#جمهوری_اسلامی_ایران
#جمهوری_اسلامی_ایران
وآقِعیَت سَرد
p⁴
ا.ت:چی؟...
دختره:وا؟چت شده پاشو بریم بیروننن میدونی چقدر خوابیدی؟...
دست دخترک رو کشیدو از اتاق بیرونش اورد...به خانه..نه.نه.نه...به عمارت خیره شد...پس حتما پرنسسی..چیزیه...وگرنه اینجا چیکار میکرد؟.....خوبه.پس داخل اینجا پولداره و میتونی زندگی کنه...
لبخندش پررنگ شد..
دخترک بغلش برگشتو گفت..
دختره:خوبی ا.ت جونم؟
ا.ت:ها؟...ا..اره خوبم..
دختره:برو آشپزخونه...آجوما اونجاست کارت داشت...
دخترک آروم آروم همینجوری که قدم ور میداشت.... دور و ورش رو آنالیزا میکرد...باورش نمیشد...
به آشپزخونه که رسید...با دیدن زنی مسن...و حدس اینکه اون آجوماهست....به سمتش رفت.
ا.ت:آجوما؟!!!...
پیرزن به سمتش..برگشت..قیافه ای ترسناک و عصبی..داشت..با دیدن ا.ت دادش رفت به هوا...
آجوما:چرا لباست عوض نکردیی؟؟..برو لباس خدمتکاریت رو بپوشش...
با شنیدن لباس خدمتکاری فهمید بدبختی زنجیری هست که به.. پایش قفل شده...قفلی که کلیدی نداره....
بدو بدو رفت سمت اتاقش..با دیدن تنها کمد..حدس زد که لباس خدمتکاری داخل اونه..و بله حدسش درست بود...
لباس خدمتکاری رو پوشید..با اینکه فقط یه لباس ساده بود...ولی خیلی خوشگل شده بود..
موهای بلندش رو دم آسبی بست و از اتاق خارج شد...
با ساکت بودن کل عمارت تعجب کرد....چرا یهویی انقدر ساکت شده اینجا؟؟...
اون پیرزن خرفت...عمارت رو برده بود توی آسمون که..سقوط کرد؟..
آروم..رفت از پله ها پایین...وارد پذیرایی شد..با اینکه هنوز توی پله ها بود..با دیدن همه ندیمه ها داخل یگ صف که با ترس... بهش خیره شده بودن....و مردی هیکلی..که کت و شلواری پوشیده بود و به پشت ا.ت بود..ایستاد..
یهو مرده عربده زد..که دخترک دستاش رو گذاشت روی گوشش...
تهیونگ:میشنوید چی میگم؟؟به کجا خیره شدید؟؟...
مرده برگشت سمت...نگاه های ندیمه ها...با دیدن ا.ت که با ترس بهش خیره شد...قیافش خشن تر شد...
تهیونگ:انگار تنبیه دیشب کافی نبود...
اوفف.. دخترک شکر کرد که حداقل روحش دیروز داخل بدنش نرفت...تنبیه دیشب...
ا.ت:ببخشید...
مرد به سمت دخترک حرکت کرد..که صدای مرد دیگه ای اومد...
جیمین:تهی...
تهیونگ:هیس.
دخترک با شنیدن صدای تهیونگ متوجه شد که نزدیک... بهشه...انقدری که صدای نفس هاشو میشنید...
یهو دستش رو گرفت و کشوند..انقدری محکم که دخترک زبونش بند اومده بود...
چیشد؟؟....
دست ظریفه دخترک..در دست های مردک خشن...خورد شده بود...
زبونش بنده اومد بود...فقط بغض کرده بود...و هیچی نمیگفت..انگاری فراموش کرده بود که میتونست بیاد از این داستان بیرون...
با دیدن اتاقی...تاریک..ترس توی چشماش موج زد..وسایل ها..میز های خونی..
مردک که مثل کسی بود..که انگار دخترک ارث..باباشو کشیده بالا..بهش خیره شده بود..
وآقِعیَت سَرد
p⁴
ا.ت:چی؟...
دختره:وا؟چت شده پاشو بریم بیروننن میدونی چقدر خوابیدی؟...
دست دخترک رو کشیدو از اتاق بیرونش اورد...به خانه..نه.نه.نه...به عمارت خیره شد...پس حتما پرنسسی..چیزیه...وگرنه اینجا چیکار میکرد؟.....خوبه.پس داخل اینجا پولداره و میتونی زندگی کنه...
لبخندش پررنگ شد..
دخترک بغلش برگشتو گفت..
دختره:خوبی ا.ت جونم؟
ا.ت:ها؟...ا..اره خوبم..
دختره:برو آشپزخونه...آجوما اونجاست کارت داشت...
دخترک آروم آروم همینجوری که قدم ور میداشت.... دور و ورش رو آنالیزا میکرد...باورش نمیشد...
به آشپزخونه که رسید...با دیدن زنی مسن...و حدس اینکه اون آجوماهست....به سمتش رفت.
ا.ت:آجوما؟!!!...
پیرزن به سمتش..برگشت..قیافه ای ترسناک و عصبی..داشت..با دیدن ا.ت دادش رفت به هوا...
آجوما:چرا لباست عوض نکردیی؟؟..برو لباس خدمتکاریت رو بپوشش...
با شنیدن لباس خدمتکاری فهمید بدبختی زنجیری هست که به.. پایش قفل شده...قفلی که کلیدی نداره....
بدو بدو رفت سمت اتاقش..با دیدن تنها کمد..حدس زد که لباس خدمتکاری داخل اونه..و بله حدسش درست بود...
لباس خدمتکاری رو پوشید..با اینکه فقط یه لباس ساده بود...ولی خیلی خوشگل شده بود..
موهای بلندش رو دم آسبی بست و از اتاق خارج شد...
با ساکت بودن کل عمارت تعجب کرد....چرا یهویی انقدر ساکت شده اینجا؟؟...
اون پیرزن خرفت...عمارت رو برده بود توی آسمون که..سقوط کرد؟..
آروم..رفت از پله ها پایین...وارد پذیرایی شد..با اینکه هنوز توی پله ها بود..با دیدن همه ندیمه ها داخل یگ صف که با ترس... بهش خیره شده بودن....و مردی هیکلی..که کت و شلواری پوشیده بود و به پشت ا.ت بود..ایستاد..
یهو مرده عربده زد..که دخترک دستاش رو گذاشت روی گوشش...
تهیونگ:میشنوید چی میگم؟؟به کجا خیره شدید؟؟...
مرده برگشت سمت...نگاه های ندیمه ها...با دیدن ا.ت که با ترس بهش خیره شد...قیافش خشن تر شد...
تهیونگ:انگار تنبیه دیشب کافی نبود...
اوفف.. دخترک شکر کرد که حداقل روحش دیروز داخل بدنش نرفت...تنبیه دیشب...
ا.ت:ببخشید...
مرد به سمت دخترک حرکت کرد..که صدای مرد دیگه ای اومد...
جیمین:تهی...
تهیونگ:هیس.
دخترک با شنیدن صدای تهیونگ متوجه شد که نزدیک... بهشه...انقدری که صدای نفس هاشو میشنید...
یهو دستش رو گرفت و کشوند..انقدری محکم که دخترک زبونش بند اومده بود...
چیشد؟؟....
دست ظریفه دخترک..در دست های مردک خشن...خورد شده بود...
زبونش بنده اومد بود...فقط بغض کرده بود...و هیچی نمیگفت..انگاری فراموش کرده بود که میتونست بیاد از این داستان بیرون...
با دیدن اتاقی...تاریک..ترس توی چشماش موج زد..وسایل ها..میز های خونی..
مردک که مثل کسی بود..که انگار دخترک ارث..باباشو کشیده بالا..بهش خیره شده بود..
- ۳.۲k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط