**پارت ۴۰ (رقصِ آخر در میانِ خاکسترها)**
**پارت ۴۰ (رقصِ آخر در میانِ خاکسترها)**
سه ماه از اون شبِ لرزان و پر از دود میگذشت. سئول زیر باران میبارید، اما برای من، باران فقط حسِ خنکایِ بیروحِ مرگ رو داشت.
من در همون عمارتِ بازسازیشده نشسته بودم؛ جایی که حالا بویِ سردِ مرگ و غبار میداد. تمامِ اتاقها، تمامِ گوشهها، یادآورِ اون درگیریِ وحشیانه و اون لحظهای بود که جونگکوک با تمامِ وجودش، من رو به زندگی چنگ زد.
اما زندگی... زندگی برای من دیگه معنایی نداشت. من دیگه اون دخترِ لجباز و سرکش نبودم؛ من فقط یه کالبدِ خالی بودم که هر لحظه منتظرِ فرو ریختن بود. عذابِ وجدان مثل یه سمِ تدریجی توی رگهام جریان داشت. هر بار که چشمم رو میبستم، صورتِ خونیِ اون و صدایِ برخوردِ آهن به زمین رو میشنیدم.
من میدونستم اون من رو نجات داد تا من دوباره زندگی کنم، اما اون نمیدونست که با این کار، من رو به زندانیِ ابدی از خاطرات تبدیل کرده.
در اتاقِ کارِ او، جایی که بوی عطرِ تلخ و سنگینِ اون هنوز توی هوا معلق بود، من ایستاده بودم. با دستهای لرزان، اون اسلحه رو برداشتم؛ همون اسلحهای که روزی روی شقیقه من بود و با وحشتِ خالص به من نگاه میکرد.
اسلحه رو سرد و سنگین روی میز گذاشتم. نگاهی به آینهی بزرگِ اتاق انداختم. زنی که توی آینه بود، غریبه بود. چشمهایی که دیگه برقی نداشتند و لبهایی که دیگه لبخندِ گستاخانه نمیزدند.
- «جونگکوک... بالاخره... دارم میآم پیشت...»
با صدای لرزان و آرام، سردیِ فلز رو روی شقیقهام حس کردم. چشمانم رو بستم. آخرین چیزی که حس کردم، نه ترس بود و نه درد؛ فقط یک آرامشِ بیحد و مرز بود. انگار بالاخره داشتم از اون زنجیرهای نامرئیِ خاطره و عذابِ وجدان رها میشدم.
*تِک... تِک... تِک...*
صدایِ تیکتاکِ ساعتِ دیواری، مثلِ ضربآهنگِ آخرین تپشِ قلبم بود که ناگهان... در هم شکست.
سکوتِ مطلق.
فقط صدایِ باران بود که روی پنجرهها میکوبید و خونِ گرم، مثلِ رقصِ آخرین شبِ مافیایی، روی فرشِ سیاه و گرانقیمتِ اتاق جاری شد و به سمتِ عکسِ او روی دیوار، راه خودش رو پیدا کرد.
من همونجا، در میانِ سایهها و یادمانها، به ملاقاتِ همیشگیمون رفتم. 🥀🖤
سه ماه از اون شبِ لرزان و پر از دود میگذشت. سئول زیر باران میبارید، اما برای من، باران فقط حسِ خنکایِ بیروحِ مرگ رو داشت.
من در همون عمارتِ بازسازیشده نشسته بودم؛ جایی که حالا بویِ سردِ مرگ و غبار میداد. تمامِ اتاقها، تمامِ گوشهها، یادآورِ اون درگیریِ وحشیانه و اون لحظهای بود که جونگکوک با تمامِ وجودش، من رو به زندگی چنگ زد.
اما زندگی... زندگی برای من دیگه معنایی نداشت. من دیگه اون دخترِ لجباز و سرکش نبودم؛ من فقط یه کالبدِ خالی بودم که هر لحظه منتظرِ فرو ریختن بود. عذابِ وجدان مثل یه سمِ تدریجی توی رگهام جریان داشت. هر بار که چشمم رو میبستم، صورتِ خونیِ اون و صدایِ برخوردِ آهن به زمین رو میشنیدم.
من میدونستم اون من رو نجات داد تا من دوباره زندگی کنم، اما اون نمیدونست که با این کار، من رو به زندانیِ ابدی از خاطرات تبدیل کرده.
در اتاقِ کارِ او، جایی که بوی عطرِ تلخ و سنگینِ اون هنوز توی هوا معلق بود، من ایستاده بودم. با دستهای لرزان، اون اسلحه رو برداشتم؛ همون اسلحهای که روزی روی شقیقه من بود و با وحشتِ خالص به من نگاه میکرد.
اسلحه رو سرد و سنگین روی میز گذاشتم. نگاهی به آینهی بزرگِ اتاق انداختم. زنی که توی آینه بود، غریبه بود. چشمهایی که دیگه برقی نداشتند و لبهایی که دیگه لبخندِ گستاخانه نمیزدند.
- «جونگکوک... بالاخره... دارم میآم پیشت...»
با صدای لرزان و آرام، سردیِ فلز رو روی شقیقهام حس کردم. چشمانم رو بستم. آخرین چیزی که حس کردم، نه ترس بود و نه درد؛ فقط یک آرامشِ بیحد و مرز بود. انگار بالاخره داشتم از اون زنجیرهای نامرئیِ خاطره و عذابِ وجدان رها میشدم.
*تِک... تِک... تِک...*
صدایِ تیکتاکِ ساعتِ دیواری، مثلِ ضربآهنگِ آخرین تپشِ قلبم بود که ناگهان... در هم شکست.
سکوتِ مطلق.
فقط صدایِ باران بود که روی پنجرهها میکوبید و خونِ گرم، مثلِ رقصِ آخرین شبِ مافیایی، روی فرشِ سیاه و گرانقیمتِ اتاق جاری شد و به سمتِ عکسِ او روی دیوار، راه خودش رو پیدا کرد.
من همونجا، در میانِ سایهها و یادمانها، به ملاقاتِ همیشگیمون رفتم. 🥀🖤
- ۳۵۱
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط