پارت۱
پارت۱
بارون به شدت به سقف فلزیِ سالن تمرینِ متروکهی شمارهی ۴ میکوبید. اینجا جایی بود که خیلی وقت بود کسی پا نذاشته بود. ایزوکو، گوشهای از اون سالن تاریک، بینِ ردیفِ قفسههای زنگزده کز کرده بود. نگاهش به هیچجا نبود؛ انگار توی دنیای خودش، جایی که فقط صدای شکستنِ خردِ استخوانها و بار مسئولیتِ «وان فور آل» شنیده میشد، گم شده بود.
اون نمیخواست خودکشیاش یه نمایش باشه. نمیخواست بپره. اون فقط میخواست غیب بشه. یه بطری از محلولِ سمیِ آزمایشگاه رو کنارش گذاشته بود که از قبل کش رفته بود و یه چاقویِ ضامندارِ قدیمی توی دستش بود. دستاش بیحس بود. داشت با بیتفاوتیِ عجیبی لبهی چاقو رو روی پوستِ مچش میکشید؛ نه برای بریدن، فقط برای اینکه اون سردیِ فلز رو حس کنه و بفهمه هنوز زندهست... یا شاید هم میخواست بفهمه کی قراره همه چیز متوقف بشه.
درِ آهنیِ سالن با صدای وحشتناکی باز شد. کاتسوکی بود. تمامِ مسیر رو دویده بود، لباسِ تمرینش خیسِ بارون بود و نفسهاش بریدهبریده بود. وقتی چشمش به ایزوکو افتاد که اونجا، تو اون وضعیتِ داغون نشسته، تمامِ خشمش تبدیل به یه ترسِ آنی شد.
کاتسوکی با دو قدمِ بلند خودش رو بهش رسوند. قبل از اینکه ایزوکو بتونه واکنشی نشون بده، کاتسوکی با یه حرکت سریع و خشن، مچِ دست ایزوکو رو گرفت و اون رو به قفسههای فلزی کوبید. صدایِ برخوردِ کمرِ ایزوکو به فلز توی سالن پیچید.
چاقو از دست ایزوکو رها شد و با صدای بلندی روی زمین افتاد.
کاتسوکی در حالی که نفسنفس میزد، با دستِ دیگهاش یقه لباس ایزوکو رو گرفت و صورتش رو درست مقابلِ صورت اون قرار داد. فاصلهشون اونقدر کم بود که نفسهای داغِ کاتسوکی روی لبهای ایزوکو مینشست. چشمهای قرمزش از خشم و اضطراب میسوخت.
کاتسوکی با صدای خشدار و لرزون غرید: «داری چه غلطی میکنی، دکو؟! فکر کردی اجازه میدم؟ فکر کردی میتونی همینطوری... همینطوری خودت رو از من بگیری و بری؟!»
ایزوکو سرش رو پایین انداخت، قطرههای اشکی که معلوم نبود از بارونه یا گریه، روی گونهش میغلتید. «ولم کن... کاچان. خستهم. دیگه نمیتونم بارِ همهچی رو به دوش بکشم. من... من فقط میخوام تموم شه.»
کاتسوکی دستش رو از روی یقه برداشت و با فشاری که نه از روی دشمنی، بلکه از روی درماندگی بود، گونهی ایزوکو رو گرفت و مجبورش کرد توی چشمهاش نگاه کنه. «به من نگاه کن! تو هیچکسِ لعنتیای نیستی که بخوای تمومش کنی. اگه قراره کسی تمومش کنه، اون منم. اگه قراره زجر بکشی، باید پیشِ من باشی.»
کاتسوکی دستش رو لای موهای ایزوکو فرو برد و سرش رو به سینهی خودش چسبوند، طوری که ایزوکو صدای تندِ قلبش رو میشنید. فشارِ آغوشش اونقدر زیاد بود که انگار میخواست ایزوکو رو توی بدنش ذوب کنه.
«فکر کردی من فقط از دور نگاهت میکنم؟» کاتسوکی زمزمه کرد، صداش حالا لرزونتر شده بود. «من تمامِ عمرم دنبالت دویدم... حتی وقتی که ازت متنفر بودم، حتی وقتی که حسادت میکردم... تو تنها چیزی بودی که توی این دنیای کوفتی برام معنی داشتی. حق نداری... حق نداری تنهام بذاری.»
اون لحظه، فضای سنگینِ سالنِ متروکه، بوی بارون و بویِ تندِ موادِ منفجرهیِ خفیفی که از پوستِ کاتسوکی بلند میشد، همهچیز رو گیجکننده کرده بود. کاتسوکی صورتش رو جلو آورد و پیشونیاش رو به پیشونیِ ایزوکو تکیه داد.
کاتسوکی ادامه داد: «اعتراف میکنم... از اینکه میبینم داری خودت رو نابود میکنی، دارم دیوونه میشم. من بهت نیاز دارم، نفله. نه به عنوان یه قهرمان، به عنوانِ... مالِ من.»
ایزوکو لرزید. دستهای سردش رو بالا آورد و آروم روی سینهی کاتسوکی گذاشت، روی همون قلبی که تندتر از همیشه میزد. حسِ گرمایِ بدنِ کاتسوکی، اون دیوارِ یخیِ توی وجودش رو شکست.
«کاچان...» ایزوکو نالید، دستاش رو دورِ گردنِ کاتسوکی محکم کرد و خودش رو بهش فشرد. «خیلی ترسیدم... خیلی تنهام...»
کاتسوکی دیگه طاقت نیاورد. لبهاش رو با خشونت و اشتیاقی که سالها توی خودش حبس کرده بود، روی لبهای ایزوکو کوبید. یه بوسهی عمیق، خیس از بارون و سرشار از تمامِ اون حسهایی که هیچکدوم بلد نبودن به زبون بیارن. دستهای کاتسوکی دور کمر ایزوکو حلقه شد و اون رو محکمتر به خودش کشید، طوری که هیچ فاصلهای بینشون باقی نموند. اونجا، توی تاریکیِ اون سالنِ متروکه، تنها چیزی که مهم بود، این بود که ایزوکو دیگه تنها نبود.
بارون به شدت به سقف فلزیِ سالن تمرینِ متروکهی شمارهی ۴ میکوبید. اینجا جایی بود که خیلی وقت بود کسی پا نذاشته بود. ایزوکو، گوشهای از اون سالن تاریک، بینِ ردیفِ قفسههای زنگزده کز کرده بود. نگاهش به هیچجا نبود؛ انگار توی دنیای خودش، جایی که فقط صدای شکستنِ خردِ استخوانها و بار مسئولیتِ «وان فور آل» شنیده میشد، گم شده بود.
اون نمیخواست خودکشیاش یه نمایش باشه. نمیخواست بپره. اون فقط میخواست غیب بشه. یه بطری از محلولِ سمیِ آزمایشگاه رو کنارش گذاشته بود که از قبل کش رفته بود و یه چاقویِ ضامندارِ قدیمی توی دستش بود. دستاش بیحس بود. داشت با بیتفاوتیِ عجیبی لبهی چاقو رو روی پوستِ مچش میکشید؛ نه برای بریدن، فقط برای اینکه اون سردیِ فلز رو حس کنه و بفهمه هنوز زندهست... یا شاید هم میخواست بفهمه کی قراره همه چیز متوقف بشه.
درِ آهنیِ سالن با صدای وحشتناکی باز شد. کاتسوکی بود. تمامِ مسیر رو دویده بود، لباسِ تمرینش خیسِ بارون بود و نفسهاش بریدهبریده بود. وقتی چشمش به ایزوکو افتاد که اونجا، تو اون وضعیتِ داغون نشسته، تمامِ خشمش تبدیل به یه ترسِ آنی شد.
کاتسوکی با دو قدمِ بلند خودش رو بهش رسوند. قبل از اینکه ایزوکو بتونه واکنشی نشون بده، کاتسوکی با یه حرکت سریع و خشن، مچِ دست ایزوکو رو گرفت و اون رو به قفسههای فلزی کوبید. صدایِ برخوردِ کمرِ ایزوکو به فلز توی سالن پیچید.
چاقو از دست ایزوکو رها شد و با صدای بلندی روی زمین افتاد.
کاتسوکی در حالی که نفسنفس میزد، با دستِ دیگهاش یقه لباس ایزوکو رو گرفت و صورتش رو درست مقابلِ صورت اون قرار داد. فاصلهشون اونقدر کم بود که نفسهای داغِ کاتسوکی روی لبهای ایزوکو مینشست. چشمهای قرمزش از خشم و اضطراب میسوخت.
کاتسوکی با صدای خشدار و لرزون غرید: «داری چه غلطی میکنی، دکو؟! فکر کردی اجازه میدم؟ فکر کردی میتونی همینطوری... همینطوری خودت رو از من بگیری و بری؟!»
ایزوکو سرش رو پایین انداخت، قطرههای اشکی که معلوم نبود از بارونه یا گریه، روی گونهش میغلتید. «ولم کن... کاچان. خستهم. دیگه نمیتونم بارِ همهچی رو به دوش بکشم. من... من فقط میخوام تموم شه.»
کاتسوکی دستش رو از روی یقه برداشت و با فشاری که نه از روی دشمنی، بلکه از روی درماندگی بود، گونهی ایزوکو رو گرفت و مجبورش کرد توی چشمهاش نگاه کنه. «به من نگاه کن! تو هیچکسِ لعنتیای نیستی که بخوای تمومش کنی. اگه قراره کسی تمومش کنه، اون منم. اگه قراره زجر بکشی، باید پیشِ من باشی.»
کاتسوکی دستش رو لای موهای ایزوکو فرو برد و سرش رو به سینهی خودش چسبوند، طوری که ایزوکو صدای تندِ قلبش رو میشنید. فشارِ آغوشش اونقدر زیاد بود که انگار میخواست ایزوکو رو توی بدنش ذوب کنه.
«فکر کردی من فقط از دور نگاهت میکنم؟» کاتسوکی زمزمه کرد، صداش حالا لرزونتر شده بود. «من تمامِ عمرم دنبالت دویدم... حتی وقتی که ازت متنفر بودم، حتی وقتی که حسادت میکردم... تو تنها چیزی بودی که توی این دنیای کوفتی برام معنی داشتی. حق نداری... حق نداری تنهام بذاری.»
اون لحظه، فضای سنگینِ سالنِ متروکه، بوی بارون و بویِ تندِ موادِ منفجرهیِ خفیفی که از پوستِ کاتسوکی بلند میشد، همهچیز رو گیجکننده کرده بود. کاتسوکی صورتش رو جلو آورد و پیشونیاش رو به پیشونیِ ایزوکو تکیه داد.
کاتسوکی ادامه داد: «اعتراف میکنم... از اینکه میبینم داری خودت رو نابود میکنی، دارم دیوونه میشم. من بهت نیاز دارم، نفله. نه به عنوان یه قهرمان، به عنوانِ... مالِ من.»
ایزوکو لرزید. دستهای سردش رو بالا آورد و آروم روی سینهی کاتسوکی گذاشت، روی همون قلبی که تندتر از همیشه میزد. حسِ گرمایِ بدنِ کاتسوکی، اون دیوارِ یخیِ توی وجودش رو شکست.
«کاچان...» ایزوکو نالید، دستاش رو دورِ گردنِ کاتسوکی محکم کرد و خودش رو بهش فشرد. «خیلی ترسیدم... خیلی تنهام...»
کاتسوکی دیگه طاقت نیاورد. لبهاش رو با خشونت و اشتیاقی که سالها توی خودش حبس کرده بود، روی لبهای ایزوکو کوبید. یه بوسهی عمیق، خیس از بارون و سرشار از تمامِ اون حسهایی که هیچکدوم بلد نبودن به زبون بیارن. دستهای کاتسوکی دور کمر ایزوکو حلقه شد و اون رو محکمتر به خودش کشید، طوری که هیچ فاصلهای بینشون باقی نموند. اونجا، توی تاریکیِ اون سالنِ متروکه، تنها چیزی که مهم بود، این بود که ایزوکو دیگه تنها نبود.
- ۵۸۹
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط