cursed bloods 4
کیسه رو باز کردم و بین بقیه الماس ها و پول و سکه و اینا خالی کردم و برگشتم سمت در..تا درو باز کردم اِلیم رو دیدم.
شوکه نگاش کردم که گفت:
-پدر بفهمه بازم داری از دستوراش سرپیچی میکنی چی میشه شاهدخت لیارا؟
با اینکه ترسیده بودم ولی جوری نشون دادم که فکر کنه نمیتونه روی من تاثیر بزاره..
خم شدم و به نشان به اصطلاح افتخارش نگاه کردم و صافش کردم و بعد از چند بار به صورت نمایشی پاک کردن خاک روی لباسش با پوزخند گفتم:
-بهتره جای فضولی توی کارای من خودتو جمع و جور کنی.. معلوم نیست بعد از اینکه ملکه بشم میخوای چه غلطی کنی پرنس الیم!
و بعد با محو کردن پوزخندم نگاه پر از نفرتی بهش انداختم..اینم کثیف بود..
درست مثل مادر پستش که با گول زدن مامانم خونه زندگیش رو خراب کرد..من مثل مامان گول نمیخورم!
تنه ای بهش زدم و بی تفاوت رد شدم
..با شنیدن حرفی که از دهنش پرید وایستادم:
-به جای کل کل کردن با من به فکر اینده ی خودت باش..شنیدم چند وقت دیگه اتفاقای خوبی در انتظارت نیست..اونا موافقت کردن لیارا
اخمی کردم:
-داری منو تهدید میکنی؟بار قبل بهت نشون دادم دخالت توی کار های من چه عواقبی داره!
گفت:
-من فقط چیزایی که شنیدم رو گفتم چون نگرانت بودم..ایندفعه دیگه من هیچ نقشی توی این ماجرا ندارم.
اون الکی چیزی رو نمیپرونه..مطمئنم یچیزی هست که به من ربط داره..قبل از اینکه اونجارو ترک کنم تعنه ای زدم:
-تو نباشی مامانته مامانت نباشه تویی شما دوتا نباشین دار و دستتونن...به هرحال باید خیالم راحت باشه چون تا عمر دارم گو،هخ،ور دارم
و نگاهی خونسرد ولی پر از نفرت بهش انداختم و از اونجا رفتم.. اون الکی برای من دل نمیسوزونه..
اگه قرار بود دلی برای من سوخته بشه زمانی میسوخت که با چشمای خودم اعدام شدن مادرم رو دیدم و اون زمان حتی یک نفر..حتی یکی از اون مردمی که الان دارم شور ایندشون رو میزنم برای دلداری نیومد پیشم!
مگه من چند سالم بود؟چقدر توان داشتم؟
اون موقع به من فکر نکردن و الان کسی که میدونم صد درصد ازم متنفره میگه نگرانتم؟
تنها چیزی که این حرو،مز،اده ها میتونن نگرانش باشن جانشین بودن منه..
من تنها ملکه ی این کشورم و نمیزارم کاری که با مظلوم نمایی سر مامانم در اوردن و توی حیاط همین عمارت..خونه ی خودش..جلوی چشم مردم خودش به دروغ کشتنش..
من هیچوقت قرار نیست فراموش کنم!
بعد از اخرین گریه های مادرم که شد اخرین گریه های من به خودم یه قولی دادم..
با وجود تمام این محدودیت ها و ظلم ها من پا پس نمیکشم..
تا تهش میرم و به هر قیمتی شده انتقام میگیرم!
ولی نه برای خودم،برای خونی که هنوز لکش روی سرامیک های این قصر به عنوان یاداوری ممنوعیت های سرپیچی از دستورات پدرم به جا مونده!
شوکه نگاش کردم که گفت:
-پدر بفهمه بازم داری از دستوراش سرپیچی میکنی چی میشه شاهدخت لیارا؟
با اینکه ترسیده بودم ولی جوری نشون دادم که فکر کنه نمیتونه روی من تاثیر بزاره..
خم شدم و به نشان به اصطلاح افتخارش نگاه کردم و صافش کردم و بعد از چند بار به صورت نمایشی پاک کردن خاک روی لباسش با پوزخند گفتم:
-بهتره جای فضولی توی کارای من خودتو جمع و جور کنی.. معلوم نیست بعد از اینکه ملکه بشم میخوای چه غلطی کنی پرنس الیم!
و بعد با محو کردن پوزخندم نگاه پر از نفرتی بهش انداختم..اینم کثیف بود..
درست مثل مادر پستش که با گول زدن مامانم خونه زندگیش رو خراب کرد..من مثل مامان گول نمیخورم!
تنه ای بهش زدم و بی تفاوت رد شدم
..با شنیدن حرفی که از دهنش پرید وایستادم:
-به جای کل کل کردن با من به فکر اینده ی خودت باش..شنیدم چند وقت دیگه اتفاقای خوبی در انتظارت نیست..اونا موافقت کردن لیارا
اخمی کردم:
-داری منو تهدید میکنی؟بار قبل بهت نشون دادم دخالت توی کار های من چه عواقبی داره!
گفت:
-من فقط چیزایی که شنیدم رو گفتم چون نگرانت بودم..ایندفعه دیگه من هیچ نقشی توی این ماجرا ندارم.
اون الکی چیزی رو نمیپرونه..مطمئنم یچیزی هست که به من ربط داره..قبل از اینکه اونجارو ترک کنم تعنه ای زدم:
-تو نباشی مامانته مامانت نباشه تویی شما دوتا نباشین دار و دستتونن...به هرحال باید خیالم راحت باشه چون تا عمر دارم گو،هخ،ور دارم
و نگاهی خونسرد ولی پر از نفرت بهش انداختم و از اونجا رفتم.. اون الکی برای من دل نمیسوزونه..
اگه قرار بود دلی برای من سوخته بشه زمانی میسوخت که با چشمای خودم اعدام شدن مادرم رو دیدم و اون زمان حتی یک نفر..حتی یکی از اون مردمی که الان دارم شور ایندشون رو میزنم برای دلداری نیومد پیشم!
مگه من چند سالم بود؟چقدر توان داشتم؟
اون موقع به من فکر نکردن و الان کسی که میدونم صد درصد ازم متنفره میگه نگرانتم؟
تنها چیزی که این حرو،مز،اده ها میتونن نگرانش باشن جانشین بودن منه..
من تنها ملکه ی این کشورم و نمیزارم کاری که با مظلوم نمایی سر مامانم در اوردن و توی حیاط همین عمارت..خونه ی خودش..جلوی چشم مردم خودش به دروغ کشتنش..
من هیچوقت قرار نیست فراموش کنم!
بعد از اخرین گریه های مادرم که شد اخرین گریه های من به خودم یه قولی دادم..
با وجود تمام این محدودیت ها و ظلم ها من پا پس نمیکشم..
تا تهش میرم و به هر قیمتی شده انتقام میگیرم!
ولی نه برای خودم،برای خونی که هنوز لکش روی سرامیک های این قصر به عنوان یاداوری ممنوعیت های سرپیچی از دستورات پدرم به جا مونده!
- ۲۸.۰k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط