{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت: 21 (بخش3)

پارت: 21 (بخش3)

**زاویه دید: هیزل*

قلبم یه ضربان رو جا انداخت. صدای «اوووو» و سوتِ بچه‌ها رفت هوا. لیام با دست زد رو پاش و خندید: «بابا رومئو! خب بگو اون یه نفر کیه دیگه!»
زین پوزخند زد. «ایوانز فقط حق داشت یه سوال بپرسه که پرسید.»

بطری رو برداشت و با یه چرخشِ سریع روی زمین ولش کرد. بطری چرخید و روی لیام متوقف شد.

زین که حالا انگار یه بارِ سنگین از روی دوشش برداشته شده بود، نیشخندِ شیطنت‌آمیزی زد. «خب لیام، حقیقت یا جرئت؟»
لیام سینه‌اش رو داد جلو. «جرئت داداش! من از هیچی نمی‌ترسم.»

زین سر تکون داد. «عالیه. جرئتت اینه که گوشیت رو بدی به کلوئی، و اون حق داره به انتخابِ خودش، تو دایرکت اینستاگرامت به یکی از کراش‌های قدیمیت یه ویسِ ده ثانیه‌ای بفرسته و تو باید توش صدای عوعو کردنِ سگ دربیاری!»

جمع منفجر شد از خنده. لیام رنگش پرید. «داداش بی‌خیال! آبرو برام نمی‌مونه! می‌دونی من تو دایرکتم چقدر آدم دارم؟»
کلوئی با یه خنده‌ی شیطانی دستش رو دراز کرد. «رد کن بیاد لیام! قانون قانونه!»
لیام با بدبختی گوشیش رو داد دست کلوئی. کلوئی چند ثانیه اسکرول کرد، یهو جیغ کشید و گفت: «پیدا کردم! جنا یک مدت خیلی تو کفش بودی!» و دکمه‌ی ویس رو نگه داشت. لیام با چهره‌ای درهم‌رفته، مثل یه سگِ واقعی شروع کرد به پارس کردن و زوزه کشیدن. صدای خنده‌ی ما اون‌قدر بلند بود که چند نفر از داخلِ خونه اومدن بیرون ببینن چه خبره.

وقتی ویس فرستاده شد، لیام که از خجالت قرمز شده بود، بطری رو با حرص چرخوند. دهونه‌ی بطری روی امیلی ایستاد.
«خدا رو شکر!» لیام دستاش رو به هم مالید. «حقیقت یا جرئت، امیلی؟»
امیلی که هنوز داشت می‌خندید گفت: «حقیقت. من اصلاً حوصله‌ی دردسر ندارم.»

لیام چشماش رو باریک کرد. «خیلی خب. بدترین، خجالت‌آورترین و ضایع‌ترین دیت تمامِ عمرت با کی بوده؟ با جزئیات بگو!»

امیلی ناله کرد و صورتش رو با دستاش پوشوند. «وای خدا... باید بگم؟»
سارا داد زد: «آره! بگو!»
امیلی نفس عمیقی کشید. «پارسال با جک هارپر رفتم بیرون. همون پسره که تو تیم مناظره‌ست. برد منو یه کافه، سه ساعت تمام درباره‌ی کلکسیونِ حشراتِ خشک‌شده‌اش حرف زد، و آخر سر...» امیلی مکث کرد و با انزجار گفت: «آخر سر وقتی صورت‌حسابِ ۱۲ دلاریِ دو تا قهوه رو آوردن، ماشین‌حسابِ گوشیش رو درآورد تا دقیقاً سهمِ ۶ دلاریِ من رو حساب کنه!»

صدای شلیک خنده‌ی همه رفت هوا. حتی زین هم داشت می‌خندید و سرش رو تکون می‌داد. میسون از تو استخر داد زد: «جک هارپرِ خسیس! باید همونجا قهوه رو می‌ریختی رو سرش!»

بازی داشت گرم می‌شد. امیلی بطری رو چرخوند و این بار روی سارا ایستاد. سارا جرئت رو انتخاب کرد و مجبور شد بره از یخچالِ جاشوا یه شات سسِ تند با لیموترش بخوره. وقتی سارا با چشم‌های اشکی و سرفه‌کنان برگشت، بطری رو چرخوند و بطری روی کلوئی ایستاد.

سارا که هنوز داشت سرفه می‌کرد با صدای گرفته گفت: «حقیقت یا جرئت کلوئی؟»
کلوئی با اعتمادبه‌نفس گفت: «جرئت.»

سارا یه نگاه به کلوئی انداخت، یه نگاه به میسون که هنوز تو استخر بود و دندون‌هاش از سرما به هم می‌خورد. «جرئتت اینه که اون هودیِ گرم و نرمت رو دربیاری و با تی‌شرتِ خیسِ میسون عوض کنی و تا آخرِ بازی همون رو بپوشی!»

کلوئی جیغ زد: «چی؟! نه! اون تی‌شرت الان بوی آبِ کلردار و سگِ مرده می‌ده!»
میسون با خنده از تو استخر لبه رو گرفت، تی‌شرت خیسش رو از تنش درآورد و مثل یه تیکه‌ی پارچه‌ی سنگین و خیس پرتش کرد تو صورت کلوئی. «بپوشش عزیزم! بوی پیروزی و قهرمانی می‌ده!»

کلوئی با چندش تی‌شرت رو گرفت، هودی خودش رو درآورد و اون تی‌شرت خیس و یخ رو تنش کرد. قیافه‌اش جوری مچاله شده بود که من از خنده دلم درد گرفته بود.

حالا نوبت کلوئی بود. با چشم‌هایی که از شدتِ نقشه‌های شیطانی برق می‌زد بطری رو چرخوند. بطری چرخید و... این بار دقیقاً روبه‌روی تایلر متوقف شد.

کلوئی نیشخند زد. انتقام تو چشم‌هاش موج می‌زد. «خب تایلر. حقیقت یا جرئت؟»
تایلر که سعی می‌کرد خونسرد باشه، شونه بالا انداخت. «جرئت. فکر کردی من مثل بقیه کم می‌آرم؟»...
دیدگاه ها (۹)

پارت: 22 (بخش1) **زاویه دید: زین**نفس کشیدن تو اون هوا رسماً...

پارت ۱۱ #پشت غرورت«فکر کردی من مُردم؟»اما خشکش زده بود.دختری...

پارت: 23 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ساعت هشت صبح، راهروی دبیرس...

پارت: 16 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ساعت دوازده و نیم ظهر، کاف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط