{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چقدر سـاده به هم ریختی روان مرا

چقدر سـاده به هم ریختی روان مرا
بریده غصـّه ی دل کنـدنت امان مرا
قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد
بــه هــر زبـان بنویسند داستان مرا
گذشتی از من و شبهای خالی از غزل
گرفته حسرت دستـان تـو جهان مرا
سریـع پیـر شـدم آنچنان که آینه نیز
شکسته در دل خود صورت جوان مرا
به فکـر معجـزه ای تازه بودم و ناگاه
خدا گـرفت بـه دست تو امتحان مرا
نه توخلیل خدایی نه من چو اسماعیل
بگیــر خنجـر و در دم بگیـر جان مرا
تورا بـه حرمت عشقت قسم بیا برگرد
بیـا و تلـخ تـر از ایـن مکن دهان مرا
چـه روزگار غـریبی است بعد رفتن تو
بغـل گـرفتـه غمـی کهنـه آسمان مرا
تــو نیـم دیگر من نیستی؛ تمام منی
تمـام کـن غـم و انــدوه سـالیان مرا
دیدگاه ها (۳)

شاعر که باشی ، شعرهایت درد دارد !حتی قلم ، ‌گاهی به جایت در...

غزلی تازه نوشتم غزلی تازه براتتا بخوانی و بگویی: به فدای غزل...

خواستم شعر بگویم قلمم زار گریستچشم دفتر سر این شانه ی دیوار ...

جانی که خلاص از شب هجران تو کردمدر روز وصال تو به قربان تو ک...

قدح که موسم ناموس و نام رفتوقت عزيز رفت بيا تا قضا کنيمعمری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط