(پارت ۷ - پارت پایانی رمان دخترخوانده)
(پارت ۷ - پارت پایانی رمان دخترخوانده)
بعد از اون حرفِ سردِ مامان، یه سکوتِ عجیبی توی اتاقم نشست. بارون داشت به شیشه میکوبید و انگار داشت توی قلبم هم میکوبید. نگاهی به لباسهایم انداختم و بعد با یه ارادهای که خودم هم از دیدنش جا خورده بودم، مستقیم توی چشمهای مامان زل زدم. دیگه اون میاِ ترسیده و لرزان نبودم.
میا (با صدایی که دیگه نمیلرزید، اما یه رگههایی از غم داشت): «باشه… من میرم. اما یه چیزی رو یادت باشه مامان… من میرم، اما دیگه برنمیگردم.»
مامان حتی پلک هم نزد، انگار حرفم براش اهمیتی نداشت. اما من بدونِ اینکه منتظر جواب بمونم، چمدونِ کوچیکم رو برداشتم و از اون خونهای که همیشه برام یه زندان بود، بیرون زدم. زیر بارونِ شدید راه افتادم و پشتِ سر گذاشتم تمام اون خاطراتِ تلخ، اون نگاههای سرد و اون تنهاییِ بیپایان. من میخواستم خودم رو بسازم.
[چند سال بعد…]
صدایِ تقتقِ پاشنههای کفشِ من روی کفِ سالنِ مرمرینِ شرکت، توی کلِ طبقه میپیچید. کارمندان با احترام و کمی ترس، سرهاشون رو خم میکردن. من، میا، حالا دیگه اون دخترِ تنها و بیدفاع نبودم. من مدیرعاملِ یکی از بزرگترین و قدرتمندترین شرکتهای شهر بودم. کسی که با قدرت و هوشِ خودش، امپراتوریِ خودش رو ساخته بود.
وقتی توی دفترِ بزرگم نشسته بودم و به منظرهی شهر از پشتِ شیشههای بلند نگاه میکردم، یه لبخندِ محو روی لبم نشست. زندگی، برخلافِ چیزی که فکر میکردم، به من جایگزینهایی داده بود که هیچوقت فکرش رو نمیکردم.
تلفنم زنگ خورد. اسم روی صفحه رو دیدم و ناخودآگاه لبخندم پررنگتر شد.
تهیونگ بود. با همون لحنِ گرم و صمیمی که همیشه دلگرمم میکرد.
تهیونگ: «میا! یادت نره امشب قرار داشتیم. جونگکوک هم هست، از کلی شیرموز و خوراکیهای خفن هم خریده! اگه نیای، جیمین میخواد همهشون رو بخوره!»
خندهام گرفت. با اینکه سالها از اون روزهای سخت گذشته بود، اما رابطهام با برادرهاهام، اون گرهای که روزی فکر میکردم هیچوقت باز نمیشه، به زیبایی باز شده بود. اونا با وجودِ تمامِ اون گذشته، هنوز هم پناهگاهِ من بودن و من هم یاد گرفته بودم چطور عشق رو بهشون برگردونم.
من دیگه اون دخترِ مظلومِ زیرِ سایهیِ دیگران نبودم. من میا بودم؛ زنی که از دلِ طوفان بیرون اومده بود و حالا، خودش خورشیدِ زندگیِ خودش بود.
پایان
بعد از اون حرفِ سردِ مامان، یه سکوتِ عجیبی توی اتاقم نشست. بارون داشت به شیشه میکوبید و انگار داشت توی قلبم هم میکوبید. نگاهی به لباسهایم انداختم و بعد با یه ارادهای که خودم هم از دیدنش جا خورده بودم، مستقیم توی چشمهای مامان زل زدم. دیگه اون میاِ ترسیده و لرزان نبودم.
میا (با صدایی که دیگه نمیلرزید، اما یه رگههایی از غم داشت): «باشه… من میرم. اما یه چیزی رو یادت باشه مامان… من میرم، اما دیگه برنمیگردم.»
مامان حتی پلک هم نزد، انگار حرفم براش اهمیتی نداشت. اما من بدونِ اینکه منتظر جواب بمونم، چمدونِ کوچیکم رو برداشتم و از اون خونهای که همیشه برام یه زندان بود، بیرون زدم. زیر بارونِ شدید راه افتادم و پشتِ سر گذاشتم تمام اون خاطراتِ تلخ، اون نگاههای سرد و اون تنهاییِ بیپایان. من میخواستم خودم رو بسازم.
[چند سال بعد…]
صدایِ تقتقِ پاشنههای کفشِ من روی کفِ سالنِ مرمرینِ شرکت، توی کلِ طبقه میپیچید. کارمندان با احترام و کمی ترس، سرهاشون رو خم میکردن. من، میا، حالا دیگه اون دخترِ تنها و بیدفاع نبودم. من مدیرعاملِ یکی از بزرگترین و قدرتمندترین شرکتهای شهر بودم. کسی که با قدرت و هوشِ خودش، امپراتوریِ خودش رو ساخته بود.
وقتی توی دفترِ بزرگم نشسته بودم و به منظرهی شهر از پشتِ شیشههای بلند نگاه میکردم، یه لبخندِ محو روی لبم نشست. زندگی، برخلافِ چیزی که فکر میکردم، به من جایگزینهایی داده بود که هیچوقت فکرش رو نمیکردم.
تلفنم زنگ خورد. اسم روی صفحه رو دیدم و ناخودآگاه لبخندم پررنگتر شد.
تهیونگ بود. با همون لحنِ گرم و صمیمی که همیشه دلگرمم میکرد.
تهیونگ: «میا! یادت نره امشب قرار داشتیم. جونگکوک هم هست، از کلی شیرموز و خوراکیهای خفن هم خریده! اگه نیای، جیمین میخواد همهشون رو بخوره!»
خندهام گرفت. با اینکه سالها از اون روزهای سخت گذشته بود، اما رابطهام با برادرهاهام، اون گرهای که روزی فکر میکردم هیچوقت باز نمیشه، به زیبایی باز شده بود. اونا با وجودِ تمامِ اون گذشته، هنوز هم پناهگاهِ من بودن و من هم یاد گرفته بودم چطور عشق رو بهشون برگردونم.
من دیگه اون دخترِ مظلومِ زیرِ سایهیِ دیگران نبودم. من میا بودم؛ زنی که از دلِ طوفان بیرون اومده بود و حالا، خودش خورشیدِ زندگیِ خودش بود.
پایان
- ۴.۷k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط