𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽
𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽
Part 5
_نمیخوای دست از زل زدن به من برداری؟
+بب.. ببخشید
_ببینم.. تو..
یهو نگاهشو به من داد
_میدونی که عرو.. سیمون....... امم
یه لحظه دیدم خیلی شل حرف میزنه و بین حرفاش فاصله میندازه..
نگاهی بهش انداختم که دیدم به جایی نزدیک سینه هام خیره شده و کمی از لباش فاصله داره..
رد نگاهشو دنبال کردم....
هینی کشیدم و یه سیلی اروم زدم تو صورتش..
یکم از لباسم پایین رفته بود و چاک سی*نه ام کاملا مشخص بود..
+مردتیکه عوضی هیز.. به چی زل زدی هان؟(کیوت و عصبی)
_ببینم.. تو... با اجازه کی همچین لباسی پوشیدی؟(خمار)
+چی؟
_گفتم با اجازه کی همچین لباسی پوشیدی؟(کمی داد)
+یعنی چیییی.. مگه باید از کی اجازه بگیرم؟
_ببین نلا.. کاری میکنم اولین و اخرین بارت باشه که با لباس های باز میای بیرون.. از این به بعد ببینم تو خیابون، جمع، پیش خانواده، یا هرکسی... به جز خودم... همچین لباسایی پوشیدی.. جوری تنبیهت میکنم که از کارات پشیمون بشی(بم)
ترسیده بودم از حرفاش.. اون علاوه بر اینکه هم جذاب بود، جذبه خیلی خاصی داشت که ادم رو با عادی ترین حرفش لال میکرد..
پس منم خیلی اروم گفتم..
+باشه..
میدونم کاملا یک برده شده بودم و از این به بعد باید هرچی میگه فقط بهش عمل کنم..
چاره ای نداشتم..
20 مین بعد..
بالاخره رسیدیم به مرکز خرید لباس عروس و داماد..
از ماشین پیاده شدیم و به سمت در حرکت کردیم..
وارد فروشگاه بزرگی شدیم که بهترین و کمیاب ترین لباس های عروس داماد رو داشت..
انتخاب بین این همه لباس خوشگل واقعا سخت بود..
همینطور کنار هم قدم برمیداشتیم و داشتم تک تک لباس ها رو میدیدم..
که یهو دستی توی دستم قفل شد..
با کمی تعجب به جونگکوک خیره شدم..
بعد دوتامون به دستامون نگاه کردیم..
_بقیه زوج ها رو ببین.. همشون با خنده و ذوق دارن برای مراسم عروسیشون لباس انتخاب میکنن.. و ما انگار دو تا زوج نیستیم..
+جونگکوک این فقط...
_هر کوفتی باشه باید توی مکان عمومی مثل زوج ها رفتار کنیم
+خیلی خب..
دست همو محکم گرفتیم و قدم برداشتیم..
بالاخره چشمم یکی که از همه بهتر بود رو گرفت.. خیلی خاص و خوشگل بود و زیاد بزرگ نبود..
تا کمی بالای سینم رو میگرفت..
انتخابش کردیم و گفتیم سایز من رو بیارن..
با جونگکوک وارد اتاق پروو شدیم..
اون روی مبل نشست و من پرده رو کشیدم تا لباس رو بپوشم..
15 مین بعد..
بعد از کلی سعی و تلاش با چند تا خانوم بالاخره پوشیدمش..
و پرده رو کنار زدن..
همین که جونگکوک چشمش به من افتاد..
اول کمی کاملا بر اندازم کرد و بعد به من خیره شد..
هیچی نمیگفت..
حس کردم که آب دهنشو قورت داد..
_نه
+چی؟
_گفتم نه..
+چی نه؟ منظورت چیه؟ چیش بده اخه؟
_همین که گفتم.. نه
+این همه سعی نکردم لباس رو تن کنم که اخرش بگی نه..
_میخواستی اولش به این فکر کنی چقدر بازه و تقریبا کل سی*نه هات تو چشمه(جدی و کمی داد)
چ.. چی داشت میگفت.. نگاهی به سی*نه هام انداختم.. اصلا مشخص نبود..
فقط یکم از ترقوه هام مشخص بود..
_منتظرم.. عوض کن
+لعنت بهت(زیر لب)
_شنیدم..
هوففف.. برگشتم و از اون خانوما کمی ایده گرفتم که زیاد باز نباشه و خیلی خوشگل باشه..
تقریبا 5 تا لباس اوردن..
شروع کردم عوض کردن..
دونه به دونه.. میپوشیدم و تنها کلمه ای که از زبونش میشنیدم.. نه.. بازه.. پفش کمه...و.. بود..
30 مین بعد..
دیگه خسته شده بودم.. یه لباس مناسب که باز نبود و پف زیادی داشت و خوشگل بود پوشیدم..
با کلافگی بیرون اومدم.. سرش تو گوشیش بود..
کمی جلو تر اومدم.. سرشو اروم بلند کرد و چشماشو ریز کرد..
اول کمی محو مونده بود و هیچی نمیگفت.. بعد اروم با چشماش کل بدنمو آنالیزم کرد..
دوباره به صورتم خیره شد..
(ویو کوک)
روی مبل منتظرش بودم.. همین که چشمم بهش افتاد یه لحظه هوش از سرم پرید..
نمیتونستم کلمه ای برای زیباییش توصیف کنم..
یه لباس بی نقص تو یه بدن بی نقص.. فوق العاده به تنش نشسته بود..
کلمه ای از دهنم خارج نمیشد..
چند مین بعد بالاخره به خودم اومدم..
(ویو نلا..)
بلند شد و به سمتم اومد.. اروم قدم برمیداشت..
پله اول رو بالا اومد و دقیقا رو به روم ایستاد..
سرمو بلند کردم و با کمی استرس نگاهش کردم..
میدونستم قراره بازم بگه نه.. با..
_فوق العادس..(کمی خمار)
با کمی تعجب بهش نگاه کردم..
+وا.. واقعا؟
+اره.. بی نقصه.. مخصوصا تو تن تو..
چی میگفت..
درکی از حرفاش نداشتم..
چرا انقدر مست حرف میزد..
نگاهش کمی از چشمام پایین تر رفت..
گویا کم کم داشت به لـ.بام خیره میشد.. نمیدونستم چرا این کارا رو میکرد..
کمی عقب تر رفتم.. ولی اون فاصله رو پر کرد..
Part 5
_نمیخوای دست از زل زدن به من برداری؟
+بب.. ببخشید
_ببینم.. تو..
یهو نگاهشو به من داد
_میدونی که عرو.. سیمون....... امم
یه لحظه دیدم خیلی شل حرف میزنه و بین حرفاش فاصله میندازه..
نگاهی بهش انداختم که دیدم به جایی نزدیک سینه هام خیره شده و کمی از لباش فاصله داره..
رد نگاهشو دنبال کردم....
هینی کشیدم و یه سیلی اروم زدم تو صورتش..
یکم از لباسم پایین رفته بود و چاک سی*نه ام کاملا مشخص بود..
+مردتیکه عوضی هیز.. به چی زل زدی هان؟(کیوت و عصبی)
_ببینم.. تو... با اجازه کی همچین لباسی پوشیدی؟(خمار)
+چی؟
_گفتم با اجازه کی همچین لباسی پوشیدی؟(کمی داد)
+یعنی چیییی.. مگه باید از کی اجازه بگیرم؟
_ببین نلا.. کاری میکنم اولین و اخرین بارت باشه که با لباس های باز میای بیرون.. از این به بعد ببینم تو خیابون، جمع، پیش خانواده، یا هرکسی... به جز خودم... همچین لباسایی پوشیدی.. جوری تنبیهت میکنم که از کارات پشیمون بشی(بم)
ترسیده بودم از حرفاش.. اون علاوه بر اینکه هم جذاب بود، جذبه خیلی خاصی داشت که ادم رو با عادی ترین حرفش لال میکرد..
پس منم خیلی اروم گفتم..
+باشه..
میدونم کاملا یک برده شده بودم و از این به بعد باید هرچی میگه فقط بهش عمل کنم..
چاره ای نداشتم..
20 مین بعد..
بالاخره رسیدیم به مرکز خرید لباس عروس و داماد..
از ماشین پیاده شدیم و به سمت در حرکت کردیم..
وارد فروشگاه بزرگی شدیم که بهترین و کمیاب ترین لباس های عروس داماد رو داشت..
انتخاب بین این همه لباس خوشگل واقعا سخت بود..
همینطور کنار هم قدم برمیداشتیم و داشتم تک تک لباس ها رو میدیدم..
که یهو دستی توی دستم قفل شد..
با کمی تعجب به جونگکوک خیره شدم..
بعد دوتامون به دستامون نگاه کردیم..
_بقیه زوج ها رو ببین.. همشون با خنده و ذوق دارن برای مراسم عروسیشون لباس انتخاب میکنن.. و ما انگار دو تا زوج نیستیم..
+جونگکوک این فقط...
_هر کوفتی باشه باید توی مکان عمومی مثل زوج ها رفتار کنیم
+خیلی خب..
دست همو محکم گرفتیم و قدم برداشتیم..
بالاخره چشمم یکی که از همه بهتر بود رو گرفت.. خیلی خاص و خوشگل بود و زیاد بزرگ نبود..
تا کمی بالای سینم رو میگرفت..
انتخابش کردیم و گفتیم سایز من رو بیارن..
با جونگکوک وارد اتاق پروو شدیم..
اون روی مبل نشست و من پرده رو کشیدم تا لباس رو بپوشم..
15 مین بعد..
بعد از کلی سعی و تلاش با چند تا خانوم بالاخره پوشیدمش..
و پرده رو کنار زدن..
همین که جونگکوک چشمش به من افتاد..
اول کمی کاملا بر اندازم کرد و بعد به من خیره شد..
هیچی نمیگفت..
حس کردم که آب دهنشو قورت داد..
_نه
+چی؟
_گفتم نه..
+چی نه؟ منظورت چیه؟ چیش بده اخه؟
_همین که گفتم.. نه
+این همه سعی نکردم لباس رو تن کنم که اخرش بگی نه..
_میخواستی اولش به این فکر کنی چقدر بازه و تقریبا کل سی*نه هات تو چشمه(جدی و کمی داد)
چ.. چی داشت میگفت.. نگاهی به سی*نه هام انداختم.. اصلا مشخص نبود..
فقط یکم از ترقوه هام مشخص بود..
_منتظرم.. عوض کن
+لعنت بهت(زیر لب)
_شنیدم..
هوففف.. برگشتم و از اون خانوما کمی ایده گرفتم که زیاد باز نباشه و خیلی خوشگل باشه..
تقریبا 5 تا لباس اوردن..
شروع کردم عوض کردن..
دونه به دونه.. میپوشیدم و تنها کلمه ای که از زبونش میشنیدم.. نه.. بازه.. پفش کمه...و.. بود..
30 مین بعد..
دیگه خسته شده بودم.. یه لباس مناسب که باز نبود و پف زیادی داشت و خوشگل بود پوشیدم..
با کلافگی بیرون اومدم.. سرش تو گوشیش بود..
کمی جلو تر اومدم.. سرشو اروم بلند کرد و چشماشو ریز کرد..
اول کمی محو مونده بود و هیچی نمیگفت.. بعد اروم با چشماش کل بدنمو آنالیزم کرد..
دوباره به صورتم خیره شد..
(ویو کوک)
روی مبل منتظرش بودم.. همین که چشمم بهش افتاد یه لحظه هوش از سرم پرید..
نمیتونستم کلمه ای برای زیباییش توصیف کنم..
یه لباس بی نقص تو یه بدن بی نقص.. فوق العاده به تنش نشسته بود..
کلمه ای از دهنم خارج نمیشد..
چند مین بعد بالاخره به خودم اومدم..
(ویو نلا..)
بلند شد و به سمتم اومد.. اروم قدم برمیداشت..
پله اول رو بالا اومد و دقیقا رو به روم ایستاد..
سرمو بلند کردم و با کمی استرس نگاهش کردم..
میدونستم قراره بازم بگه نه.. با..
_فوق العادس..(کمی خمار)
با کمی تعجب بهش نگاه کردم..
+وا.. واقعا؟
+اره.. بی نقصه.. مخصوصا تو تن تو..
چی میگفت..
درکی از حرفاش نداشتم..
چرا انقدر مست حرف میزد..
نگاهش کمی از چشمام پایین تر رفت..
گویا کم کم داشت به لـ.بام خیره میشد.. نمیدونستم چرا این کارا رو میکرد..
کمی عقب تر رفتم.. ولی اون فاصله رو پر کرد..
- ۶۹۰
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط