HATE TO LOVE⁸
HATE TO LOVE⁸
(ویو:رز)
که صدای شیپور از دور شنیده شد...
بالاخره رسیدن...
اروم از روی صندلی بلند شدم.
برای آخرین بار نگاهی تو آینه به خودم انداختم.
و با قدم های آروم اما محکم،شروع به حرکت کردم.
مریم همراه با تعظیم در رو باز کرد.
وارد راهرو که شدم همه ی خدمتکار ها تا کمر خم شدن...
ولی من فقط به یه چیز فکر میکردم...
اولین واکنش ولیعهد چیه؟
از پله های مرمرین به سمت پایین رفتم...
و تنها صدای قدمها و کشیده شدن تور لباسم روی زمین به گوش میرسید.
پلهی آخر رو اومدم پایین و خدمتکارها در سنگین بلوط رو باز کردن...
بادی خنک،پوست صورتم رو نوازش کرد...
دریغ از اینکه چه چیزی در انتظار منه.
قامت پدر و مادرم در آخر پله های قصر نمایان شد.
درحال طی کردن آخرین قدم هام بودم که...
ولی اون صحنه...
اون صحنه باعث شد که بفهمم همه ی تصوراتم اشتباه بوده.
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#ازدواجاجباری
(ویو:رز)
که صدای شیپور از دور شنیده شد...
بالاخره رسیدن...
اروم از روی صندلی بلند شدم.
برای آخرین بار نگاهی تو آینه به خودم انداختم.
و با قدم های آروم اما محکم،شروع به حرکت کردم.
مریم همراه با تعظیم در رو باز کرد.
وارد راهرو که شدم همه ی خدمتکار ها تا کمر خم شدن...
ولی من فقط به یه چیز فکر میکردم...
اولین واکنش ولیعهد چیه؟
از پله های مرمرین به سمت پایین رفتم...
و تنها صدای قدمها و کشیده شدن تور لباسم روی زمین به گوش میرسید.
پلهی آخر رو اومدم پایین و خدمتکارها در سنگین بلوط رو باز کردن...
بادی خنک،پوست صورتم رو نوازش کرد...
دریغ از اینکه چه چیزی در انتظار منه.
قامت پدر و مادرم در آخر پله های قصر نمایان شد.
درحال طی کردن آخرین قدم هام بودم که...
ولی اون صحنه...
اون صحنه باعث شد که بفهمم همه ی تصوراتم اشتباه بوده.
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#ازدواجاجباری
- ۹۵۹
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط