{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت ۲

ادامه پارت ۲


پسر مچش را رها کرد، اما عقب نکشید. همان‌جا ایستاد، آنقدر نزدیک که مارال بوی چوب و بارانِ کهنه را در لباسش حس می‌کرد.

«این قصر، خونه‌ی منه.» گفت. «یعنی من این‌جا زندگی می‌کنم. پس راهروها هم مال منه.»

مارال پلک زد. یک لحظه فکرش کار نکرد. بعد، ناگهان، همه چیز جا افتاد. موهای بلوند. لباس شاهانه. لبخند خودبزرگ‌بین. راهروهای قصر.

چشمانش گرد شد.

«شما... شما شاهزاده‌اید؟»

پسر لبخند زد. لبخندی که در آن، هم شیطنت بود، هم غرور، و هم چیزی که مارال نمی‌توانست اسمش را بگذارد.

«پارک جیمین.» گفت. «شاهزاده دوم سلستیا. و حالا، بدهکار منی، دختر داروساز.»

مارال آب دهانش را قورت داد.

و در همان لحظه، در انتهای راهرو، سایه‌ای دیگر ظاهر شد. سایه‌ای بلندتر، سردتر، با چشمانی که از دور برق می‌زدند.

جیمین هم آن سایه را دید. لبخندش محو نشد، اما چیزی در چشمانش تغییر کرد. چیزی شبیه به هوشیاری.

«برادر.» صدایی از انتهای راهرو آمد. آرام. سرد. مثل برشی از یخ.

مارال سرش را برگرداند.

و برای اولین بار، پارک سوهو را دید.

👑💛

آخه چرا ناشناس خالیه😭
دیدگاه ها (۱)

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟔صبح روز بعد، مانیا مشغول آماده کردن صبح...

𓆩 پارت ۳۳ 𓆪 🖤ات آرام درِ اتاق را بست و به راهرو نگاه کرد.صدا...

𐙚🦋 پارت اول — «همسایه‌ی جدید» 🦋𐙚آت با عجله از خونه بیرون اوم...

رمان تاجی از سوءتفاهم

پشت لبخند جیمین پارت ششمچند ثانیه بعد از حرف جیمین، هنوز همو...

The Last Shadow

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 4 | چیزی که نمی‌توانست پنهانش کندصبح دوشنبه، دانش...

رقیب کوچولوی جیمین... صبح روز بعد...جیمین روی مبل نشسته بود ...

𝐌𝐲 𝐅𝐚𝐤𝐞 𝐁𝐨𝐲𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝 | دوست‌پسر قلابی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐مهمونی شلوغ‌تر ا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p71«نه، نمی‌دونی. مطمئن بودم اگه یه کلمه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط