چقدر ساده به هم ریختی روان مرا!

چقدر ساده به هم ریختی روان مرا!
بریده غصه‌ی دل کندنت امان مرا

قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد
به هر زبان بنویسند داستان مرا

گذشتی از من و شب‌های خالی از غزلم
گرفته حسرت دستان تو، جهان مرا!

سریع  پیر شدم! آنچنان که آینه نیز-
شکسته در دل خود صورت جوان مرا!

به فکر معجزه‌ای تازه بودم و ناگاه-
خدا گرفت به دست تو امتحان مرا!

نه تو خلیل خدایی، نه من چو اسماعیل
بگیر خنجر و در دم بگیر جان مرا!

تو را به حرمت عشقت قسم بیا برگرد
بیا و تلخ‌تر از این نکن دهان مرا

چه روزگار غریبی‌ست، بعد رفتن تو
بغل گرفته غمی کهنه آسمان مرا

تو نیم دیگر من نیستی؛ تمام منی
تمام کن غم و اندوه سالیان مرا.


امید صباغ نو
دیدگاه ها (۱)

نشسته ام بنویسم ولی قرار ندارماگر چه منتظرم با کسی قرار ندار...

#بی_مخاطب☺چقدر ساده به هم ریختی روان مرابریده غصّۀ دل‌کندنت ...

چقدر ساده به هم ریختی روان مرا!بریده غصه‌ی دل کندنت امان  مر...

چقدر ساده به هم ریختی روان مرا! بریده غصه ی دل کندنت امان  م...

#چقدر_ساده_به_هم_ریختی_روان_مرابریده غصّه ی دل کندنت امان مر...

چقدر سـاده به هم ریختی روان مرابریده غصـّه ی دل کنـدنت امان...

‌چقدر ساده به هم ریختی روان مرا!بریده غصه ی دل کندنت امان  م...

چقدر ساده بهم ریختی روان مرابریده قصه ی دل کندنت امان مراقبو...

چه روزگار غریبی‌ست، بعد رفتن توبغل گرفته غمی کهنه آسمان مرات...

چه روزگار غریبی‌ست، بعد رفتن توبغل گرفته غمی کهنه آسمان مرات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط