{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#هفتادو شیش

#هفتادو شیش
یه مدلی نگاهم میکرد..
مهتابم فهمیده بود و بهم اشاره زد چی شده؟
منم با باال انداختن شونه هام گفتم نمیدونم..
به مهتاب چشمک زدم و گرفت منظورم چیه!
بعد از ناهار سریع با هم به خاله کمک کردیم تا کاراش زودتر تموم بشه و از زیر زبونش بکشیم چی شده!
ِن من و مهتاب هیچی به هیچی..
بعد از تالش های فراوا
فقط گفت_ شب که صادق و بابات اومدن میفهمی
حاال کی تا شب صبر میکنه؟
ولی خب میدونستیم خاله نخواد چیزی بگه نمیگه
واسه همین رفتم اتاق مهتاب و رو تختش ول شدم
بعد از چند دیقه اونم اومد
تو بغل هم خوابیدیم..
بهترین آرامش دنیا..
حاال که انقدر فضول شده بودم بابا و عمو دیر تر از همیشه اومدن
بابا بدون اینکه بره باال لباسش و عوض کنه اومد خونه خاله اینا..
شدید کالفه بودم..
عمو و بابا و خاله همش به من نگاه میکردن و زیرزیرکی میخندیدن..
قیافه ی من و مهتابم پوکر فیس شده بود..
بعد از شام بدون اینکه اجازه بدم خاله بخواد کاری کنه نشوندمش رو مبل و مقابل سه تاشون ایستادم و دست به سینه
نگاهشون کردم
_ خب حاال میگید چه خبره؟
بابا لبخندی زد و به مبل کناریش اشاره کرد و گفت بیا بشین
رفتم نشستم و منتظر نگاهش کردم
دیدگاه ها (۱)

#هفتادو هفت کی انقدر بزرگ شدی آرشیدای بابا؟ لبخند تلخی از گ...

#هفتادو هشت چه خواستگاری؟ چه ازدواجی؟ سرم و برگردوندم سمت ...

#هفتادو پنج _ میخوای کجا بری؟ _ تازه برگشتم ابروهاش پرید با...

#هفتادو چهار به هیچ کس نگفته بودم تا همراهم بیان. میخواستم ا...

ددی فاکرم

ددی فاکرم

اهم از اونجایی که من خیلی چیزا رو به شما میگم گفتم اینم بگم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط