{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در جست و جوی عشق

P 10:







سپس به همراه ندیمه ها سوار کالسکه میشود و مردی کالسکه را به حرکت در آورد.
دو افسر هم با دو اسب ، یکی جلوی آنها و دیگری پشت آنها را ساپورت میکنند.
بعد از طی مسافتی متوجه میشود که در حال طی کردن مسیر قصر نیستند. تعجب میکند و از سورچی میپرسد :

+این مسیر عمارت نیست! ما داریم کجا میریم؟


سورچی پاسخ میدهد:

-کره ی جنوبی!


دخترک میپرسد :

+چی؟ چطور ممکنه؟ برای چی اونجا؟



سورچی میگوید :

-بانوی من، من از این موضوع اطلاعی ندارم. از افسر ها بپرسید.


دخترک بلند داد میزند:

+نگه دارید.


دورشکه نگه میدارد و آن ها اسب هارا متوقف میکنند. یکی از آنها را صدا میزند و وقتی پیاده شد ،ا.ت میگوید:

+قضیه چیه؟ چرا داریم میریم کره ی جنوبی؟


یکی از افسر ها که سردسته بود میگوید:
-بانوی من.... .

...................
فلش بک به زمانی که افسر های نگهبانی دخترک را بردند میخواستند پیرزن را بکشند :


مکالمه ی بین سردسته ی افسران نگهبانی و آجوما:

+پسرم... لطفا... ازت خواهش میکنم منو نکش و اون دخترو از عروسی با اون مرد فراری بده. ببرش به کره ی جنوبی که شاید کسی اونجا ازش مواظبت کنه. اگر این لطف رو در حق من و اون دختر بکنی، پول خوبی بهت میرسه.


افسر با عصبانیت میگوید :

_پیرزن خرفت چطور جرعت میکنی به من رشوه بدی؟


پیرزن میگوید:

+من قصد جسارت نداشتم. ببین پسرم من بهت هرچقدر بخوای پول میدم ولی نزار اون دختر با مردی که ازش خوشش نمیاد ازدواج کنه ازش مراقبت کن. ازت خواهش میکنم.


مامور کمی فکر میکند و میگوید:

-قبوله! ولی باید ببینم چه قدر بهم پول میدی.


آجوما میگوید:

+وایسا برم الان میام بهت پول میدم
به سمت خانه اش که بغل طویله بود، می رود.


پیرزن پولی که از کارهایش مانند :فروش تخم مرغ، ماست، شیر، کره و برنج حاصل از کشاورزی کسب کرده و برای عروسی پسرانش و خرید خانه برای آنها جمع کرده را از خانه اش میاورد و میگوید :

+کل پولی که بهت میدم ۱۰۰,۵۰۰,۰۰۰ میلیون وون هست. نصفش الان بهت میدم نصفشو وقتی اون دخترو با ندیمه ها بردی کره ی جنوبی بیا از من بگیر.
و قَسَمت میدم که این پاکت رو بدون اینکه خودت نگاهش کنی به اون دختر بدی و خودتم بازش نکنی.



افسر سرش را تکان میدهد و قبول میکند.

پایان فلش بک

................
افسر میگوید :


-کل قضیه همین بود بانوی من.


دخترک در دلش برای خود آجوما و پسرانش دعا میکند و نمیداند چطور باید از او تشکر کند. میگوید:
+بسیار خب. الان میتونیم حرکت کنیم.


.......................

۷ روز بعد :


بالاخره به پانمونجوم رسیدند.
و سپس بعد از طی ۵۰ الی ۶۰ کیلومتر وارد شهر سئول شدند.
دخترک در خانه ای اجاره ی در نزدیک یک جنگل به همراه ۲ ندیمه اش ساکن شد .
افسران به دخترک پاکتی به همراه پول دادند که از طرف پیرزن بود .سپس خودشان به کره ی شمالی بازگشتند.

..................... ├├┬┴┬┴شبی در یکی از جنگل های سئول ┬┴┬┴┤


هوای جنگل نسبتا مه آلود اما مهتابی بود.
سه هفته ای از ساکن شدنش در آنجا میگذشت.
دخترک بخاطر سر رفتن حوصله اش برای پیاده روی به جنگل رفته بود.


فانوسی در دستانش بود که راه را برایش روشن تر میکرد. دخترک به زور ندیمه ها را راضی کرده بود که با او نیایند.

اما بعد از کمی راه رفتن انگار که مسیرش را گم کرد.

نا امید کنار درختی ایستاد. اما انگار که خدا خیلی اورا دوست داشت چون یک نور فانوس دیگری را دید و نور امید در دلش جوانه زد.
سپس فریاد زد:

+آهای! کسی اونجاست؟


مردی را دید که نزدیکش میشود.

.........




ادامه در پارت بعد. شرط؟ ۵۰ لایک _ ۵۹ کامنت.
دیدگاه ها (۹۲)

My professor Chapter:2Part:62یونگی :تو فرمول چیز خطرناکی رو ...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ¹صدای جیغ‌ها توی گوشش می...

007-آلما ویسکی - پارت ۳۹

My Vampire Mate Season 2 part : 92

در جست و جوی عشق ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط