My lovely neighbor part  89

My lovely neighbor part : 89

جنا اصلا برای سگ‌ها نیومد پس ما بیشترین تلاشمون رو برای نگه داری ازشون کردیم و چند تا شاخ تزئینی گوزن بهشون داده بودیم اونا هم دیگه توی درخت ادرار نکردن و به جاش به ته مونده ی غذای همه پنجه کشیدند چیزی که احتمالا فردا باید حسابی خسارت هاش رو بدیم
وقتی که تهیونگ یهویی پشتم ظاهر شد وسط شنیدن مکالمه بین بین مادر و پدرم و تهیانگ درباره ی نمایشی که توش بازی میکرد بودم برخورد نفسش به گوشم باعث لرزشم شد
_ آماده ام تا همه این آدم‌ها برن شلوارت جوری برات تنگ که باعث میشه شلوارمنم تنگم بشه
با این که هیچی به جز این که اون پشت سرم بایسته و خودش رو به پشتم فشار بده نمیخواستم اما زمزمه کردم :
+ خوب رفتار کن
ناله کرد :
_ برای یه چیزی نیاز به کمکت دارم
+ چی؟
_ تو اون یکی اتاقه
+ فکر کنم تو شلوارته...
_ فعلا آره
+ پسر بدی شدی
_ بی خیال هیچ کس برای پنج دقیقه متوجه ی غیبتمون نمیشه
قبل از این که بتونم جواب بدم تهیونگ انگشت‌هاش رو تو انگشت‌هام قفل کرد و وقتی که به نظر میرسید هیچ کس توجهی به ما نداره شروع به هدایت کردنم به سمت اتاق خواب کرد
⊱⋅—————⋅ 𔘓 ⋅—————⋅⊰
این تیکه صحنه اروتیک‌ داخل کامنت هست برید بخونید بعد بیاین ادامه
⊱⋅—————⋅ 𔘓 ⋅—————⋅⊰
بعد از این که وارد سالن شدم تهیونگ رو دیدم که به میز گوشه ی سالن تکیه داده بود و جوری یه آبجو رو مزه مزه میکرد که انگار س***ک**س اتاق کناری اصلا اتفاق نیفتاده در صورتی که من احساس میکردم که واژه ی س***ک***س همه جای صورتم نوشته شده و مثل ریسه های کریسمس برق میزنه
وقتی که از گوشه ی سالن متوجهم شد میتونم بگم که فهمید خجالت کشیدم همون طور که پشت کانتر آشپزخونه جا میگرفتم تا سینی دسر رو آماده کنم اون فقط به مزه مزه کردن آبجوش ادامه داد و با لبخند مغرورانه ای نگاهش رو روم نگه داشت خیلی شانسی من از توی آشپزخونه و تهیونگ از گوشه ی سالن یهویی باهم از خنده منفجر شدیم
هیچ کس نمی دونست که چه کوفتی داره اتفاق میفته اونها داشتن تو جمع های خودشون حرف میزدن سگ‌ها با وسایل تزئینی که از درخت افتاده بودن بازی میکردن من و تهیونگ در لحظه ای مشترک در دنیای کوچک خودمان بودیم
وقتی که خندیدنمون تموم شد اون فقط به خیره شدن به من ادامه داد با نگاهی سرشار از ش**ه***وت... و عشق این واقعا بهترین کریسمس در تمام عمرم بود
می دونستم که من و تهیونگ اوقات سختی رو پیش رو داریم اما امشب این لحظات که هر دوی ما نسبت به همه چیز به جز همدیگه بی توجه بودیم عالی بودن
من و تهیونگ تا بعد از نیمه شب هم داشتیم بهم ریختگی‌های مهمونی رو تمیز میکردیم و ارزشش رو داشت که صبح کریسمس رو هم بخوابیم
من با احساس فوق العاده ی برخورد آل***ت سخت تهیونگ به با**سنم بیدار شدم این ورژن مخصوص ما برای عشق بازی بود
تهیونگ از پشتم گفت : _ كريسمس مبارک
چرخیدم
+ كريسمس مبارک عزیزم
انگشت هام رو تو موهاش کشیدم و تا شقیقه اش امتداد دادم اما متوجه نگاه نگران روی صورتش شدم
+ مشکل چیه؟
_ وقتی که خواب بودی داشتم به یه سری چرت و پرت فکر میکردم دیشب خیلی بیدار موندم
+ مثلا چه چرت و پرت هایی؟
_ قول میدی که اگه بگم دیوونه نشی؟
يه كم دلم ضعف رفت
+ قول میدم
_ باز داشتم درباره ی بچه فکر میکردم و این که چقدر دلم نمیخواد تا ترغیبت کنم تا داشتن یه بچه از وجود خودمون رو نخوای میدونم که این مکالمه رو قبلا داشتیم ولی هنوز نمیتونم تصمیمت رو راحت هضم کنم هر وقت درباره اش فکر میکنم احساس بدی بهم دست میده
چشم هام رو بستم و بیشترین تلاش رو برای مرتب کردن افکارم به ترتیب اهمیت کردم و بنابراین، تونستم افکارم رو توضیح بدم
+ خواسته ی ما برای بچه دار شدن در هر حال به خواسته ی خود خواهانه است نه؟ خب پس چرا درباره اش پافشاری کنیم اون هم در حالی که کلی بچه تو دنیا وجود دارن که دنبال به خونه ی گرم و مطمئن هستن؟
_ جوری تظاهر نکن که انگار یه روزی به بچه از خودمون نمیخوای؟
+ میخوام میخوام با تو تجربه اش کنم؛ ولی سناریویی که باهاش روبه رو هستیم رو هم میفهمم اگه تو نمیتونی با این ریسک سر کنی کاملا درکت میکنم تو برام بیشتر از هر چیزی ارزش داری تو رو بیشتر از هر چیزی میخوام و وقتی این رو میگم قصد خالی بستن ندارم
_ فقط میخوام این حرفها ضبط بشن... برای روزی که نتونی این مسئله رو بپذیری
+ تو این که من ولت کنم تا توسط مردی که دوستش ندارم باردار بشم رو درک میکنی؟
به نظر می اومد که داشت عمیقا به سوالم فکر میکرد

اینم از پارت جدید سوم لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا لطفاً روح نباشید حمایت کنید
لایک : ۵۰
کامنت : ۲۰
ری‌پست : ۱۶
شرط کامنت ها واسم این پارت کمه عزیزان
خوشگلا یادتون نره حتما لایک و کامنت بزارید حمایت کنید
دیدگاه ها (۱۱)

My lovely neighbor part : ۸۰

تقدیم می‌کنم از آقای ح********امیدوارم که تو این جهان هیچ مر...

اون سکوت ارومت .. اون خنده ی کوتاهت..اون نگاه معصومت...یه جو...

اصلا نفهمیدم کی بیهوش شدم و کی به هوش اومدمولی وقتی بیدار شد...

پارت ۱۶

#قرارداد_دوستانه s2p17هانا : چقدر گذشته بود ؟؟ پنچ دقیقه ؟؟ ...

True Love③①ا/ت: تهیونگتهیونگ: جانما/ت: من الان لباسی ندارم ه...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت سیزدهمویو اتچند هفته از اون روز...

رونمایی از دوتا آرت جدید عشقای آبجی کامیتا 🎀 خیلی ممنون که د...

#Escape_from_death_April29 #part5به عکسی که به سنگ قبر تکیه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط