رمان مافیای عزیز من
پارت ۱۳و۱۴
بعد از اینکه کمی در بالکن نشسته و از منظره لذت بردیم، خدمتکار گفت: "حالا که اینقدر خوب به نظر میرسی، میخواهی یک دوری در اطراف بزنیم؟ شاید بتوانیم کمی از این زیباییها را بیشتر کشف کنیم."
با اشتیاق گفتم: "بله، حتماً! دوست دارم بیشتر ببینم."
به آرامی از بالکن پایین آمدیم و به سمت حیاط رفتیم. حیاط پر از گلهای رنگارنگ و درختان سرسبز بود. بوی خوش گلها در هوا پیچیده بود و حس تازگی را به من منتقل میکرد.
خدمتکار به من گفت: "این گلها را خودم کاشتهام. هر کدام داستان خاصی دارند." و با اشاره به یک گل خاص ادامه داد: "این گل رز را وقتی به دنیا آمدی، کاشتم. همیشه یادآور روزهای خوب است."
با شگفتی به او نگاه کردم و گفتم: "چقدر زیباست! این گلها واقعاً حس خوبی دارند."
در حین قدم زدن، به او گفتم: "آیا همیشه اینجا زندگی میکردی؟"
او با نگاهی به دوردست گفت: "بله، اینجا خانه من است. هر گوشهاش برای من یادآور خاطرات خوب است. اما همیشه دوست دارم با دیگران این زیباییها را به اشتراک بگذارم."
حس کردم که اینجا نه تنها یک مکان زیبا، بلکه یک فضای پر از عشق و محبت است. بعد از کمی گشت و گذار، به سمت یک نیمکت چوبی در گوشه حیاط رفتیم و روی آن نشستم.
خدمتکار گفت: "میخواهی کمی استراحت کنیم و از این لحظه لذت ببریم؟"
با سر تایید کردم و در آن لحظه، احساس کردم که این روز به یاد ماندنی، نه تنها به خاطر زیباییهای ظاهری، بلکه به خاطر ارتباطی که با او برقرار کردهام، خاصتر شده است.
در آنجا نشسته و به آسمان نگاه میکردم، احساس کردم که زندگی پر از زیبایی و لحظات خاص است، فقط کافی است که آنها را ببینیم و از آنها لذت ببریم.
ادامه دارد
منتظر نظر های قشنگتون هستم 😍
من برای این رمان های خیلی زحمت میکشم خوشحال میشم فالو کنیدو لایک کنی کامنت بزارین🥰
بعد از اینکه کمی در بالکن نشسته و از منظره لذت بردیم، خدمتکار گفت: "حالا که اینقدر خوب به نظر میرسی، میخواهی یک دوری در اطراف بزنیم؟ شاید بتوانیم کمی از این زیباییها را بیشتر کشف کنیم."
با اشتیاق گفتم: "بله، حتماً! دوست دارم بیشتر ببینم."
به آرامی از بالکن پایین آمدیم و به سمت حیاط رفتیم. حیاط پر از گلهای رنگارنگ و درختان سرسبز بود. بوی خوش گلها در هوا پیچیده بود و حس تازگی را به من منتقل میکرد.
خدمتکار به من گفت: "این گلها را خودم کاشتهام. هر کدام داستان خاصی دارند." و با اشاره به یک گل خاص ادامه داد: "این گل رز را وقتی به دنیا آمدی، کاشتم. همیشه یادآور روزهای خوب است."
با شگفتی به او نگاه کردم و گفتم: "چقدر زیباست! این گلها واقعاً حس خوبی دارند."
در حین قدم زدن، به او گفتم: "آیا همیشه اینجا زندگی میکردی؟"
او با نگاهی به دوردست گفت: "بله، اینجا خانه من است. هر گوشهاش برای من یادآور خاطرات خوب است. اما همیشه دوست دارم با دیگران این زیباییها را به اشتراک بگذارم."
حس کردم که اینجا نه تنها یک مکان زیبا، بلکه یک فضای پر از عشق و محبت است. بعد از کمی گشت و گذار، به سمت یک نیمکت چوبی در گوشه حیاط رفتیم و روی آن نشستم.
خدمتکار گفت: "میخواهی کمی استراحت کنیم و از این لحظه لذت ببریم؟"
با سر تایید کردم و در آن لحظه، احساس کردم که این روز به یاد ماندنی، نه تنها به خاطر زیباییهای ظاهری، بلکه به خاطر ارتباطی که با او برقرار کردهام، خاصتر شده است.
در آنجا نشسته و به آسمان نگاه میکردم، احساس کردم که زندگی پر از زیبایی و لحظات خاص است، فقط کافی است که آنها را ببینیم و از آنها لذت ببریم.
ادامه دارد
منتظر نظر های قشنگتون هستم 😍
من برای این رمان های خیلی زحمت میکشم خوشحال میشم فالو کنیدو لایک کنی کامنت بزارین🥰
- ۴.۸k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط