#هفتادو نهبلند شدم برم که خاله با دو تا لیوان شیر و خرما اوم...

#هفتادو هشت چه خواستگاری؟ چه ازدواجی؟ سرم و برگردوندم سمت ...

#هفتادو هفت کی انقدر بزرگ شدی آرشیدای بابا؟ لبخند تلخی از گ...

#هفتادو شیشیه مدلی نگاهم میکرد.. مهتابم فهمیده بود و بهم اش...

#هفتادو پنج _ میخوای کجا بری؟ _ تازه برگشتم ابروهاش پرید با...

#هفتادو چهار به هیچ کس نگفته بودم تا همراهم بیان. میخواستم ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط