𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐢𝐧𝐤 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝 𝐨𝐟 𝐲𝐨𝐮 𝐚𝐧𝐝 𝐦𝐞
𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐢𝐧𝐤 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝 𝐨𝐟 𝐲𝐨𝐮 𝐚𝐧𝐝 𝐦𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐
ـ آخ، چقدر بزرگ شدی تو! زبونت هم که ماشالا از قدت بلندتر شده.
ـ خب، یکی باید توی این خانواده کمبود شعور رو جبران کنه دیگه.
ـ آنی!
صدای مامانم بلند شد.
من سریع لبخند زدم.
ـ جانم مامان؟ چیزی گفتم که دروغ باشه؟
جیمین خندید.
این بشر واقعاً از حرص دادن من لذت میبرد.
از جام بلند شدم و خواستم به سمت آشپزخونه برم که صداش دوباره بلند شد.
ـ راستی آنی، هنوزم وقتی عصبانی میشی لپات قرمز میشن؟
سر جام خشکم زد.
آروم برگشتم سمتش.
ـ راستی جیمین، هنوزم وقتی بزرگتر میشی عقلت کوچیکتر میشه؟
پسرعموهام تقریباً از خنده داشتن میمردن.
جیمین سرش رو به نشونهی تأسف تکون داد.
ـ واقعاً نمیدونم قراره با این دختر چیکار کنیم.
ـ آنیییی! ـ این بار صدای بابام بود.
دستهام رو بالا بردم.
ـ باشه بابا! من دیگه حرف نمیزنم. اصلاً لال میشم.
جیمین زیر لب گفت:
ـ بالاخره یه خبر خوب.
بدون اینکه حتی یه ثانیه فکر کنم، کوسن روی مبل رو برداشتم و پرت کردم سمتش.
ـ بگیر اینو، پیرمرد!
جیمین با یه حرکت کوسن رو گرفت و زد زیر خنده.
ـ پیرمرد؟! دخترهی زبوندراز، من هنوز سیوسه سالمه!
ـ خب منم نگفتم صد و سیوسه سالته! گفتم قیافهت بهت نمیاد جوون باشی!
ـ آنی!
ـ جــــانم؟!
مامانم دستش رو روی پیشونیش گذاشت و رو به عمهم گفت:
ـ این دوتا یه روز منو میکشن.
عمهم درحالیکه میخندید، جواب داد:
ـ حداقل خونهمون با این دوتا ساکت نمیمونه!
و من همون لحظه فهمیدم که امشب قراره یکی از طولانیترین شبهای عمرم باشه.
چون جیمین از جاش بلند شد، اومد طرفم و درست جلوی من ایستاد.
با اون قد بلندش مجبور شدم سرم رو بالا بگیرم تا بتونم توی چشمهاش نگاه کنم.
لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ راستی کوچولو...
چشمهام رو ریز کردم.
ـ به من نگو کوچولو.
ـ چرا؟ مگه نیستی؟
ـ جیمین...
ـ جونم؟
ـ سه ثانیه وقت داری از جلوی چشمام گم شی.
خندید و خم شد تا همسطح صورتم بشه...
...
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐
ـ آخ، چقدر بزرگ شدی تو! زبونت هم که ماشالا از قدت بلندتر شده.
ـ خب، یکی باید توی این خانواده کمبود شعور رو جبران کنه دیگه.
ـ آنی!
صدای مامانم بلند شد.
من سریع لبخند زدم.
ـ جانم مامان؟ چیزی گفتم که دروغ باشه؟
جیمین خندید.
این بشر واقعاً از حرص دادن من لذت میبرد.
از جام بلند شدم و خواستم به سمت آشپزخونه برم که صداش دوباره بلند شد.
ـ راستی آنی، هنوزم وقتی عصبانی میشی لپات قرمز میشن؟
سر جام خشکم زد.
آروم برگشتم سمتش.
ـ راستی جیمین، هنوزم وقتی بزرگتر میشی عقلت کوچیکتر میشه؟
پسرعموهام تقریباً از خنده داشتن میمردن.
جیمین سرش رو به نشونهی تأسف تکون داد.
ـ واقعاً نمیدونم قراره با این دختر چیکار کنیم.
ـ آنیییی! ـ این بار صدای بابام بود.
دستهام رو بالا بردم.
ـ باشه بابا! من دیگه حرف نمیزنم. اصلاً لال میشم.
جیمین زیر لب گفت:
ـ بالاخره یه خبر خوب.
بدون اینکه حتی یه ثانیه فکر کنم، کوسن روی مبل رو برداشتم و پرت کردم سمتش.
ـ بگیر اینو، پیرمرد!
جیمین با یه حرکت کوسن رو گرفت و زد زیر خنده.
ـ پیرمرد؟! دخترهی زبوندراز، من هنوز سیوسه سالمه!
ـ خب منم نگفتم صد و سیوسه سالته! گفتم قیافهت بهت نمیاد جوون باشی!
ـ آنی!
ـ جــــانم؟!
مامانم دستش رو روی پیشونیش گذاشت و رو به عمهم گفت:
ـ این دوتا یه روز منو میکشن.
عمهم درحالیکه میخندید، جواب داد:
ـ حداقل خونهمون با این دوتا ساکت نمیمونه!
و من همون لحظه فهمیدم که امشب قراره یکی از طولانیترین شبهای عمرم باشه.
چون جیمین از جاش بلند شد، اومد طرفم و درست جلوی من ایستاد.
با اون قد بلندش مجبور شدم سرم رو بالا بگیرم تا بتونم توی چشمهاش نگاه کنم.
لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ راستی کوچولو...
چشمهام رو ریز کردم.
ـ به من نگو کوچولو.
ـ چرا؟ مگه نیستی؟
ـ جیمین...
ـ جونم؟
ـ سه ثانیه وقت داری از جلوی چشمام گم شی.
خندید و خم شد تا همسطح صورتم بشه...
...
- ۲۳۵
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط