از این کپشن دلی تر نداشتم بنویسم
از این کپشن دلی تر نداشتم بنویسم
اینو کپشن ندونید ی تک از وجودمه براتون آوردم🥺🙏🏻😔
دیروز خیلی دلم گرفته بود...
نشسته بودم با خدا حرف میزدم؛
از اون حرفایی که آدم وقتی خیلی پُره، دیگه حواسش نیست چی میگه.
هر بار یه ناشکری میکردم، خودمو جمع میکردم و میگفتم:
«الحمدلله...»
گفتم:
«سوختم و ساختم، الحمدلله...
دیدی و دم نزدی، الحمدلله...
هیچوقت خوشی نکردم، الحمدلله...»
حرفام مثل آبِ گلآلودی بود که مدتها ته دلم مونده بود؛
هرچی هم میزدمش، باز کدرتر میشد.
ولی همونقدر که حرف زدم، سبک شدم.
شب شد...
یاد مشکل دوستم افتادم.
دو تا اتفاق بد، توی یه روز، براش افتاده بود برا کسی که دیگ چوبخطش دیگه پُرِ پُر بود...
یهو بغضم گرفت.
سرمو بردم سمت آسمون.
هنوز کامل بالا نیاورده بودمش که خجالت کشیدم.
انگار یکی اون بالا وایساده بود و داشت نگاهم میکرد و میگفت:
«چیه؟ باز اومدی؟»
حرفای صبحم افتاد توی سرم.
آرومتر سرمو بالا آوردم و مثل یه بچه که میدونه خرابکاری کرده، گفتم:
«خو دورت بگردم...
تو هیچوقت دعای منو مستجاب نمیکنی...»
ولی هنوز جملهم تموم نشده بود که یکییکی یاد چیزایی افتادم که بهم داده بود...
چیزایی که برای داشتنشون واقعاً خوشحالم.
چیزایی که یه زمانی فقط آرزوشون رو داشتم و حالا انقدر عادی شده بودن که یادم رفته بود بابتشون بگم «الحمدلله».
دیگه روم نشد چیزی بگم.
گفتم:
«ببخش...
نمک خوردم و نمکدون شکستم.»
یهو وسط اون همه غم، یه جمله اومد توی دلم:
«من فقط یه لحظهام...
تو که خدای همهی لحظههای منی.
مگه میشه من از تو گله کنم و یادم بره همهی دار و ندارم خودِ تویی؟»
شاید حرفای صبحم از دور شبیه گستاخی بود،
شبیه ناشکری،
شبیه بچهای که طلبکارانه پای سفره نشسته و یادش رفته چه دستی این سفره رو براش چیده...
ولی تو که میدونی...
اون حرفا، ناشکری نبود؛
دردای انباشتهای بود که از بس بهت نزدیکم، بیهوا ریخت وسط حرفام.
تو که میدونی من جز تو کسی رو ندارم...
ببخش دیگه.
نوکرتممم...
همین که هنوز میتونم بعد از این همه گلایه، سرمو بالا بیارم و صدات کنم، خودش یعنی هنوز ولم نکردی. 💞🥺
اینو کپشن ندونید ی تک از وجودمه براتون آوردم🥺🙏🏻😔
دیروز خیلی دلم گرفته بود...
نشسته بودم با خدا حرف میزدم؛
از اون حرفایی که آدم وقتی خیلی پُره، دیگه حواسش نیست چی میگه.
هر بار یه ناشکری میکردم، خودمو جمع میکردم و میگفتم:
«الحمدلله...»
گفتم:
«سوختم و ساختم، الحمدلله...
دیدی و دم نزدی، الحمدلله...
هیچوقت خوشی نکردم، الحمدلله...»
حرفام مثل آبِ گلآلودی بود که مدتها ته دلم مونده بود؛
هرچی هم میزدمش، باز کدرتر میشد.
ولی همونقدر که حرف زدم، سبک شدم.
شب شد...
یاد مشکل دوستم افتادم.
دو تا اتفاق بد، توی یه روز، براش افتاده بود برا کسی که دیگ چوبخطش دیگه پُرِ پُر بود...
یهو بغضم گرفت.
سرمو بردم سمت آسمون.
هنوز کامل بالا نیاورده بودمش که خجالت کشیدم.
انگار یکی اون بالا وایساده بود و داشت نگاهم میکرد و میگفت:
«چیه؟ باز اومدی؟»
حرفای صبحم افتاد توی سرم.
آرومتر سرمو بالا آوردم و مثل یه بچه که میدونه خرابکاری کرده، گفتم:
«خو دورت بگردم...
تو هیچوقت دعای منو مستجاب نمیکنی...»
ولی هنوز جملهم تموم نشده بود که یکییکی یاد چیزایی افتادم که بهم داده بود...
چیزایی که برای داشتنشون واقعاً خوشحالم.
چیزایی که یه زمانی فقط آرزوشون رو داشتم و حالا انقدر عادی شده بودن که یادم رفته بود بابتشون بگم «الحمدلله».
دیگه روم نشد چیزی بگم.
گفتم:
«ببخش...
نمک خوردم و نمکدون شکستم.»
یهو وسط اون همه غم، یه جمله اومد توی دلم:
«من فقط یه لحظهام...
تو که خدای همهی لحظههای منی.
مگه میشه من از تو گله کنم و یادم بره همهی دار و ندارم خودِ تویی؟»
شاید حرفای صبحم از دور شبیه گستاخی بود،
شبیه ناشکری،
شبیه بچهای که طلبکارانه پای سفره نشسته و یادش رفته چه دستی این سفره رو براش چیده...
ولی تو که میدونی...
اون حرفا، ناشکری نبود؛
دردای انباشتهای بود که از بس بهت نزدیکم، بیهوا ریخت وسط حرفام.
تو که میدونی من جز تو کسی رو ندارم...
ببخش دیگه.
نوکرتممم...
همین که هنوز میتونم بعد از این همه گلایه، سرمو بالا بیارم و صدات کنم، خودش یعنی هنوز ولم نکردی. 💞🥺
- ۱.۲k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط