در جست و جوی عشق ۲
c² p⁸:
سر و صدایی به گوشش رسید ، جلو تر رفت که دید، افراد جیمین قصر را محاصره کردند، جواب سوالش را پذیرا شد. پس به همین دلیل بود که بیرون اتاق نگهبانی وجود نداشت! همه ی آنها یا فرار کرده بودند یا احمقانه ایستاده اند و محاصره شدند.
به سمت ۶۰۰ تن سرباز رفت ، چند تا از آنها تا اورا دیدند فریاد زدند:
*ملکه!
یکی از آنها که بنظر میرسید فرمانده ی آنها باشد به سمتش رفت و گفت:
*ملکه با من بیاید، امپراطور کمی آن طرف تر دارند مرگ این خائنان را تماشا میکنند.
سپس به سمت درشکه ای رفتند که ملکه عشق خود را با چشم دید. امپراطور به همراه دو نگهبان و یک سورچی درون درشکه نشسته بود. پنج اسب جلوی درشکه و پنج اسب پشت درشکه با ده نفر نگهبان که برای حفاظت از جان خود،
+باشه
دخترک سرش را تکان داد و این را گفت.
سپس به سمت درشکه ای رفتند که ملکه عشق خود را با چشم دید. امپراطور به همراه دو نگهبان و یک سورچی درون درشکه نشسته بود.
پنج اسب جلوی درشکه و پنج اسب پشت درشکه با ده نفر نگهبان که برای حفاظت از جان او، آنجا بودند.
امپراطور با دیدن ملکه گفت:
_ملکه ی من! حالت خوبه؟
اشک در چشمانش جمع شده بود، زیر چشمانش گود افتاده بود و سعی در کنترل اشکانش داشت.
دختر زمزمه کرد:
+من خوبم ولی....
سرش را پایین انداخت و ادامه داد:
+از سلامت فرزندم مطمئن نیستم!
جیمین فدای سرتی زمزمه کرد و اورا در آغوش گرفت بعد از اینکه ملکه هم در درشکه نشست ، زمزمه وار طوری که فقط جیمین بشنود گفت:
+گریه نکنید امپراطور! هم من ناراحت میشم هم اگر نگهبان ها اگر ببینن، چی فکر میکنن؟
جیمین گفت:
_چشم ملکه ی من! هرچی شما امر کنید .
سپس هردو خندیدند. خنده ای بعد از گذشت اتفاقات ناگوار!
دختر زمزمه کرد:
+در همین زمان کوتاه، من دلم برای همین شوخ طبعی و دلربایی شما تنگ شده بود .
_منم دلم برای همسر عزیزم و فرزندم تنگ شده بود.
حرف های عاشقانه ی آن دو به قول خودشون آرام بود، اما آن دو نگهبان و سورچی سخنان آنها را می شنیدند و سعی میکردند به روی خود نیاورند. چقدر افتضاح است که خنده ات بگیرد اما نتوانی بخندی. این وضعیت را آن سه تجربه کردند.
امپراطور برای این پیروزی عظیم ، و وفاداری بسیاری از محافظان قصر، دستوری مزدی چندین برابر حقوقشان را دادند.
که مردم بدانند وفاداری و اتحاد در محافظت از کشور از همه چیز مهم تر است.
پیج زاپاس: @aramesh.army2
ادامه در پارت بعد.
شرط پارت بعد:
۶۰ لایک
کامنت: 85 تا ( نفری ۶تا)
سر و صدایی به گوشش رسید ، جلو تر رفت که دید، افراد جیمین قصر را محاصره کردند، جواب سوالش را پذیرا شد. پس به همین دلیل بود که بیرون اتاق نگهبانی وجود نداشت! همه ی آنها یا فرار کرده بودند یا احمقانه ایستاده اند و محاصره شدند.
به سمت ۶۰۰ تن سرباز رفت ، چند تا از آنها تا اورا دیدند فریاد زدند:
*ملکه!
یکی از آنها که بنظر میرسید فرمانده ی آنها باشد به سمتش رفت و گفت:
*ملکه با من بیاید، امپراطور کمی آن طرف تر دارند مرگ این خائنان را تماشا میکنند.
سپس به سمت درشکه ای رفتند که ملکه عشق خود را با چشم دید. امپراطور به همراه دو نگهبان و یک سورچی درون درشکه نشسته بود. پنج اسب جلوی درشکه و پنج اسب پشت درشکه با ده نفر نگهبان که برای حفاظت از جان خود،
+باشه
دخترک سرش را تکان داد و این را گفت.
سپس به سمت درشکه ای رفتند که ملکه عشق خود را با چشم دید. امپراطور به همراه دو نگهبان و یک سورچی درون درشکه نشسته بود.
پنج اسب جلوی درشکه و پنج اسب پشت درشکه با ده نفر نگهبان که برای حفاظت از جان او، آنجا بودند.
امپراطور با دیدن ملکه گفت:
_ملکه ی من! حالت خوبه؟
اشک در چشمانش جمع شده بود، زیر چشمانش گود افتاده بود و سعی در کنترل اشکانش داشت.
دختر زمزمه کرد:
+من خوبم ولی....
سرش را پایین انداخت و ادامه داد:
+از سلامت فرزندم مطمئن نیستم!
جیمین فدای سرتی زمزمه کرد و اورا در آغوش گرفت بعد از اینکه ملکه هم در درشکه نشست ، زمزمه وار طوری که فقط جیمین بشنود گفت:
+گریه نکنید امپراطور! هم من ناراحت میشم هم اگر نگهبان ها اگر ببینن، چی فکر میکنن؟
جیمین گفت:
_چشم ملکه ی من! هرچی شما امر کنید .
سپس هردو خندیدند. خنده ای بعد از گذشت اتفاقات ناگوار!
دختر زمزمه کرد:
+در همین زمان کوتاه، من دلم برای همین شوخ طبعی و دلربایی شما تنگ شده بود .
_منم دلم برای همسر عزیزم و فرزندم تنگ شده بود.
حرف های عاشقانه ی آن دو به قول خودشون آرام بود، اما آن دو نگهبان و سورچی سخنان آنها را می شنیدند و سعی میکردند به روی خود نیاورند. چقدر افتضاح است که خنده ات بگیرد اما نتوانی بخندی. این وضعیت را آن سه تجربه کردند.
امپراطور برای این پیروزی عظیم ، و وفاداری بسیاری از محافظان قصر، دستوری مزدی چندین برابر حقوقشان را دادند.
که مردم بدانند وفاداری و اتحاد در محافظت از کشور از همه چیز مهم تر است.
پیج زاپاس: @aramesh.army2
ادامه در پارت بعد.
شرط پارت بعد:
۶۰ لایک
کامنت: 85 تا ( نفری ۶تا)
- ۱۵.۷k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط