{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت ۲۲: رقصِ گیلاس‌هایِ سیاه

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت ۲۲: رقصِ گیلاس‌هایِ سیاه زیرِ نورِ ماه
شب بود و دانشگاه در سکوتی مطلق فرو رفته بود، مگر در کتابخانه‌یِ قدیمیِ طبقه چهارم که پنجره‌هایِ بزرگش رو به جنگلِ سیاه باز می‌شد. ما اینجا بودیم، چون می‌دونستیم اینجا امن‌ترین جایِ ناامنِ دنیاست. عطرِ غلیظِ «چری» که جینا همیشه استفاده می‌کرد، فضایِ کتابخونه رو پر کرده بود و من رو مست می‌کرد.

کوک و تهیونگ تویِ بخشِ ممنوعه‌یِ کتابخونه بینِ قفسه‌ها گم شده بودند. می‌تونستم صدایِ نفس‌هایِ تند و زمزمه‌هایِ عاشقانه‌یِ کوک رو بشنوم که به تهیونگ اطمینان می‌داد هیچ‌کس نمی‌تونه اون‌ها رو از هم جدا کنه. سوهو و لیانا هم کمی دورتر، رویِ میزِ بزرگی نشسته بودند و سوهو با هیجان داشت از نقشه‌یِ فرارِ نهایی‌شون می‌گفت.

اما من و جینا، پشتِ قفسه‌یِ کتاب‌هایِ کهنه‌یِ تاریخ نشسته بودیم. من به چشم‌هایِ قهوه‌ایِ جینا نگاه می‌کردم و حس می‌کردم کلِ دنیا داره دورِ ما می‌چرخه. جینا با انگشتش طرحی رویِ صورتم کشید. «می‌دونی ات؟ اگه بابات بفهمه که ما هنوز اینجاییم و داریم با قوانینِ اون بازی نمی‌کنیم، اول از همه میاد سراغِ من.»

من دستش رو گرفتم و رویِ قلبم گذاشتم. «بذار بیاد. قبل از اینکه به تو برسه، باید از رویِ جسدِ من رد شه.»

در همین لحظه، صدایِ شکستنِ یک شاخه از تویِ حیاطِ دانشگاه پیچید. همه ساکت شدیم. سوهو بلافاصله اسلحه رو از زیرِ کُتش بیرون کشید. اون فقط یک شاخه‌یِ شکسته نبود؛ صدایِ ورودِ یک نفر بود. یک نفر که بویِ تندِ سیگارِ برگِ پدرم رو با خودش آورده بود. این دیگه یه هشدار نبود، یه تله بود!

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۴)

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت ۲۳ (پایان): سقوطِ امپراتوری ...

🖤 شناسنامه رمان «سبز یشم زیر باران»ژانر:ویکتوریایی | تاریخی ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت ۲۱: زمزمه‌هایِ شوم در راهروه...

«««««🛐💋💖✨🫠

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت ۲۰: طوفانی در سالنِ دانشگاهب...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت پنجم: برخوردِ سرد در راهرویِ...

پارت ۴ 🖤بعد از دانشگاه، با جینا از در بیرون اومدم. هنوز چند ...

#Part.6#مرد منچند دقیقه گذشت. صدای موسیقی از دور کم‌تر شده ب...

پارت ۵ 🖤با جینا سوار ماشین شدیم. تهیونگ جلو نشست و من تمام م...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت هفتم: شکارچیانِ بی‌نامدود هم...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت پانزدهم: پیوند در دلِ ویرانه...

پارت ۳ویو ات:اتاق سرد بود و بوی نم می‌داد. دیگه از اون سقفِ ...

🦢 پارت سی‌ودوم | انتخابجنگکوک هنوز به عکس خیره بود.پدرش کنار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط