{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی

𓆩 پــارت نــه 𓆪 🖤🥀

جیمین چراغ قوه‌ی گوشی‌اش را روشن کرد.

ات پشت سرش ایستاده بود.

ـ «خودتو نشون بده.»

صدای مرد از تاریکی آمد:

ـ «جیمین... هنوز هم ازش محافظت می‌کنی؟»

جیمین اخم کرد.

ـ «اسم منو از دهنت نیار.»

ات آرام پرسید:

ـ «تو جیمین رو می‌شناسی؟»

مرد خندید.

ـ «من کسی بودم که بهش گفتم از تو دور بمونه.»

جیمین با عصبانیت گفت:

ـ «بس کن.»

مرد ادامه داد:

ـ «ولی اون عاشقت شد.»

ات با تعجب به جیمین نگاه کرد.

صدای قدم‌ها دور شد.

جیمین سریع سمت پنجره رفت، اما مرد ناپدید شده بود.

ات آرام گفت:

ـ «جیمین... اون چی می‌دونست؟»

جیمین برگشت.

ـ «بیشتر از چیزی که من می‌خواستم تو بدونی.»
دیدگاه ها (۰)

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت ده 𓆪 🖤🥀ات به جیمین خیره شد.ـ «تو وا...

ادمین حوصلش سر رفته😔حال ندارم رمانو بنویسم و ایده ای هم ندار...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت هــشت 𓆪 🖤🥀ات با ناباوری به پرونده خ...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت هــفت 𓆪 🖤🥀ات عکس را محکم در دستش گر...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت سی‌ام 𓆪مرد قدمی جلو آمد.ات با تعج...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت سی‌ودوم 𓆪ات یک قدم عقب رفت.ـ «تو....

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌وپنجم 𓆪صدای قدم‌ها از راهرو ...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت چــهار 𓆪 🖤🥀ات با تعجب به مرد خیره ش...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌وچهارم 𓆪ات با نگرانی به جیمی...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت پانزدهم 𓆪ات پشت سر جیمین ایستاد.جیمین ...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌وهفتم 𓆪ات عکس را محکم در دست...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت پــنج 𓆪 🖤🥀مرد بدون اینکه چیزی بیشتر...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت یازدهم 𓆪ات درِ اتاق را باز کرد و وارد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط