پارت: 22 (بخش1)
پارت: 22 (بخش1)
**زاویه دید: زین**
نفس کشیدن تو اون هوا رسماً غیرممکن شده بود. بوی تند کلرِ استخر، الکلِ گرون قیمت که رو زمین ریخته بود و ترکیبِ خفهکنندهی عطرهای شیرین و گرم، داشت ریههام رو میسوزوند. جوابی که چند دقیقه پیش به هیزل داده بودم *«فقط برای دیدن یه نفر اومده بودم»* هنوز مثل یه بمب خنثینشده وسط دایره افتاده بود. سکوتِ سنگین و معنیداری جمع رو گرفته بود، اما این وضعیت برای تایلر، دقیقاً مثل تکون دادن یه پارچهی قرمز جلوی چشمِ یه گاو خشمگین بود. اون نمیتونست تحمل کنه که کنترل بازی و توجهِ جمع از دستش خارج شده.
بازی دوباره با همون ریتمِ مریضش شروع شد و با هر چرخش بطری، مرزها بیشتر شکسته میشد. الکل داشت کار خودش رو میکرد و جرئتها هر لحظه بیشرمانهتر میشدن.
لیام مجبور شد یه تیکه یخ رو با لبهاش از روی گردنِ وندا تا پایینِ یقهاش سُر بده. وندا با صدای بلند میخندید و بقیه سوت میزدن. بعد نوبت میسون شد که جرئت داد تو تاریکیِ زیرابِ استخر، چند دقیقه با کلوئی بمونه. وقتی از آب اومدن بیرون، رژ لبِ کلوئی کاملاً پاک شده بود و نیشخندِ پیروزمندانهی میسون روی اعصابم سوهان میکشید. هردو به طرز غیر باوری خوشحال بودن.
فضا سنگین و ملتهب شده بود. خندهها کشدارتر و نگاهها خیرهتر. من اما... من فقط داشتم هیزل رو تماشا میکردم. اون گوشهی دایره، زانوهاش رو بغل کرده بود و با یه نگاهِ سرد و غیرقابلنفوذ به این سیرک نگاه میکرد. تو اون کراپ و موهایی که نامرتب دور صورتش ریخته بود، وصلهی ناجورِ این مهمونی بود، اما لعنتی... نمیتونستم چشم ازش بردارم.
تا اینکه بطری دوباره چرخید.
چرخید و چرخید. میخواست روی لیام وایسته، اما تایلر با یه حرکتِ سریع و وحشیانهی پاش، بطری رو نگه داشت. دهنهی شیشهایِ بطری دقیقاً و بدون هیچ خطایی، طرفِ هیزل نشونه رفت.
پوزخندِ تایلر اونقدر کثیف بود که حس کردم عضلاتِ فکم از شدت فشار داره میشکنه. به جلو خم شد، آرنجهاش رو گذاشت رو زانوهاش و با اون لحنِ کشدار و مستش گفت:
«خب، خب... قانون بازی، بورسیهای. دوبار پشت سر هم نمیتونی حقیقت رو انتخاب کنی. این بار نوبت جرئته. و از اونجایی که من بطری رو متوقف کردم، حق دارم جرئتت رو تعیین کنم.»
هیزل حتی پلک هم نزد. چونهاش رو داد بالا. چشمهاش مثل یخ سرد بود، اما من که از این فاصله داشتم تمام حرکاتش رو میبلعیدم، لرزشِ خیلی ریزِ انگشتهاش رو روی زانوش دیدم. با صدایی که سعی میکرد بیتفاوت باشه گفت: «بگو.»
«جرئت میدم...» تایلر مکث کرد. نگاهِ هیزش رو از صورت هیزل آورد پایین و با یه انزجارِ عمدی به لباسهاش نگاه کرد. «جرئت میدم همین الان بری تو یکی از اتاقهای بالا، با وندا بری. این شلوار کراپ پیرزنیِ مسخره رو درمیاری، و یکی از اون نیم تنه کوچیک و دامنهای وندا رو میپوشی. بعد میای پایین و یه دور کامل دور استخر راه میری. میخوام ببینم زیر این خیمهای که تنته، اصلاً چیزی هست که شبیه دخترای عادی باشه یا نه.»
خون تو سرم به جوش اومد.
دیگه صدای دیجی رو نمیشنیدم. صدای هو کشیدن بچهها و خندهی ریز وندا برام شبیه یه نویزِ گنگ و کرکننده شده بود. جلوی چشمام تار شد. این دیگه یه شوخیِ مسخرهی دبیرستانی نبود؛ این یه تعرضِ کلامیِ خالص بود. تایلر میخواست اون رو بشکنه، میخواست تحقیرش کنه، و میخواست این کار رو جلوی چشم من انجام بده.
بدون اینکه اصلاً بفهمم کی از جام بلند شدم، یا کی اون سه قدمِ فاصلهمون رو طی کردم، خودم رو بالای سر تایلر دیدم.
«خفهشو، تایلر.»
صدام اونقدر پایین، بم و خطرناک بود که خودم هم نشناختمش. جمع تو یه ثانیه ساکت شد.
تایلر با یه خندهی عصبی بلند شد و سینهاش رو داد جلو. بوی گندِ عرق و الکل میداد. «چرا زین؟ بهت برخورد؟ نکنه تو میخوای باهاش بری بالا و لباساش رو عوض...»
حتی نذاشتم جملهاش رو تموم کنه.
دوتا دستم رفت دور یقهی تیشرتش و با چنان شتابی کشیدمش بالا که پاشنهی پاهاش از روی بتن کنده شد. صدای پاره شدنِ درزِ لباسش تو سکوتِ مطلقِ حیاط پیچید.
«گفتم دهنِ کثیفت رو ببند.» دندونهام رو روی هم فشار دادم، طوری که صورتم یک اینچ با صورتِ رنگپریدهاش فاصله داشت. «فقط یه کلمهی دیگه از اون دهنت بیاد بیرون، قسم میخورم دندونات رو تو گلوت خرد کنم.»...
**زاویه دید: زین**
نفس کشیدن تو اون هوا رسماً غیرممکن شده بود. بوی تند کلرِ استخر، الکلِ گرون قیمت که رو زمین ریخته بود و ترکیبِ خفهکنندهی عطرهای شیرین و گرم، داشت ریههام رو میسوزوند. جوابی که چند دقیقه پیش به هیزل داده بودم *«فقط برای دیدن یه نفر اومده بودم»* هنوز مثل یه بمب خنثینشده وسط دایره افتاده بود. سکوتِ سنگین و معنیداری جمع رو گرفته بود، اما این وضعیت برای تایلر، دقیقاً مثل تکون دادن یه پارچهی قرمز جلوی چشمِ یه گاو خشمگین بود. اون نمیتونست تحمل کنه که کنترل بازی و توجهِ جمع از دستش خارج شده.
بازی دوباره با همون ریتمِ مریضش شروع شد و با هر چرخش بطری، مرزها بیشتر شکسته میشد. الکل داشت کار خودش رو میکرد و جرئتها هر لحظه بیشرمانهتر میشدن.
لیام مجبور شد یه تیکه یخ رو با لبهاش از روی گردنِ وندا تا پایینِ یقهاش سُر بده. وندا با صدای بلند میخندید و بقیه سوت میزدن. بعد نوبت میسون شد که جرئت داد تو تاریکیِ زیرابِ استخر، چند دقیقه با کلوئی بمونه. وقتی از آب اومدن بیرون، رژ لبِ کلوئی کاملاً پاک شده بود و نیشخندِ پیروزمندانهی میسون روی اعصابم سوهان میکشید. هردو به طرز غیر باوری خوشحال بودن.
فضا سنگین و ملتهب شده بود. خندهها کشدارتر و نگاهها خیرهتر. من اما... من فقط داشتم هیزل رو تماشا میکردم. اون گوشهی دایره، زانوهاش رو بغل کرده بود و با یه نگاهِ سرد و غیرقابلنفوذ به این سیرک نگاه میکرد. تو اون کراپ و موهایی که نامرتب دور صورتش ریخته بود، وصلهی ناجورِ این مهمونی بود، اما لعنتی... نمیتونستم چشم ازش بردارم.
تا اینکه بطری دوباره چرخید.
چرخید و چرخید. میخواست روی لیام وایسته، اما تایلر با یه حرکتِ سریع و وحشیانهی پاش، بطری رو نگه داشت. دهنهی شیشهایِ بطری دقیقاً و بدون هیچ خطایی، طرفِ هیزل نشونه رفت.
پوزخندِ تایلر اونقدر کثیف بود که حس کردم عضلاتِ فکم از شدت فشار داره میشکنه. به جلو خم شد، آرنجهاش رو گذاشت رو زانوهاش و با اون لحنِ کشدار و مستش گفت:
«خب، خب... قانون بازی، بورسیهای. دوبار پشت سر هم نمیتونی حقیقت رو انتخاب کنی. این بار نوبت جرئته. و از اونجایی که من بطری رو متوقف کردم، حق دارم جرئتت رو تعیین کنم.»
هیزل حتی پلک هم نزد. چونهاش رو داد بالا. چشمهاش مثل یخ سرد بود، اما من که از این فاصله داشتم تمام حرکاتش رو میبلعیدم، لرزشِ خیلی ریزِ انگشتهاش رو روی زانوش دیدم. با صدایی که سعی میکرد بیتفاوت باشه گفت: «بگو.»
«جرئت میدم...» تایلر مکث کرد. نگاهِ هیزش رو از صورت هیزل آورد پایین و با یه انزجارِ عمدی به لباسهاش نگاه کرد. «جرئت میدم همین الان بری تو یکی از اتاقهای بالا، با وندا بری. این شلوار کراپ پیرزنیِ مسخره رو درمیاری، و یکی از اون نیم تنه کوچیک و دامنهای وندا رو میپوشی. بعد میای پایین و یه دور کامل دور استخر راه میری. میخوام ببینم زیر این خیمهای که تنته، اصلاً چیزی هست که شبیه دخترای عادی باشه یا نه.»
خون تو سرم به جوش اومد.
دیگه صدای دیجی رو نمیشنیدم. صدای هو کشیدن بچهها و خندهی ریز وندا برام شبیه یه نویزِ گنگ و کرکننده شده بود. جلوی چشمام تار شد. این دیگه یه شوخیِ مسخرهی دبیرستانی نبود؛ این یه تعرضِ کلامیِ خالص بود. تایلر میخواست اون رو بشکنه، میخواست تحقیرش کنه، و میخواست این کار رو جلوی چشم من انجام بده.
بدون اینکه اصلاً بفهمم کی از جام بلند شدم، یا کی اون سه قدمِ فاصلهمون رو طی کردم، خودم رو بالای سر تایلر دیدم.
«خفهشو، تایلر.»
صدام اونقدر پایین، بم و خطرناک بود که خودم هم نشناختمش. جمع تو یه ثانیه ساکت شد.
تایلر با یه خندهی عصبی بلند شد و سینهاش رو داد جلو. بوی گندِ عرق و الکل میداد. «چرا زین؟ بهت برخورد؟ نکنه تو میخوای باهاش بری بالا و لباساش رو عوض...»
حتی نذاشتم جملهاش رو تموم کنه.
دوتا دستم رفت دور یقهی تیشرتش و با چنان شتابی کشیدمش بالا که پاشنهی پاهاش از روی بتن کنده شد. صدای پاره شدنِ درزِ لباسش تو سکوتِ مطلقِ حیاط پیچید.
«گفتم دهنِ کثیفت رو ببند.» دندونهام رو روی هم فشار دادم، طوری که صورتم یک اینچ با صورتِ رنگپریدهاش فاصله داشت. «فقط یه کلمهی دیگه از اون دهنت بیاد بیرون، قسم میخورم دندونات رو تو گلوت خرد کنم.»...
- ۱.۴k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط