بیمخاطب

#بی_مخاطب☺

#بی_مخاطب☺
چقدر ساده به هم ریختی روان مرا
بریده غصّۀ دل‌کندنت امان مرا

قبول کن که مخاطب‌پسند خواهد شد
به هر زبان بنویسند داستان مرا

گذشتی از من و شب های خالی از غزلم
گرفته حسرت دستان تو جهان مرا

سریع پیر شدم، آنچنانکه آینه نیز
شکسته در دل خود صورت جوان مرا

به فکر معجزه‌ای تازه بودم و ناگاه
خدا گرفت به دست تو امتحان مرا

نه تو خلیل خدایی نه من چو اسماعیل
بگیر خنجر و در دم بگیر جان مرا

تو را به حرمت عشقت قسم بیا برگرد
بیا و تلخ تر از این مکن دهان مرا

چه روزگار غریبی ست بعد رفتن تو
بغل گرفته غمی کهنه آسمان مرا

تو نیم دیگر من نیستی، تمام منی
تمام کن غم و اندوه سالیان مرا

#شاعر_امید_صباغ_نو
دیدگاه ها (۹)

#چقدر_ساده_به_هم_ریختی_روان_مرابریده غصّه ی دل کندنت امان مر...

چقدر ساده به هم ریختی روان مرا!بریده غصه‌ی دل کندنت امان مرا...

چقدر ساده به هم ریختی روان مرا!بریده غصه‌ی دل کندنت امان  مر...

چقدر ساده به هم ریختی روان مرا! بریده غصه ی دل کندنت امان  م...

چقدر سـاده به هم ریختی روان مرابریده غصـّه ی دل کنـدنت امان...

‌چقدر ساده به هم ریختی روان مرا!بریده غصه ی دل کندنت امان  م...

چقدر ساده بهم ریختی روان مرابریده قصه ی دل کندنت امان مراقبو...

چه روزگارِ غریبی‌ست؛ بعدِ رفتنِ توبغل گرفته غمی کُهنه آسمانِ...

چه روزگار غریبی ست بعد رفتن توبغل گرفته غمی کهنه آسمانِ مرا...

یاابن الحسنآقا جاندل بسته اممرا ز سر خویش وا مکناز من مرا جد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط