🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

فصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچیک» 🖤

جونگ‌کوک هنوز با تردید به جیا نگاه می‌کرد.

— گفتی یه نقشه‌ی کوچیک دیگه داری؟

جیا خیلی جدی سر تکان داد.

— آره.

جونگ‌کوک دست به سینه ایستاد.

— این بار دیگه نمی‌ذارم غافلگیرم کنی.

جیا لبخند زد.

— لازم نیست غافلگیرت کنم.

جین با خنده گفت:

— این جمله اصلاً امیدوارکننده نبود.

جیا به سمت قفسه‌ی کناری رفت و بعد از چند لحظه برگشت.

این بار چیزی در دستش نبود.

جونگ‌کوک با تعجب پرسید:

— پس نقشه‌ات چی شد؟

جیا لبخند زد.

— نقشه‌ام اینه که...

کمی مکث کرد.

— امروز همه با هم یه عکس بگیریم!

چند لحظه همه ساکت شدند.

بعد هوسوک لبخند زد.

— این که نقشه‌ی بدی نیست.

جیمین گفت:

— اتفاقاً خیلی خوبه.

جیا سریع برگشت سمت جونگ‌کوک.

— بابا، تو هم باید وسط باشی!

جونگ‌کوک لبخند زد.

— باشه.

جیا خوشحال شد.

— پس بریم!

تهیونگ خندید.

— بالاخره یه نقشه بدون دردسر!

یونگی آرام گفت:

— هنوز زوده اینو بگی.

همه کنار هم جمع شدند.

جیا درست کنار جونگ‌کوک ایستاد و با خوشحالی گفت:

— آماده‌اید؟

جین گفت:

— صبر کن، موهام خوبه؟

جیمین خندید.

— تو همیشه قبل عکس همینو می‌پرسی!

هوسوک گفت:

— همه لبخند!

جیا دستش را بالا برد.

— سه...

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

— دو...

جیا لبخند بزرگی زد.

— یک!

صدای عکس آمد.

همه همان لحظه خندیدند.

جیا به تصویر نگاه کرد و آرام گفت:

— این یکی رو دوست دارم.

جونگ‌کوک به عکس نگاه کرد.

بعد دستش را روی سر جیا گذاشت.

— منم.

جیا سرش را به بازوی او تکیه داد.

— چون همه‌مون توش هستیم.

جونگ‌کوک لبخند زد.

— دقیقاً.

برای چند ثانیه هیچ‌کس شوخی نکرد.

فقط همان هشت نفر کنار هم ایستاده بودند؛ خانواده‌ای که حالا دیگر هیچ‌کس نمی‌توانست جای خالی‌شان را تصور کند. 🖤
دیدگاه ها (۰)

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

چندپارتی جونگ کوک

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاصچند روز بعد...جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگش...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

سناریو

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

پارت ۵۰ | پایان پروندهویو جونگ‌کوکچند دقیقه بود هیچ‌کس حرف ن...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

شب شده بود و همه‌ی فامیل توی حیاط نشسته بودن.ات کنار جونگ‌کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط