکو هق‌هقی که توی گلوش گیر کرده بود رو با ناله‌ای کوتاه رها کرد. دستاش رو دورِ گردنِ کاتسوکی قفل کرد و خودش رو بهش مالید، انگار می‌خواست مطمئن بشه که اون واقعیه، که اون هنوز زنده‌ست و این فقط یه خوابِ قبل از مرگ نیست.

کاتسوکی برای لحظه‌ای لب‌هاش رو از لب‌های ایزوکو جدا کرد، اما فاصله‌ی بین‌شون رو به صفر رسوند. پیشونی‌اش رو به پیشونیِ ایزوکو تکیه داد و با صدای خش‌دار و نفس‌بریده‌ش گفت: «داری میلرزیدی... اینقدر سردت بود که خواستی همه‌چی رو تموم کنی؟»

دستِ کاتسوکی از پشتِ گردن ایزوکو پایین اومد و با یه حرکتِ ناگهانی و قاطع، لبه‌ی بالاتنه‌ی لباسِ ایزوکو رو گرفت و اون رو بالا زد. سرمایِ هوایِ تویِ انباری وقتی به پوستِ تنِ ایزوکو خورد، باعث شد لرزشی توی بدنش بیفته، ولی گرمایِ دستای کاتسوکی که روی کمرش نشست، این سرما رو جارو کرد.

«من...» ایزوکو به سختی کلمات رو پیدا می‌کرد، نگاهش توی چشمای قرمز و وحشیِ کاتسوکی قفل شده بود. «فکر می‌کردم... هیچ‌کس متوجه نمیشه. فکر می‌کردم اگه برم... راحت‌تره.»

کاتسوکی دندوناش رو روی هم سابید و غرید: «دفعه‌ی بعد که این فکرِ احمقانه به سرت بزنه، خودم دست‌وپاهات رو می‌بندم و تو اتاقم نگهت می‌دارم تا بفهمی کِی باید بیای بیرون!»

اون بدونِ اینکه منتظرِ جواب بمونه، دوباره به سمتِ لب‌های ایزوکو هجوم برد. این بار، بوسه‌هاش متفاوت بود؛ از خشونتِ اولش کمی کم شده بود و جاش رو به یه میلِ سوزان و مالکانه داده بود. کاتسوکی بدنش رو طوری به بدنِ ایزوکو چسبوند که هیچ راه فراری باقی نموند. ایزوکو حس می‌کرد کاتسوکی داره تمامِ سدها و دیوارهایی که ایزوکو دورِ قلبش کشیده بود رو با همین لمس‌هایِ خشن و ناشیانه‌اش فرو می‌ریزه.

کاتسوکی دستش رو سر داد پایین‌تر، رویِ پوستِ حساسِ پهلوی ایزوکو، و با انگشت شستش فشاری بهش آورد که ایزوکو ناخودآگاه قوسِ شدیدی به کمرش داد و ناله‌ی خفه‌ای از بینِ لب‌هاش خارج شد.

کاتسوکی با صدایی که حالا از همیشه پایین‌تر و دارک‌تر بود، دمِ گوشش زمزمه کرد: «به من فکر کن، دکو. نه به اون قهرمانِ احمقی که همه ازت می‌خوان باشی. فقط به من... اینجا، تویِ تاریکی، فقط من و تو هستیم. هیچ‌کسِ دیگه‌ای حق نداره تورو داشته باشه... حتی خودت.»

دست‌های ایزوکو روی شونه‌های کاتسوکی سفت شد. اون حسِ سبکی و رهایی که دنبالش بود، حالا تویِ آغوشِ همون کسی پیدا کرده بود که همیشه فکر می‌کرد دشمنشِ. اون حسِ پوچیِ قبل، حالا جای خودش رو به یه اشتیاقِ سوزان داده بود که داشت تمامِ وجودش رو می‌سوزوند.

ایزوکو با صدایِ لرزون جواب داد: «کاچان... من... فقط تو رو می‌خوام.»

کاتسوکی پوزخندِ کجی زد؛ پوزخندی که توی اون تاریکی، تنها چیزی بود که به ایزوکو حسِ امنیت می‌داد. «خوبه... چون منم قرار نیست هیچ‌جا برم.»

بعد، کاتسوکی دوباره دستش رو برد سمتِ لبه‌ی لباس ایزوکو و این بار، با یه حرکتِ تند و قاطع، کشیدش تا اون رو کاملاً از تنش دربیاره و اون فضایِ ملتهبِ بین‌شون، تویِ تاریکیِ انباری، تازه داشت گرم‌تر میشد ...
دیدگاه ها (۰)

لباس ایزوکو روی زمین سرد و خاکی رها شد. وقتی هوایِ سرد و نمو...

پارت۴تویِ تاریکیِ انباری، جایی که فقط صدایِ نفس‌هایِ تندشون ...

پارت۱بارون به شدت به سقف فلزیِ سالن تمرینِ متروکه‌ی شماره‌ی ...

😑🗿🗿

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

صدای بارون روی سقف فلزی انباری می‌کوبید. کاتسوکی بدون اینکه ...

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

دید پنهان انفجار اشکار

کاتسوکی مقابل در ورودی خوابگاه ایستاد و با پشتِ دستش، به شون...

پارت۱۰انگشت‌هایِ ایزوکو خیلی آرام، مثل پر، روی پوستِ زبر و د...

دید پنهان انفجار اشکار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط