دلبر رئیس
P ⁹:
وارد خانه دختر شدند. خانه ای خالی از وسایل و البته کمی بهم ریخته بود.
دختر شرمنده سرش را پایین انداخت و گفت:
+``ببخشید اینجا یکم نامرتبه. ``
_``امیدوارم تو خونه ی من اینکارو نکنی. ``
دختر به او خیره و با نفرت نگاه کرد و در دلش زمزمه کرد``عوضی پررو``
_``اینطوری نگاه نکن خوشم نمیاد. ``
دختر سری به نشانه ی باشه تکان داد.
_``وسایلتو جمع کن که از فردا باید بیای تو خونه من! ``
+``باشه. فقط کی رضایت میدی؟ ``
_``اونم به وقتش. هر وقت عقد کردیم. ``
همانطور که باهم صحبت میکردند، زنگ خانه به صدا در آمد. دختر در را باز کرد و جیمین پشتش استاده بود جواب داد:
+``بله؟ ``
صاحب خانه اش معترض و فضولانه حرف میزد:
*``به به ! اگر میدونستم این کاره ای، بهت میگفتم یه سرویسم به من بدی. از پول عقب افتاده خونت میگذشتم! ``
این را با پوزخند و تمسخر گفت. سپس به جیمین اشاره ای کرد.
جیمین عصبانی شد و رگ کردنش متورم شد. به سمتش رفت و غرید:
_``دهنتو ببند عوضی. ``
سپس مشت هایش را نثار مرد کرد. که صدای دختر بلند شد:
+``تورو خدا بس کن جیمین! ولش کن``
جیمین متوقف شد. از بین ۸ میلیارد آدم، تنها دختر میتوانست حریف او شود.
_``دفعه ی آخرت باشه این حرفای مزخرفو از دهنت میشنوم حرو-مزاده. ``
سپس از جیب کت مشکی رنگش، تراول های بسیاری بیرون آورد و روی مرد پرت کرد:
_``اینارو بگیر و از اینجا گمشو. دیگه ریختتو پیش زنم نبینم عوضی . ``
*``چشم آقا! ``
مرد پول ندیده، جوری روی پول ها شیرجه زد و پول هارو جمع کرد که دختر به جای او خجالت کشید.
سپس وقتی او رفت ، رو به دختر گفت:
_``تا فردا همه ی وسایلای شخصیتو جمع کن، صبح میام دنبالت. دیگه بیشتر از این اینجا نمیمونی.``
دختر گفت:
+``باشه.ولی``
_``ولی چی؟ ``
+``کاش نمی زدیش! ``
_``مگه ندیدی اون حرومزاده بهت چی گفت؟ حقش بود میکشتمش. ``
دختر سکوتی چند ثانیه ای کرد و گفت:
+``شاید اون راست میگفت. ``
_``ساکت شو دندوناتو خورد نکردم تو دهنت! ``
+``حق نداری اینکارو کنی``.
پسر پوزخند صدا داری زد و بدون هیچ حرف دیگه از آنجا رفت. و دختر را با افکارش تنها گذاشت. دختر از خودش متنفر بود که بخاطر آزادی جونگ به از او طلاق میگیرد. از همه بیشتر، نسبت به خودش تنفر داشت. دختر گریه کرد. صدای گریه هایش کل خانه را فرا گرفت.
گوشه ی زمین نشست. گشنه بود اما چیزی برای خوردن نداشت . صدای قار و قور شکمش پیچید. شرمنده ی خودش شد. اما تنها میتوانست بخوابد. آن هم روی زمین. زیرا نه تختی بود و نه مبلی که روی آن بخوابد. با لعنت گفتن بر خودش خوابش برد.
۷,۸ ساعتی خوابید.
وقتی بیدار شد، سریع به سمت کیفش رفت. تنها مسواک، دو دست لباس و موبایلش را برداشت. هیچکدام از آنها گران یا کمیاب نبودند. درسته تازه عروس بود اما به دلیل وضع مالی افتضاحشان لباس های متنوع نداشت. اما برای همین ها هم جونگ به خیلی تلاش کرده بود.
جونگ بهی که برای ا.ت ، خودش را به آب و آتش زد و در برابر تمام مخالفت و تمسخر خانواده اش ایستادگی کرد، الان پشت میله های زندان بود.
و تنها راه نجاتش، این بود که دختر با رئیس شرکت همسرش ازدواج کند.
دلیلی منطقی برای خیانت به او. تنها برای نجات دادنش مجبور بود، تن به این خواسته دهد.
این اجبار و این انتخاب دلیل تنفر دختر از خودش و حتی از جیمین برای قرار دادن او در این دوراهی بود.
پیج زاپاس : @aramesh.army2
به قلم مانلی
ادامه در پارت بعد. شرط :
۹۵ لایک
۱۴۰ کامنت (نفری ۱۰ تا)
۲۰ باز نشر
وارد خانه دختر شدند. خانه ای خالی از وسایل و البته کمی بهم ریخته بود.
دختر شرمنده سرش را پایین انداخت و گفت:
+``ببخشید اینجا یکم نامرتبه. ``
_``امیدوارم تو خونه ی من اینکارو نکنی. ``
دختر به او خیره و با نفرت نگاه کرد و در دلش زمزمه کرد``عوضی پررو``
_``اینطوری نگاه نکن خوشم نمیاد. ``
دختر سری به نشانه ی باشه تکان داد.
_``وسایلتو جمع کن که از فردا باید بیای تو خونه من! ``
+``باشه. فقط کی رضایت میدی؟ ``
_``اونم به وقتش. هر وقت عقد کردیم. ``
همانطور که باهم صحبت میکردند، زنگ خانه به صدا در آمد. دختر در را باز کرد و جیمین پشتش استاده بود جواب داد:
+``بله؟ ``
صاحب خانه اش معترض و فضولانه حرف میزد:
*``به به ! اگر میدونستم این کاره ای، بهت میگفتم یه سرویسم به من بدی. از پول عقب افتاده خونت میگذشتم! ``
این را با پوزخند و تمسخر گفت. سپس به جیمین اشاره ای کرد.
جیمین عصبانی شد و رگ کردنش متورم شد. به سمتش رفت و غرید:
_``دهنتو ببند عوضی. ``
سپس مشت هایش را نثار مرد کرد. که صدای دختر بلند شد:
+``تورو خدا بس کن جیمین! ولش کن``
جیمین متوقف شد. از بین ۸ میلیارد آدم، تنها دختر میتوانست حریف او شود.
_``دفعه ی آخرت باشه این حرفای مزخرفو از دهنت میشنوم حرو-مزاده. ``
سپس از جیب کت مشکی رنگش، تراول های بسیاری بیرون آورد و روی مرد پرت کرد:
_``اینارو بگیر و از اینجا گمشو. دیگه ریختتو پیش زنم نبینم عوضی . ``
*``چشم آقا! ``
مرد پول ندیده، جوری روی پول ها شیرجه زد و پول هارو جمع کرد که دختر به جای او خجالت کشید.
سپس وقتی او رفت ، رو به دختر گفت:
_``تا فردا همه ی وسایلای شخصیتو جمع کن، صبح میام دنبالت. دیگه بیشتر از این اینجا نمیمونی.``
دختر گفت:
+``باشه.ولی``
_``ولی چی؟ ``
+``کاش نمی زدیش! ``
_``مگه ندیدی اون حرومزاده بهت چی گفت؟ حقش بود میکشتمش. ``
دختر سکوتی چند ثانیه ای کرد و گفت:
+``شاید اون راست میگفت. ``
_``ساکت شو دندوناتو خورد نکردم تو دهنت! ``
+``حق نداری اینکارو کنی``.
پسر پوزخند صدا داری زد و بدون هیچ حرف دیگه از آنجا رفت. و دختر را با افکارش تنها گذاشت. دختر از خودش متنفر بود که بخاطر آزادی جونگ به از او طلاق میگیرد. از همه بیشتر، نسبت به خودش تنفر داشت. دختر گریه کرد. صدای گریه هایش کل خانه را فرا گرفت.
گوشه ی زمین نشست. گشنه بود اما چیزی برای خوردن نداشت . صدای قار و قور شکمش پیچید. شرمنده ی خودش شد. اما تنها میتوانست بخوابد. آن هم روی زمین. زیرا نه تختی بود و نه مبلی که روی آن بخوابد. با لعنت گفتن بر خودش خوابش برد.
۷,۸ ساعتی خوابید.
وقتی بیدار شد، سریع به سمت کیفش رفت. تنها مسواک، دو دست لباس و موبایلش را برداشت. هیچکدام از آنها گران یا کمیاب نبودند. درسته تازه عروس بود اما به دلیل وضع مالی افتضاحشان لباس های متنوع نداشت. اما برای همین ها هم جونگ به خیلی تلاش کرده بود.
جونگ بهی که برای ا.ت ، خودش را به آب و آتش زد و در برابر تمام مخالفت و تمسخر خانواده اش ایستادگی کرد، الان پشت میله های زندان بود.
و تنها راه نجاتش، این بود که دختر با رئیس شرکت همسرش ازدواج کند.
دلیلی منطقی برای خیانت به او. تنها برای نجات دادنش مجبور بود، تن به این خواسته دهد.
این اجبار و این انتخاب دلیل تنفر دختر از خودش و حتی از جیمین برای قرار دادن او در این دوراهی بود.
پیج زاپاس : @aramesh.army2
به قلم مانلی
ادامه در پارت بعد. شرط :
۹۵ لایک
۱۴۰ کامنت (نفری ۱۰ تا)
۲۰ باز نشر
- ۴.۹k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط