در جست و جوی عشق
P 13:
مدتی بعد ا.ت و دو ندیمه با تلاش بسیار، مغازه ای بزرگتر را اجاره کردند و در آن مشغول به کار شدند. سه کارگر هم گرفتند که برای بهداشت و تحویل غذا به مشتری ها کار کنند و مزد آنها را هفتگی میدادند.
دستپخت آنها آن قدر خوب بود که علاوه بر رعیت، اشراف زادگان هم اگر سفارشی داشتند از مغازه ی آنها خرید میکردند. آوازه ی مغازه ی آنها حتی به قصر امپراطور هم رسیده بود. علاوه بر دستپخت خویشان، خوش اخلاق بودن آنها هم مشتری هارا به خود جذب میکرد.
در یکی از روز ها دختران مشغول آشپزی در آشپزخانه ی مغازه بودند که به دخترک پیغام رسید که امپراطور میخواهند او را ملاقات کنند و باید به قصر بروند.
دخترک بعد از شنیدن این خبر خیلی شکه شد و اول به این فکر افتاد که امکان دارد اشتباهی رخ داده باشد.
اما وقتی به همراه نگهبانانی که برای رفتن او به قصر فرستاده شد، رفت متوجه شد که او خودش اشتباه میکند.
.................
علامت ها👇🏻
ندیمه : ن_امپراطور :ا _ دخترک :د
ن: عالیجناب پارک : خانم ا.ت تشریف آوردند، اجازه ی ورود میدید؟
ا: بهشون بگید بیان داخل.
دخترک وارد شد اما با دیدن امپراطور که خود را به او جیمین معرفی کرده بود، چشمانش گ*شاد شدند. کمی مات و مبهوت ماند اما سپس تعظیمی کرد و گفت:
+ج... جیمین، چرا این لباس رو تنت کردی؟ میدونی که خودتو جای امپراطور جا بزنی چه مجازات سنگینی داره؟
امپراطور خنده ای کرد و گفت:
_ا.ت من امپراطورم! متاسفم که مجبور شدم بهت دروغ بگم.ولی اگر اون موقع هم بهت راستشو میگفتم حرفو باورم نمیکردی.
دخترک صورتش رنگ نگرانی گرفت .تعظیمی کرد و گفت:
عا..... عالیجناب! گستاخی من رو ببخشید. من....نمیخواستم بهتون توهین کنم.
ج. اشکال نداره.... . ندیمه جونگ!
ن ج. بله امپراطور!
ا. یکم شیرینی برنجی با یه نوشیدنی برامون بیار.
ن. ج. چشم عالیجناب
ا. خب ا.ت نمیخوای ازم بپرسی که چرا بهت گفتم بیای اینجا؟
دخترک پاسخ داد:
+بله... اما به خودم اجازه ی پرسیدنش رو ندادم.
ا. ازت میخوام که باهام مثل قبلا که نمیدونستی من کیم صحبت کنی. همونقدر راحت و خودمونی!
د. امپراطور چطور از من میخواید این کار رو بکنم؟! این بی ادبی محسوب میشه.
ا. این یه دستوره ا.ت!
د. بله عالیجناب
سپس امپراطور ادامه داد:
_من ازت خواستم بیای اینجا که یه موضوع خیلی مهمی رو باهات درمیون بزارم. خب راستش نمیدونم. چطوری بهت بگم.
د. امپراطور راحت باشید و هرچیزی که توی دلتون هست به من بگید.
امپراطور نفس عمیقی کشید و گفت:
_خب راستش من...
سپس چشمانش را بست و گفت:
_من عاشقت شدم. یه حسی بهت دارم که تاحالا نسبت به هیچکس نداشتم. من ازت میخوام که به عنوان ملکه ی آینده ی این کشور قبول کنی که برای من باشی. آیا قبول میکنی تا ابد برای من باشی؟
دخترک با تعجب گفت:
+عالیجناب ... چطور یه همچین چیزی از من میخواید؟ من در سطح شما نیستم. لطفا این حرف هارو نزنید.
ا. ازت میخوام راجع به این موضوع فکر کنی. همه ی این حرف هام و حس هام بهت جدیه. در ضمن این یه دستوره!
دخترک نفس عمیقی کشید و گفت:
+ من حداقل به چند روز وقت برای فکر کردن به این موضوع نیاز دارم
ا. مشکلی نیست. فقط یه چیزی ازت میخوام قبل از اینکه جوابتو به من بگی با هیچکس این قضیه رو مطرح نکنی و دوم اینکه به نفعته که درخواستمو قبول کنی.
ادامه در پارت بعد. شرط پارت بعد؟
لایک : ۵۱ تا
کامنت : ۶۸ تا( نفری ۴ تا)
پیج زاپاس:@aramesh.army2
مدتی بعد ا.ت و دو ندیمه با تلاش بسیار، مغازه ای بزرگتر را اجاره کردند و در آن مشغول به کار شدند. سه کارگر هم گرفتند که برای بهداشت و تحویل غذا به مشتری ها کار کنند و مزد آنها را هفتگی میدادند.
دستپخت آنها آن قدر خوب بود که علاوه بر رعیت، اشراف زادگان هم اگر سفارشی داشتند از مغازه ی آنها خرید میکردند. آوازه ی مغازه ی آنها حتی به قصر امپراطور هم رسیده بود. علاوه بر دستپخت خویشان، خوش اخلاق بودن آنها هم مشتری هارا به خود جذب میکرد.
در یکی از روز ها دختران مشغول آشپزی در آشپزخانه ی مغازه بودند که به دخترک پیغام رسید که امپراطور میخواهند او را ملاقات کنند و باید به قصر بروند.
دخترک بعد از شنیدن این خبر خیلی شکه شد و اول به این فکر افتاد که امکان دارد اشتباهی رخ داده باشد.
اما وقتی به همراه نگهبانانی که برای رفتن او به قصر فرستاده شد، رفت متوجه شد که او خودش اشتباه میکند.
.................
علامت ها👇🏻
ندیمه : ن_امپراطور :ا _ دخترک :د
ن: عالیجناب پارک : خانم ا.ت تشریف آوردند، اجازه ی ورود میدید؟
ا: بهشون بگید بیان داخل.
دخترک وارد شد اما با دیدن امپراطور که خود را به او جیمین معرفی کرده بود، چشمانش گ*شاد شدند. کمی مات و مبهوت ماند اما سپس تعظیمی کرد و گفت:
+ج... جیمین، چرا این لباس رو تنت کردی؟ میدونی که خودتو جای امپراطور جا بزنی چه مجازات سنگینی داره؟
امپراطور خنده ای کرد و گفت:
_ا.ت من امپراطورم! متاسفم که مجبور شدم بهت دروغ بگم.ولی اگر اون موقع هم بهت راستشو میگفتم حرفو باورم نمیکردی.
دخترک صورتش رنگ نگرانی گرفت .تعظیمی کرد و گفت:
عا..... عالیجناب! گستاخی من رو ببخشید. من....نمیخواستم بهتون توهین کنم.
ج. اشکال نداره.... . ندیمه جونگ!
ن ج. بله امپراطور!
ا. یکم شیرینی برنجی با یه نوشیدنی برامون بیار.
ن. ج. چشم عالیجناب
ا. خب ا.ت نمیخوای ازم بپرسی که چرا بهت گفتم بیای اینجا؟
دخترک پاسخ داد:
+بله... اما به خودم اجازه ی پرسیدنش رو ندادم.
ا. ازت میخوام که باهام مثل قبلا که نمیدونستی من کیم صحبت کنی. همونقدر راحت و خودمونی!
د. امپراطور چطور از من میخواید این کار رو بکنم؟! این بی ادبی محسوب میشه.
ا. این یه دستوره ا.ت!
د. بله عالیجناب
سپس امپراطور ادامه داد:
_من ازت خواستم بیای اینجا که یه موضوع خیلی مهمی رو باهات درمیون بزارم. خب راستش نمیدونم. چطوری بهت بگم.
د. امپراطور راحت باشید و هرچیزی که توی دلتون هست به من بگید.
امپراطور نفس عمیقی کشید و گفت:
_خب راستش من...
سپس چشمانش را بست و گفت:
_من عاشقت شدم. یه حسی بهت دارم که تاحالا نسبت به هیچکس نداشتم. من ازت میخوام که به عنوان ملکه ی آینده ی این کشور قبول کنی که برای من باشی. آیا قبول میکنی تا ابد برای من باشی؟
دخترک با تعجب گفت:
+عالیجناب ... چطور یه همچین چیزی از من میخواید؟ من در سطح شما نیستم. لطفا این حرف هارو نزنید.
ا. ازت میخوام راجع به این موضوع فکر کنی. همه ی این حرف هام و حس هام بهت جدیه. در ضمن این یه دستوره!
دخترک نفس عمیقی کشید و گفت:
+ من حداقل به چند روز وقت برای فکر کردن به این موضوع نیاز دارم
ا. مشکلی نیست. فقط یه چیزی ازت میخوام قبل از اینکه جوابتو به من بگی با هیچکس این قضیه رو مطرح نکنی و دوم اینکه به نفعته که درخواستمو قبول کنی.
ادامه در پارت بعد. شرط پارت بعد؟
لایک : ۵۱ تا
کامنت : ۶۸ تا( نفری ۴ تا)
پیج زاپاس:@aramesh.army2
- ۳۴.۹k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط