『 #Dark Fantasy Romance 』
『 #Dark Fantasy Romance 』
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ³¹
سکوتِ سنگینی اتاق را در بر گرفت؛ تنها صدای سوختن کُندِ هیزمهای شومینه و نفسهای کوتاه و داغشان در فضا میپیچید.
جونگکوک چشمانش را گشود. نگاهِ تیرهاش، عمیق و پر از حسهای مگسانگیز، روی چشمهای سرکشِ الوآ قفل شد. کلمهی «خواهش» مثل تیغهای تیز از زبانِ پرنسسِ اسیری بیرون آمده بود که تا دیروز زیر دستهایش لرزیده بود، اما حالا همان دختر با دستی روی شانهی زرهپوشش، پادشاه را محاکمه میکرد.
دستِ جونگکوک دور مچِ الوآ شل شد، اما آن را رها نکرد. انگشتانِ شستش را آرام روی نبضِ تندِ الوآ کشید.
جونگکوک با لحنی بم، آمیخته به نیشخند و خشِ عمیقِ قدرت زمزمه کرد:
— خواهش کنم...؟ پرنسسِ غرورآفرینِ آروندیل فکر کرده تاجِ پادشاهیِ من اونقدر سبک شده که برای قطرهای خون جلوش زانو بزنم؟
الوآ چشمانش را ندوخت. شجاعتی که در رگهایش جریان یافته بود، عجیب و مسری بود. او صورتش را قدری نزدیکتر برد، طوری که گرمای نفسهایش روی لبهای جونگکوک نشست:
— زانو زدن لازم نیست جئون... فقط یاد بگیر که من دیگه قربانیِ بیزبانِ تو نیستم. اگه من نباشم، تاجت به چه دردی میخوره وقتی جنازهت روی تختِ مرمر بپوسه؟
جونگکوک نفسش را حبس کرد. خشمش از بین رفته بود؛ بهجای آن، حسِ عمیق و عجیبی از تحسین درونِ سینهاش زبانه کشید. او ناگهان دستش را بالا آورد، پشتِ گردنِ الوآ را نوازشوار گرفت و با آهستگی او را قدری به خودش نزدیکتر کرد—نه برای حمله یا درد، بلکه برای اولینبار، برای فشردنِ پیکرِ ظریفش به زرهِ سختِ خودش.
جونگکوک سرش را خم کرد و پیشانیاش را روی پیشانیِ الوآ گذاشت. چشمانش را بست و زمزمه کرد:
— قبوله... اما هر شرطی قیمتی داره پرنسس. اگه قرار باشه من احترام بذارم، تو هم باید یاد بگیری که خائنینِ این قصرو با من عقب برونی. ملکه امشب شمشیرش رو تیز کرده... و تو تنها کسی هستی که میتونی کنار من بمونی و نسوزی.
الوآ گرمای تنِ جونگکوک را حس کرد. برای اولینبار، تپشِ شدیدِ قلبِ پادشاه بیرحمِ بلادمور را زیر دستش لمس کرد...
در همین لحظه، ضرباتِ کوبندهای به درِ برج خورد و صدای نگرانِ جیمین پیچید:
— جونگکوک! ملکه همراه جادوگرِ جنوبی اومده!
ادامه دارد...
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance #JeonJungkook #JungkookFanfiction #EluaVoltaire #JKFF #EnemiesToLovers #DarkRomance
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ³¹
سکوتِ سنگینی اتاق را در بر گرفت؛ تنها صدای سوختن کُندِ هیزمهای شومینه و نفسهای کوتاه و داغشان در فضا میپیچید.
جونگکوک چشمانش را گشود. نگاهِ تیرهاش، عمیق و پر از حسهای مگسانگیز، روی چشمهای سرکشِ الوآ قفل شد. کلمهی «خواهش» مثل تیغهای تیز از زبانِ پرنسسِ اسیری بیرون آمده بود که تا دیروز زیر دستهایش لرزیده بود، اما حالا همان دختر با دستی روی شانهی زرهپوشش، پادشاه را محاکمه میکرد.
دستِ جونگکوک دور مچِ الوآ شل شد، اما آن را رها نکرد. انگشتانِ شستش را آرام روی نبضِ تندِ الوآ کشید.
جونگکوک با لحنی بم، آمیخته به نیشخند و خشِ عمیقِ قدرت زمزمه کرد:
— خواهش کنم...؟ پرنسسِ غرورآفرینِ آروندیل فکر کرده تاجِ پادشاهیِ من اونقدر سبک شده که برای قطرهای خون جلوش زانو بزنم؟
الوآ چشمانش را ندوخت. شجاعتی که در رگهایش جریان یافته بود، عجیب و مسری بود. او صورتش را قدری نزدیکتر برد، طوری که گرمای نفسهایش روی لبهای جونگکوک نشست:
— زانو زدن لازم نیست جئون... فقط یاد بگیر که من دیگه قربانیِ بیزبانِ تو نیستم. اگه من نباشم، تاجت به چه دردی میخوره وقتی جنازهت روی تختِ مرمر بپوسه؟
جونگکوک نفسش را حبس کرد. خشمش از بین رفته بود؛ بهجای آن، حسِ عمیق و عجیبی از تحسین درونِ سینهاش زبانه کشید. او ناگهان دستش را بالا آورد، پشتِ گردنِ الوآ را نوازشوار گرفت و با آهستگی او را قدری به خودش نزدیکتر کرد—نه برای حمله یا درد، بلکه برای اولینبار، برای فشردنِ پیکرِ ظریفش به زرهِ سختِ خودش.
جونگکوک سرش را خم کرد و پیشانیاش را روی پیشانیِ الوآ گذاشت. چشمانش را بست و زمزمه کرد:
— قبوله... اما هر شرطی قیمتی داره پرنسس. اگه قرار باشه من احترام بذارم، تو هم باید یاد بگیری که خائنینِ این قصرو با من عقب برونی. ملکه امشب شمشیرش رو تیز کرده... و تو تنها کسی هستی که میتونی کنار من بمونی و نسوزی.
الوآ گرمای تنِ جونگکوک را حس کرد. برای اولینبار، تپشِ شدیدِ قلبِ پادشاه بیرحمِ بلادمور را زیر دستش لمس کرد...
در همین لحظه، ضرباتِ کوبندهای به درِ برج خورد و صدای نگرانِ جیمین پیچید:
— جونگکوک! ملکه همراه جادوگرِ جنوبی اومده!
ادامه دارد...
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance #JeonJungkook #JungkookFanfiction #EluaVoltaire #JKFF #EnemiesToLovers #DarkRomance
- ۵.۷k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط