{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱|تاج و خون

پارت ۱|تاج و خون

خب اینم پارت اول رمان جدیدمون که خیلیاتون درخواست کردین. خب از دست مالک ناراحت نشین این رمان شرطش یکم زیاده.

شاهزاده تهیونگ مثل همیشه توی اتاقش نشسته بود و به دیوار خیره شده بود. در های اتاقش باز شدن
چند خدمتکار با یک سینی غذا وارد شدن
یکی از خدمتکار ها:شاهزاده صبحانتون رو آوردم
سینی را آرام جلواش گذاشت
تهیونگ دستش را دراز کردو تمام غذاهای توی سینی را روی زمین ریخت.
حالا که آلفای درونش عصبی شده بود فریاد زد:
بهتون نگفتم مزاحم نشین
خدمتکار جلو رفت تا غذا های روی زمین را جمع کند
خدمتکار: من ببخشید-
تهیونگ با صدای آروم کمی خشمگین گفت:
فقط از جلو چشمام گم شو
در های اتاقش باز شدو خدمتکار ها بیرون رفتن
وزیر: شاهزاده آروم باشین
تهیونگ با کلافگی رو به وزیر کرد:
کسی از شما نظر نخواست
چند دقیقه نگذشته بود که در های اتاق تهیونگ دوباره باز شد
یکی از وزیر های پدر تهیونگ وارد شد:
شاهزاده پدرتون احضارتون کرده
تهیونگ از جایش بلند شد
باز چیه-
راه افتاد که پیش پدرش برود
باز چیشده پدر ایندفعه بخواین از ازدواج حرف بزنین همین الان میرم
پدر لبخندی زد و به سمتش رفت
اول به من گوش بده بعد قضاوت کن چند تا خدمتکار جدید میخوان وارد قصر بشن میخوام خدمتکار شخصیتو خودت انتخاب کنی
تهیونگ کمی اخم کرد:
گفتم خدمتکار جدید نمیخوام
پدر دست هایش را روی شانه ته گذاشت:
به حرف پدرت گوش کن پسر...
ادامه دارد

لایک:۱۷
کامنت: ۴
بازنشر: هرچقدر میخواین
دیدگاه ها (۹)

«رایحه پنهان»تهیونگ هنوز مشغول اسپری کردن گل‌ها بود، اما هر ...

پارت۸|تاج و خونکوک:تهیونگ!تهیونگ نگاهش کرد:جونمکوک:از چی انق...

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

«رایحه پنهان»روی تخت نشست و به غذای داخل سینی نگاه کرد.بوی غ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²³ویو: اتماشین بالاخره جلوی عمارت ...

HATE TO LOVE⁸(ویو:رز)که صدای شیپور از دور شنیده شد...بالاخره...

پارت ۷|تاج و خونتهیونگ لباسش را درست کردبعد سمت کوک چرخید که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط