{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my favourite drug 45

به حرفش اهمیت ندادم،اگه قبلا نمیدونستم الان میفهمم....
زبون تیز و تندش به خاطر این نیست که بی رحمه،به خاطر اینه که اینقدر درون خودش درد ها و غصه هایی که هیچکس ازشون خبر نداره رو داره که نمیخواد به کسی نشون بده..


پس تنها کاری که می کنه ادای آدمای بد رو در میاره،ولی کسی که من دارم جلوم میبینم جئون ۲۷ ساله ی قاتل نیست!



یک پسر بچه‌ ی پر از درده که چون خودش هیچ وقت طعم واقعی پر داشتن رو تجربه نکرده نمیتونه برای بچش پدر خوبی باشه‌...
ولی این فقط فکر خودشه،نه حقیقتی که من میبینم!

بازم بغلش کردم که خواست محکم پسم بزنه ولی با دیدنم با تردید دستشو روی کمرم گذاشت و سرشو توی سی,نم قایم کرد..

کم کم داشتم اشک هاشو حس میکردم و این باعث میشد بلند بلند گریه کنم ولی نمیخواستم بیشتر از این اذیت بشه.

من فقط میخوام...حال اون‌ بچه خوب بشه.



۵ ماه بعد




توی این پنج ماه همه چیز تغییر کرده بود،جونگ کوک دیگه باهام بد نبود ولی خوب هم نبود عادی بودیم می‌رفت سرکار و میومد خونه و بازم نقش بازی میکردیم.


دیگه میتونم بدون اجازه‌ی جونگ کوک بیرون برم ولی فقط باید به یکی خبر بدم.
مین جی از کما در اومده بود ولی کاملا از جونگ کوک متنفر شده بود...هیچی نمی‌شنید و خیلی کم حرف میزد.


تهیونگ به محض مرخص شدن مین جی با لونا ازدواج کرد هممون شوکه شده بودیم چون همیشه باهم دیگه دعوا داشتن و حتی یک درصد هم فکر نمی‌کردم همو دوست داشته باشن،اها و یک خبر خوب...


دیگه اون مزاحم سعی نمیکنه منو بکشه فقط تهدیدم میکنه..خب زیادم خبر خوبی نبود ولی حداقل میدونم حالا حالا ها زندم.


دیگه از اون سر و صدای جمع خسته شده بودم همشون داشتن درباره ی اومدن یکی حرف میزدن ولی خبر نداشتم کیه.



ارنجمو به ماری زدم و گفتم:
-این افریته چرا اینقدر چشاش برای اومدن مهمون گرد شده؟




ماری در گوشم گفت:
-جن،ده که شاخ و دم نداره عزیزم...




اب پرید توی گلوم که لونا گفت:
-چته دختر؟




نگاش کردم و اشاره کردم به ماری:
-این زبونش خیلی درازه ها خودشو رو نمی‌کرد




هر سه خندیدیم که دیدم ارارا داره بد نگاه می‌کنه..چته دختره ی پیر..
تازه فکر میکنه فقط یکسال ازم بزرگ تره و خیلی از من جوون تر مونده..احمق نمیدونه من هنوز حتی ۱۸سالم هم نشده.




به لونا گفتم:
-من میرم بالا دیگه داره حالم از صدای نحسشون بهم میخوره




رفتم سمت پله ها و در اتاقمونو باز کردم..جونگ کوک روی تخت نشسته بود و با اخم به برگه ی توی دستش زل زده بود..خواستم برم سمتش ولی با دیدن دست مشت شدش فهمیدم قضیه خیلی جدیه...


سرشو بالا کرد و با اعصبانیت گفت:
-بهت گفتم همه چیز رو بهم بگو،حقیقت رو.. گفتم بهت گوش میدم و بعد هرکاری خواستم بکنم رو میکنم پس چرا دروغ گفتی؟
از کی میترسی لارا؟!
دیدگاه ها (۳)

پارت ۵۸

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

پارت ۲۴

جونگکوک کره رو به مقصد ژاپن ترک کرد .بیشتر از جونگ‌کوک توی ف...

پارت ۳۳ 🖤یک شب، جونگ‌کوک منو به همون کافه‌ای برد که اولین با...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁰ویو: اتدکتر سریع خودش رو به تخت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط