ساکنم بر در میخانه که میخانه از اوست

ساکنم بر در میخانه که میخانه از اوست

ساکنم بر در میخانه که میخانه از اوست
می خورم باده که این باده و پیمانه از اوست

گَر به مسجد کشدم زاهد و در دِیر کشیش
چه تفاوت کند این خانه و آن خانه از اوست

خویش و بیگانه اگر زحمت و رحمت دهدم
رحمت خویش از او، زحمت بیگانه از اوست

روزگاریست که در گوشۀ ویرانۀ دل
کرده ام جای که این گوشۀ ویرانه از اوست

گر چه پروانه دلی سوخت ز شمعی چه عجب
شمع از او ، محفل از او ، هستی پروانه از اوست

نیَم آدم گر از آن دانۀ گندم نخورم
من از او، جنّت از او، خوردن از او، دانه از اوست

سنگ زد عاقل اگر بر دل دیوانۀ ما
سنگ از او، عاقل از او، این دل دیوانه از اوست

گر چه جانانه در این شهر بسی هست ولی
اوست جانانۀ من، کین همه جانانه از اوست
دیدگاه ها (۲۱)

باران که شدى مپرس ، اين خانه کيستسقف حرم و مسجد و ميخانه يکي...

عاشقانه های شبنم

کبوتر طوقی

من با تو نگویم كه تو پروانه‌ی من باشچون شمع بیا روشنی خانه‌ی...

جاده بی راهه

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

یار مرا که او شده یار دگر چرا طلبمن که بدیدمش به دل عشق دگر ...

ساکنم بر در میخانه که میخانه از اوستمی خورم باده که این باده...

ساکنم بر درِ میخانه که میخانه از اوستمی خورم باده که این باد...

ساکنم بر درِ میخانه که میخانه از اوستمی خورم باده که این باد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط