{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»

𓆩 پــارت بیست‌وسوم 𓆪

ات با تعجب به جیمین نگاه کرد.

ـ «یعنی چی هدف؟!»

جیمین چند لحظه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

ـ «یعنی از این لحظه، هیچ‌جا تنها نمی‌ری.»

ات ابرو بالا انداخت.

ـ «ببخشید؟ من بچه‌م؟»

جیمین لبخند خیلی کوتاهی زد.

ـ «نه... مشکل اینه که تو زیادی دردسری.»

ـ «یااا!»

قبل از اینکه ات جوابش رو بده، صدای زنگ تلفن جیمین بلند شد.

جیمین گوشی رو برداشت.

چهره‌اش ناگهان سرد شد.

ـ «کجاست؟»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

ـ «هیچ‌کس بدون اجازه‌ی من نزدیکش نمی‌شه.»

تماس قطع شد.

ات با نگرانی پرسید:

ـ «چی شده؟»

جیمین به سمتش برگشت.

ـ «کسی که دنبالت بود... دوباره پیداش شده.»

ات خشکش زد.

ـ «کی؟»

جیمین فقط گفت:

ـ «همون کسی که می‌دونه تو واقعاً کی هستی.»

و برای اولین بار...

ات از نگاه جیمین فهمید که این راز، خیلی بزرگ‌تر از چیزی بوده که فکر می‌کرد.
دیدگاه ها (۰)

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌وچهارم 𓆪ات با نگرانی به جیمی...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌وپنجم 𓆪صدای قدم‌ها از راهرو ...

چطوریدحدس بزنید امروز چیشد کلاسمون آنلاین بود ساعت اول ریاضی...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت بیست‌ودوم 𓆪ات نگاهش را از جیمین گرفت.ـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط