و قصه ی من و او اینگونه بود که

و قصه ی من و او اینگونه بود که

و قصه ی من و او اینگونه بود که
اون تمام زندگی اش را در تشویش و تفسیر تنهایی سفر می‌کرد ولی نمیدانست خودش را جا گذاشته است که قلبش به او می‌گفت برگرد
و من هنوزم رو به دریا درون دنیا دیروزم اسیرم و یک خواهش از خدا دارم که شاید جونیم رو بتونم پس بگیرم
و آری ما در عکس های نوستالژی کودکی هایمان جا مانده ایم آن هم به زیر خاکستر...🙂💔✨
دیدگاه ها (۱)

دانلود ترانه جدید ابی به نام نوستالژی ها . . . . متن اهنگ ...

یکی موندو یکیمون رفت جهان ما دو قسمت شد یکی تنها توی خاکش یک...

عکس متحرک خیلی قشنگهچه نوری در درون سینه ، مهمان استچه روشن ...

چه نوری در درون سینه ، مهمان استچه روشن میشود این دل ، بر ای...

دیدار به قیامتچهارمین سال نبودنت...سراغت را از “قاصدک” که می...

پسر، دختر را در یک مهمانی ملاقات کرد. آخر مهمانی، دختر را به...

حتما بخون قشنگهقهوه نمکیاون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کر...

اون دختر رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی ا...

اون دختر رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی ا...

مثل بیماری که بالاجبار خوابش می بردمرد اگر عاشق شود دشوار خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط