ިرویߊܣߊܨ تܦ̈ܢܚیܩܢ ܢܚ݅ܥܣ↻ p1
پلکهایم آهسته گشوده شدند... آیا هنوز در خوابم؟ آنچه پیش رویم است، بیش از آنکه حقیقت باشد، رؤیاییست که از دل شب زاده شده. بر بستری از چمن نشستهام؛ قطرات شب هنوز بر برگها میدرخشند، و بوی چمنِ تازهآبخورده، چون موجی سبز، در نسیم صبحگاهی جاریست.
در سکوت سحرگاهی، میان ساعت پنج تا شش، زمین در آغوش رنگی آبی فرو رفته؛ نه آبی روشن روز، بلکه آبیای که گویی از خوابهای دور آمده. هوا خنک است و نفسها بخار میشوند، و نور کمرمق خورشید که تازه از پشت کوهها سرک میکشد، همه چیز را به رنگ آبی ملایم درآورده. درختها سایههایی آبیفام دارند، و خاک زیر پا لباسی از مه آبی پوشیده. سکوتی لطیف همهجا را فرا گرفته؛ گویی زمین هنوز در خواب است و تنها آسمان بیدار شده تا لحظهای جادو بیافریند.
موهای مشکیام را که بسته شدهاند و چند رشته از آن بیرون زدهاند، لمس میکنم. متوجه میشوم میتوانم حس کنم، بو بکشم، بشنوم... آیا این یک خواب است؟
شروع میکنم به دویدن میان سبزهها. پاهای برهنهام رطوبت خاک را لمس میکنند، و لباس سفیدم که تا کنار زانو میرسد، با نسیم میرقصد. به اطراف نگاه میکنم—کوهها، آسمان، زمین. میدوم و میدوم، و برای لحظهای میایستم. چشمانم با نوری خاص میدرخشند؛ تا به حال منظرهای به این زیبایی ندیده بودم.
گلهای زنبق سفید را میبینم. کنارشان مینشینم و به آرامی خیره میشوم. راستش، این طبیعت—اگر خواب باشد برای —برای من بزرگترین نعمت است. چون اجازه ندارم زیاد بیرون بروم.
زیر لب دعا میکنم: «حالا میفهمم چرا بعضیها که در خواب میمیرند... نمیخواهند خوابشان را ترک کنند.»
به گلها دست میزنم. هیچوقت تا حالا خوابی به این نزدیکی با واقعیت ندیده بودم.
..ساعت ها در میان گل ها مینشینم بو میکنم نوازش میکنم رشته ی موهای سیاهم در هوا میرقصد کمی دیگر گل های زنبق را مینگرم و بعد چشمانم را به بالا میدوزم خورشید کمی از پشت کوه ها بیرون امده و نجوای طلایی اش با نجوای آبی زمین امیخته شده است نفسی بیرون میدهم و بلند میشوم و چند قدم به جلو برمیدارم و صدای خش خشی میانی بو تهی بلندی از گل ها می آید
چیزهایی سیاه از زیر بوتههای بلند گلهای زنبق سفید بیرون میآیند. شاخهای گل در دستانم جا خوش کرده، و با تعجب قدمی به عقب برمیدارم. صدای بلند بالزدنی در فضا میپیچد، و باد شدیدی همراهش میآید. موهایم در هوا معلق میشوند، و با حیرت به چیزی که میبینم خیره میشوم. چند دقیقه طول میکشد تا بفهمم... بال! بالهای سیاه بزرگی که هرکدام به اندازهی تمام بدن مناند، از میان بوتهها بیرون میآیند. انگار میخواهند پر بزنند و پرواز کنند.
در همین لحظه، صدای قدمهایی و دویدن به گوشم میرسد. آنقدر متعجبم که نمیتوانم تکان بخورم. کسی فریاد میزند: «حواست کجاست؟ مواظب باش!»
دستان گرمی مرا روی زمینِ پوشیده از گلها میاندازند. برخی از گلها به هوا میروند. بالها با سرعت حرکت میکنند، و زمین زیر فشار بادشان میلرزد؛ گلها خم میشوند.
پسری قدبلند با چشمانی خالی از احسات را میبینم—انسانی با بال!
صورتش همچون فرشتگان است. اوج میگیرد و به آسمان میرود، و من هنوز به او خیره ماندهام ،همه چیز بسیار سریع اتفاق می افتد!هنوز در شک مانده ام که.
صدایی از کنارم میگوید: «مگه نمیدونی نباید به فرشتهها نزدیک شی؟»
ادامه دارد...
در سکوت سحرگاهی، میان ساعت پنج تا شش، زمین در آغوش رنگی آبی فرو رفته؛ نه آبی روشن روز، بلکه آبیای که گویی از خوابهای دور آمده. هوا خنک است و نفسها بخار میشوند، و نور کمرمق خورشید که تازه از پشت کوهها سرک میکشد، همه چیز را به رنگ آبی ملایم درآورده. درختها سایههایی آبیفام دارند، و خاک زیر پا لباسی از مه آبی پوشیده. سکوتی لطیف همهجا را فرا گرفته؛ گویی زمین هنوز در خواب است و تنها آسمان بیدار شده تا لحظهای جادو بیافریند.
موهای مشکیام را که بسته شدهاند و چند رشته از آن بیرون زدهاند، لمس میکنم. متوجه میشوم میتوانم حس کنم، بو بکشم، بشنوم... آیا این یک خواب است؟
شروع میکنم به دویدن میان سبزهها. پاهای برهنهام رطوبت خاک را لمس میکنند، و لباس سفیدم که تا کنار زانو میرسد، با نسیم میرقصد. به اطراف نگاه میکنم—کوهها، آسمان، زمین. میدوم و میدوم، و برای لحظهای میایستم. چشمانم با نوری خاص میدرخشند؛ تا به حال منظرهای به این زیبایی ندیده بودم.
گلهای زنبق سفید را میبینم. کنارشان مینشینم و به آرامی خیره میشوم. راستش، این طبیعت—اگر خواب باشد برای —برای من بزرگترین نعمت است. چون اجازه ندارم زیاد بیرون بروم.
زیر لب دعا میکنم: «حالا میفهمم چرا بعضیها که در خواب میمیرند... نمیخواهند خوابشان را ترک کنند.»
به گلها دست میزنم. هیچوقت تا حالا خوابی به این نزدیکی با واقعیت ندیده بودم.
..ساعت ها در میان گل ها مینشینم بو میکنم نوازش میکنم رشته ی موهای سیاهم در هوا میرقصد کمی دیگر گل های زنبق را مینگرم و بعد چشمانم را به بالا میدوزم خورشید کمی از پشت کوه ها بیرون امده و نجوای طلایی اش با نجوای آبی زمین امیخته شده است نفسی بیرون میدهم و بلند میشوم و چند قدم به جلو برمیدارم و صدای خش خشی میانی بو تهی بلندی از گل ها می آید
چیزهایی سیاه از زیر بوتههای بلند گلهای زنبق سفید بیرون میآیند. شاخهای گل در دستانم جا خوش کرده، و با تعجب قدمی به عقب برمیدارم. صدای بلند بالزدنی در فضا میپیچد، و باد شدیدی همراهش میآید. موهایم در هوا معلق میشوند، و با حیرت به چیزی که میبینم خیره میشوم. چند دقیقه طول میکشد تا بفهمم... بال! بالهای سیاه بزرگی که هرکدام به اندازهی تمام بدن مناند، از میان بوتهها بیرون میآیند. انگار میخواهند پر بزنند و پرواز کنند.
در همین لحظه، صدای قدمهایی و دویدن به گوشم میرسد. آنقدر متعجبم که نمیتوانم تکان بخورم. کسی فریاد میزند: «حواست کجاست؟ مواظب باش!»
دستان گرمی مرا روی زمینِ پوشیده از گلها میاندازند. برخی از گلها به هوا میروند. بالها با سرعت حرکت میکنند، و زمین زیر فشار بادشان میلرزد؛ گلها خم میشوند.
پسری قدبلند با چشمانی خالی از احسات را میبینم—انسانی با بال!
صورتش همچون فرشتگان است. اوج میگیرد و به آسمان میرود، و من هنوز به او خیره ماندهام ،همه چیز بسیار سریع اتفاق می افتد!هنوز در شک مانده ام که.
صدایی از کنارم میگوید: «مگه نمیدونی نباید به فرشتهها نزدیک شی؟»
ادامه دارد...
- ۱۳.۶k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط