رمان مافیای عزیز من
پارت ۱۲ هدیه🎀
خدمتکار دوربین را به سمت من گرفت و گفت: "حالا یک لبخند بزرگ بزن!" با تمام وجود لبخند زدم و او عکس را گرفت. بعد از آن، به آرامی دوربین را پایین آورد و گفت: "عالی شد! این عکس را برای همیشه به یادگار نگه میداریم."
احساس خوشحالی و رضایت در دلم موج میزد. به او گفتم: "ممنونم که این لحظه را برای من ساختی. واقعاً حس خوبی دارم."
او با مهربانی پاسخ داد: "این وظیفه من است. خوشحالم که میتوانم به تو کمک کنم تا احساس بهتری داشته باشی."
بعد از چند دقیقه، تصمیم گرفتیم که کمی از اتاق بیرون برویم و هوای تازهای بخوریم. به سمت بالکن رفتیم و منظره زیبای بیرون را تماشا کردیم. آفتاب در حال غروب بود و رنگهای گرم آسمان، حس آرامش و زیبایی را به فضا میبخشید.
"چقدر اینجا زیباست!" گفتم و نفس عمیقی کشیدم.
خدمتکار با نگاهی به آسمان گفت: "بله، اینجا همیشه آرامشبخش است. گاهی اوقات فقط کافی است که کمی از روزمرگی فاصله بگیریم و زیباییهای اطرافمان را ببینیم."
در آن لحظه، احساس کردم که این تجربه نه تنها به من زیبایی ظاهری داده، بلکه به من یادآوری کرده که چقدر مهم است که به خودمان توجه کنیم و از لحظات کوچک زندگی لذت ببریم.
با لبخند به او گفتم: "امروز واقعاً روز خاصی بود. امیدوارم باز هم بتوانیم اینطور وقت بگذرانیم."
او با خوشحالی پاسخ داد: "البته! هر زمان که بخواهی، من اینجا هستم."
و اینگونه، روزی پر از رنگ و زیبایی به یاد ماندنی برای من رقم خورد.
ادامه دارد
منتظر نظر های قشنگتون هستم 😍
من برای این رمان های خیلی زحمت میکشم خوشحال میشم فالو کنیدو لایک کنی کامنت بزارین🥰
خدمتکار دوربین را به سمت من گرفت و گفت: "حالا یک لبخند بزرگ بزن!" با تمام وجود لبخند زدم و او عکس را گرفت. بعد از آن، به آرامی دوربین را پایین آورد و گفت: "عالی شد! این عکس را برای همیشه به یادگار نگه میداریم."
احساس خوشحالی و رضایت در دلم موج میزد. به او گفتم: "ممنونم که این لحظه را برای من ساختی. واقعاً حس خوبی دارم."
او با مهربانی پاسخ داد: "این وظیفه من است. خوشحالم که میتوانم به تو کمک کنم تا احساس بهتری داشته باشی."
بعد از چند دقیقه، تصمیم گرفتیم که کمی از اتاق بیرون برویم و هوای تازهای بخوریم. به سمت بالکن رفتیم و منظره زیبای بیرون را تماشا کردیم. آفتاب در حال غروب بود و رنگهای گرم آسمان، حس آرامش و زیبایی را به فضا میبخشید.
"چقدر اینجا زیباست!" گفتم و نفس عمیقی کشیدم.
خدمتکار با نگاهی به آسمان گفت: "بله، اینجا همیشه آرامشبخش است. گاهی اوقات فقط کافی است که کمی از روزمرگی فاصله بگیریم و زیباییهای اطرافمان را ببینیم."
در آن لحظه، احساس کردم که این تجربه نه تنها به من زیبایی ظاهری داده، بلکه به من یادآوری کرده که چقدر مهم است که به خودمان توجه کنیم و از لحظات کوچک زندگی لذت ببریم.
با لبخند به او گفتم: "امروز واقعاً روز خاصی بود. امیدوارم باز هم بتوانیم اینطور وقت بگذرانیم."
او با خوشحالی پاسخ داد: "البته! هر زمان که بخواهی، من اینجا هستم."
و اینگونه، روزی پر از رنگ و زیبایی به یاد ماندنی برای من رقم خورد.
ادامه دارد
منتظر نظر های قشنگتون هستم 😍
من برای این رمان های خیلی زحمت میکشم خوشحال میشم فالو کنیدو لایک کنی کامنت بزارین🥰
- ۵.۲k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط