نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

بی_صدا_بمیر (۲۲ تصویر)

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 3 🕯 ⛏ 🚬 ⚰ شب بیست و ششم (فصل سوم) 🗝 قسمت پایان نابودی شیطان📌 این داستان: پایان ماجرا(قسمت آخر) همگی داشتند پله های پیچ در پیچ را می دویدند و زامبی ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 3 🕯 ⛏ 🚬 ⚰ شب بیست و ششم (فصل سوم) 🗝 قسمت پایان نابودی شیطان📌 این داستان: پایان ماجرا(قسمت آخر) همگی داشتند پله های پیچ در پیچ را می دویدند و زامبی ها هم پشت آنان مانند شیرهایی درنده درنگ نمی کردند و می آمدند و نهایت ...

۵ مرداد 1398
40K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 3 ❄❕🕯 🎭شب بیست و پنجم (فصل سوم) 🎗فقط ۵ پارت تا پایان این قصه مانده.... این داستان: جدال شیطان☣ صدای کانال هوا قطع شد یگر هوایی نمی آمد کسی کانال هوا را ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 3 ❄❕🕯 🎭شب بیست و پنجم (فصل سوم) 🎗فقط ۵ پارت تا پایان این قصه مانده.... این داستان: جدال شیطان☣ صدای کانال هوا قطع شد یگر هوایی نمی آمد کسی کانال هوا را بسته بود... همه به تنگنا افتاده بودند یکی از خدمتکار ها گفت : کمی از ...

۳ مرداد 1398
56K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 👁 قسمت بیست و چهارم (فصل سوم) 🎗فقط ۶ پارت تا پایان این قصه مانده.... این داستان: شیطان آزاد شده...😈 همه آنها در حال دویدن بودند در راهرو دری پدیدار شد در قهوه ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 👁 قسمت بیست و چهارم (فصل سوم) 🎗فقط ۶ پارت تا پایان این قصه مانده.... این داستان: شیطان آزاد شده...😈 همه آنها در حال دویدن بودند در راهرو دری پدیدار شد در قهوه ای رنگ ، ملانیا سریع داخل شد و در رابست و قفل پشت آن را ...

۲ مرداد 1398
70K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 3 💉⛓ 🎭شب بیست و سوم (فصل سوم) این داستان: اتاق0 🎻 صدای خدمتکار ها ملانیا را لرزاند آن ها پشت در سردخانه بودند و در مورد دریچه افتاده شده حرف می زدند.....ملانیا ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 3 💉⛓ 🎭شب بیست و سوم (فصل سوم) این داستان: اتاق0 🎻 صدای خدمتکار ها ملانیا را لرزاند آن ها پشت در سردخانه بودند و در مورد دریچه افتاده شده حرف می زدند.....ملانیا هراسان چراغ اتاق را خاموش کرد و در اتاق را چفت کرد و داخل اتاق ...

۱ مرداد 1398
76K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 3 📌🃏 🎭شب بیست و دوم ( فصل سوم ) این داستان: راز هتل . اتاق0☠ ملانیا چشمانش را به زمین دوخته بود جرئت نگاه کردن به چشمان اجساد سلاخی شده از سقف ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 3 📌🃏 🎭شب بیست و دوم ( فصل سوم ) این داستان: راز هتل . اتاق0☠ ملانیا چشمانش را به زمین دوخته بود جرئت نگاه کردن به چشمان اجساد سلاخی شده از سقف را نداشت...و مستقیم جلو می رفت به یک در رسید دری قهوه ای رنگ چوبی ...

۳۱ تیر 1398
78K
#رمان ترسناک #بی_صدا_بمیر 3 ⛔ 🔪 ⚠ ❌ شب بیست و یکم ( فصل سوم) این داستان: ورود ممنوع ملانیا در چهار دیواری اتاقک دستشویی منتظر رفتن خدمتکار ها بود اما نمی توانست تحمل کند....بوی ...

#رمان ترسناک #بی_صدا_بمیر 3 ⛔ 🔪 ⚠ ❌ شب بیست و یکم ( فصل سوم) این داستان: ورود ممنوع ملانیا در چهار دیواری اتاقک دستشویی منتظر رفتن خدمتکار ها بود اما نمی توانست تحمل کند....بوی شدید خون و بوی لجنی که از کاسه ی توالت بلند می شد‌‌‌...حالش را بهم ...

۳۰ تیر 1398
85K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 2 ⚠🃏💉 ❌شب بیستم(پایان فصل دوم✅) این داستان: فرار به محض خارج شدن از اتاق می بیند که دو نفر از خدمه هتل به او خیره شده اند؟ یکی از آن ها با ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 2 ⚠🃏💉 ❌شب بیستم(پایان فصل دوم✅) این داستان: فرار به محض خارج شدن از اتاق می بیند که دو نفر از خدمه هتل به او خیره شده اند؟ یکی از آن ها با لبخندی شیطانی پرسید: مشکلی پیش اومده از اتاقتون اومدین بیرون؟ ملانیا نمی تواند چیزی بگوید ...

۲۹ تیر 1398
75K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 2 🔱🃏💉 ❌شب نوزدهم این داستان: جدال☠ ملانیا از جایش بلند می شود و با ریک پله ها را بالا می روند انها هراسان بهم نگاه می کنند که ریک می گوید: حتما ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 2 🔱🃏💉 ❌شب نوزدهم این داستان: جدال☠ ملانیا از جایش بلند می شود و با ریک پله ها را بالا می روند انها هراسان بهم نگاه می کنند که ریک می گوید: حتما باید راه فراری باشه! ملانیا نگران است و با لکنت زبان می گوید مسافرا چی؟ ...

۲۸ تیر 1398
83K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 2 ⏳🔪💉 ❌شب هفدهم این داستان: بازماندگان همه از ماشین پیاده می شوند راننده روبه بقیه می‌کند و می گوید فاصله مون تا اون نور بیش تر از یه مایله....هوا تاریکه از هم ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 2 ⏳🔪💉 ❌شب هفدهم این داستان: بازماندگان همه از ماشین پیاده می شوند راننده روبه بقیه می‌کند و می گوید فاصله مون تا اون نور بیش تر از یه مایله....هوا تاریکه از هم دور نباشین دایره ای شکل حرکت می کنیم تا کنار هم باشیم سپس راننده در ...

۲۶ تیر 1398
149K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 2 🔮📞🕯 ❌شب شانزدهم این داستان: بازماندگان ☢ ملانیا و آن مرد هر دو بلیط را می‌گیرند و هنگامی که از باجه دور می شوند ملانیا می گوید اینجا تنها یه اتوبوس میره ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 2 🔮📞🕯 ❌شب شانزدهم این داستان: بازماندگان ☢ ملانیا و آن مرد هر دو بلیط را می‌گیرند و هنگامی که از باجه دور می شوند ملانیا می گوید اینجا تنها یه اتوبوس میره نوادا پس باید تو یه اتوبوس باشیم شمارتون چنده؟ مرد با لحنی آرام گفت 66 ...

۲۴ تیر 1398
73K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 2 ✝🔨🕯 ❌شب چهاردهم ☢فصل دوم نیا روی صندلی کنار دخترک(آنه) نشست و به صندلی تکیه داد کتابش را باز کرد کتابی با نام سکوت نوعی کتاب روشنانسی در مورد تقوا داشتن... نیا ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 2 ✝🔨🕯 ❌شب چهاردهم ☢فصل دوم نیا روی صندلی کنار دخترک(آنه) نشست و به صندلی تکیه داد کتابش را باز کرد کتابی با نام سکوت نوعی کتاب روشنانسی در مورد تقوا داشتن... نیا چشمانش خواب آلود شده بود نوشته های کتاب برایش بزرگ و کوچم می شدند خمیازه ...

۲۱ تیر 1398
37K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 2 ✝🔪🔦 ❌ شب سیزدهم ✴️فصل دوم در اتاق سکوت خاصی حاکم بود تا اینکه ملانیا سکوت را شکست و گفت: اون کیه بهت گفت؟ چیزی در این مورد بهت نگفت! دخترک گفت: ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 2 ✝🔪🔦 ❌ شب سیزدهم ✴️فصل دوم در اتاق سکوت خاصی حاکم بود تا اینکه ملانیا سکوت را شکست و گفت: اون کیه بهت گفت؟ چیزی در این مورد بهت نگفت! دخترک گفت: چرا!! یه بار یادم میاد اسم یه نفرو زمزمه می کرد آلن راکسی نمی دونم ...

۲۰ تیر 1398
61K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 2 🔪🚬💉 ❌شب دوازدهم ✴️فصل دوم همگی پشت در اتاق 61 بودیم هنوز دکتر بیرون نیومده بود پلیس هم تو راهرو قدم رو می رفت پرستار هم داشت زخم های ملانیا رو پانسمان ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 2 🔪🚬💉 ❌شب دوازدهم ✴️فصل دوم همگی پشت در اتاق 61 بودیم هنوز دکتر بیرون نیومده بود پلیس هم تو راهرو قدم رو می رفت پرستار هم داشت زخم های ملانیا رو پانسمان می کرد همه یه جوری مشغول بودن می ترسیدن با واقعیت توی اتاق آشنا بشن ...

۱۹ تیر 1398
158K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 2 🃏🕯⛓ ❌شب یازدهم ❎فصل دوم جان به در پشتی خانه از حیاط خلوت اشاره کرد و گفت بیاین این در راحت باز میشه... ملانیا از‌ کیفش شیشه آب را در آورد اما ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 2 🃏🕯⛓ ❌شب یازدهم ❎فصل دوم جان به در پشتی خانه از حیاط خلوت اشاره کرد و گفت بیاین این در راحت باز میشه... ملانیا از‌ کیفش شیشه آب را در آورد اما قبل از اینکه در قهوه ای رنگش را باز کند دخترک شروع به فریاد کشیدن ...

۱۸ تیر 1398
48K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 🕯🔪 ❌شب دهم 🔹پایان فصل اول ملانیا از طریق گوشی روی گوشش به دنی می گوید: نیاز به یه چیزی مثل چکش دارم ازشون بپرس کجای خونه چنین چیزی هست؟؟؟ دنی با عجله ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 🕯🔪 ❌شب دهم 🔹پایان فصل اول ملانیا از طریق گوشی روی گوشش به دنی می گوید: نیاز به یه چیزی مثل چکش دارم ازشون بپرس کجای خونه چنین چیزی هست؟؟؟ دنی با عجله از پدر نادیا پرسید و او گفت روی میز ناهار خوری یه چکش هست اونو ...

۱۶ تیر 1398
94K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 🔯♦️🃏 ❌شب نهم جان به سمت پدر روحانی می دود و نبضش را می گیرد و با خوشحالی می گوید اوه خدایا شکر نمرده!!بابا زنگ بزن اورژانس.... پلیس . اورژانش . بیمارستان همه ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 🔯♦️🃏 ❌شب نهم جان به سمت پدر روحانی می دود و نبضش را می گیرد و با خوشحالی می گوید اوه خدایا شکر نمرده!!بابا زنگ بزن اورژانس.... پلیس . اورژانش . بیمارستان همه سوال های خود را پرسیدند و کارشان را انجام دادند و رفتند اما این موضوع ...

۱۵ تیر 1398
105K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 🔞⛓💉 ❌شب هشتم به گذشته باز می‌گردیم حدودا ۳۰ روز قبل یعنی شب پنجم👇👇 پدر نادیا و جان برادرش در خارج از خانه منتظر هستید پدر روحانی با هر قدمی که بر می ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 🔞⛓💉 ❌شب هشتم به گذشته باز می‌گردیم حدودا ۳۰ روز قبل یعنی شب پنجم👇👇 پدر نادیا و جان برادرش در خارج از خانه منتظر هستید پدر روحانی با هر قدمی که بر می دارد به سختی نفس می کشد و‌ چیز هایی زیر لب زمزمه می کند تا ...

۱۴ تیر 1398
75K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 🍁📍🃏 ❌شب هفتم هنوز در حال هستیم.... نادیا لبخندی می زند و‌می گوید فکر کردم دیگه نمی بینمت!! مادرش بوسه ای بر پیشانی اش می زند و می گوید: عزیزم این چه حرفیه! ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 🍁📍🃏 ❌شب هفتم هنوز در حال هستیم.... نادیا لبخندی می زند و‌می گوید فکر کردم دیگه نمی بینمت!! مادرش بوسه ای بر پیشانی اش می زند و می گوید: عزیزم این چه حرفیه! نادیا به سختی می گوید: مامان با تو نبودم با اونم مادرش با تعجب می ...

۱۳ تیر 1398
40K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 🕯🔪⚰ ❌شب پنجم با باز شدن در توپی سرخ رنگ وارد اتاق می شود و به دیوار می خورد نادیا با تعجب به سالن خیره شده چون در زیر شیروانی باز است از ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 🕯🔪⚰ ❌شب پنجم با باز شدن در توپی سرخ رنگ وارد اتاق می شود و به دیوار می خورد نادیا با تعجب به سالن خیره شده چون در زیر شیروانی باز است از قرار معلوم توپ از آنجا افتاده و قل خورده و به در اتاق نادیا خورده ...

۱۰ تیر 1398
129K
#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 🔪💉 ❌شب چهارم شب است و تمام خانواده پشت میز نشسته اند و مادر نادیا سوزان جریان امروز را دعوت می کند نادیا می خواهد حرفی بزند اما سکوت می کند خودش هم ...

#رمان.ترسناک #بی_صدا_بمیر 🔪💉 ❌شب چهارم شب است و تمام خانواده پشت میز نشسته اند و مادر نادیا سوزان جریان امروز را دعوت می کند نادیا می خواهد حرفی بزند اما سکوت می کند خودش هم دلیلش را نمی دهد ترجیحش این است که سکوت کند..... پدر حرفی نمی زند او ...

۱۰ تیر 1398
75K