در جست و جوی خاطرات پارت ۱۹
ویو جونگکوک..
شروع کرد به نوشتن چیز هایی تو دفترش .
بعد همینطور که مینوشت شروع کرد به حرف زدن:
لیانا:پس بزار یه جمع بندی کنیم برای اینکه ذهنت یکم باز بشه.
تنها چیزی که از اول ذهنت به تنهایی به یاد داره اون دختره.
یه حسی بهت میگه دوستش داشتی یا داری.
بعضی شبا خوابش رو میبینی.
قبلا بهت میگفت پیدام کن ولی الان میگه من نزدیکتم.
و با چیز هایی که الان متوجه شدی
انگار داشتن به زور اونو ازت جدا میکردن.
همنطور که داشت مینوشت ادامه داد:
لیانا:خب جونگکوک همش درسته ؟
سرمو تکون دادم:
جونگکوک:اره
نگاهش رو از دفترچه گرفت و داد به من:
لیانا:فکر نمیکنی اون دختر شاید عضوی از خانواده یا فامیل باشه؟
همونطور که بهش نگاه میکردم با قاطعیت گفتم:
جونگکوک:نه امکان نداره.از چیز هایی که دستیار پدرم بهم گفته
ما با خانواده ی پدرم یا مادرم اصلا ارتباطی نداشتیم
چه برسه که یکی از بچه هاشون بخواد تو خونه ی ما زندگی کنه
چون هر دو خانواده با ازدواج پدر و مادرم مخالف بودن.
و من تک فرزندم.
و من زیاد راجب این دختر از دستیار پدرم یا کسه دیگه ای نپرسیدم
چون نمیخواستم بفهمن خیلی انقدر کنجکاوم بشناسمش
(مکث بلند)حتی بیشتر از پدر و مادرم.
چشماشو تو چشمام متمرکز کرد و گفت:
لیانا:خب الان تو سوالی از من داری؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
جونگکوک:نه
دفترشو بست و ساعتشو نگاه کرد:
لیانا: جونگکوک جلسه ی این هفته هم تموم شد.
امیدوارم باهم تونسته باشیم یکم اون قفل ذهنتو شل کرده باشیم.
از جا بلند شدم و اونم بلند شد:
جونگکوک:اره احساس میکنم یکم سبک تر از همیشه ام
به سمت در حرکت کردم
پشت در ایستادیم که لیانا دستشو به سمتم دراز کرد:
لیانا:خیلی خوبه. امیدوارم هفته ی دیگه هم ببینمت.
دستشو گرفتم و گفتم:
جونگکوک:حتما به امید دیدار.
از اتاق امدم بیرون و اون درو بست
یه نفس عمیق کشیدم توی راهرو راه افتادم
انگار بیشتر از اینکه سبک باشم ،چون یه چیزایی به یاد اوردم،
چون کنار اونم ارامش میگیرم.
از مطب امدم بیرون و سوار ماشین شدم.
فیک.رمان.درجست.وجوی خاطرات.جئون.جونگکوک.چند پارتی
شروع کرد به نوشتن چیز هایی تو دفترش .
بعد همینطور که مینوشت شروع کرد به حرف زدن:
لیانا:پس بزار یه جمع بندی کنیم برای اینکه ذهنت یکم باز بشه.
تنها چیزی که از اول ذهنت به تنهایی به یاد داره اون دختره.
یه حسی بهت میگه دوستش داشتی یا داری.
بعضی شبا خوابش رو میبینی.
قبلا بهت میگفت پیدام کن ولی الان میگه من نزدیکتم.
و با چیز هایی که الان متوجه شدی
انگار داشتن به زور اونو ازت جدا میکردن.
همنطور که داشت مینوشت ادامه داد:
لیانا:خب جونگکوک همش درسته ؟
سرمو تکون دادم:
جونگکوک:اره
نگاهش رو از دفترچه گرفت و داد به من:
لیانا:فکر نمیکنی اون دختر شاید عضوی از خانواده یا فامیل باشه؟
همونطور که بهش نگاه میکردم با قاطعیت گفتم:
جونگکوک:نه امکان نداره.از چیز هایی که دستیار پدرم بهم گفته
ما با خانواده ی پدرم یا مادرم اصلا ارتباطی نداشتیم
چه برسه که یکی از بچه هاشون بخواد تو خونه ی ما زندگی کنه
چون هر دو خانواده با ازدواج پدر و مادرم مخالف بودن.
و من تک فرزندم.
و من زیاد راجب این دختر از دستیار پدرم یا کسه دیگه ای نپرسیدم
چون نمیخواستم بفهمن خیلی انقدر کنجکاوم بشناسمش
(مکث بلند)حتی بیشتر از پدر و مادرم.
چشماشو تو چشمام متمرکز کرد و گفت:
لیانا:خب الان تو سوالی از من داری؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
جونگکوک:نه
دفترشو بست و ساعتشو نگاه کرد:
لیانا: جونگکوک جلسه ی این هفته هم تموم شد.
امیدوارم باهم تونسته باشیم یکم اون قفل ذهنتو شل کرده باشیم.
از جا بلند شدم و اونم بلند شد:
جونگکوک:اره احساس میکنم یکم سبک تر از همیشه ام
به سمت در حرکت کردم
پشت در ایستادیم که لیانا دستشو به سمتم دراز کرد:
لیانا:خیلی خوبه. امیدوارم هفته ی دیگه هم ببینمت.
دستشو گرفتم و گفتم:
جونگکوک:حتما به امید دیدار.
از اتاق امدم بیرون و اون درو بست
یه نفس عمیق کشیدم توی راهرو راه افتادم
انگار بیشتر از اینکه سبک باشم ،چون یه چیزایی به یاد اوردم،
چون کنار اونم ارامش میگیرم.
از مطب امدم بیرون و سوار ماشین شدم.
فیک.رمان.درجست.وجوی خاطرات.جئون.جونگکوک.چند پارتی
- ۶.۳k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط