هفتادو پنج
#هفتادو پنج
_ میخوای کجا بری؟
_ تازه برگشتم
ابروهاش پرید باال_ کجا بودی؟
_ تو دانشکده اتون آشنا داری بدون معطلی ثبت نام کنم؟
شوک زده نگاهم کرد..
هر دو با هم شروع کردیم جیغ زدن و خندیدن..
باورش نمیشد منم بتونم قبول بشم..
خاله با عجله اومد داخل و وقتی فهمید کلی ذوق کرد و بغلم کرد..
همشم میگفت دخترای داروسازم و چشم میزنن
وقتی بابا فهمید هممون و شام برد بیرون و خیلی خوش گذشت..
زودتر از اونچه که فکر میکردم دانشگاه ها باز شد و به عنوان یه دانشجوی داروسازی وارد دانشگاه شدم..
من و مهتاب تو خونه همش پیش هم بودیم
تو دانشگاهم هم و ول نمیکردیم
بچها بهمون میگفتن دوقلوهای افسانه ای..
تقریبا از بعد اتفافی که واسه من افتاد و دوس پسر سابق مهتاب بیهوشم کرد نفهمیدم مهتاب چی بهش گفته بود که
خبری ازش نبود..
دو سال گذشته بود و تقریبا بدون هیچ دغدغه ای زندگی میکردم..
انقدری زندگیم شاد بود که یادم رفته بود من از همون بچگی طالعم نحسه!
که اگه نحس نبود از لحظه ی تولدم بعد از هر خنده ام یه گریه بلند نمیومد سراغم..
وقتی از تهه قلبم خوشحال میشدم تو آخرین لحظه باید یه چیزی شبیخون میزد به شادیم و تمام...!
تازه با مهتاب رسیده بودیم خونه و خسته از یه پیاده روی طوالنی فقط گرسنه بودیم..
رفتم باال و بعد از عوض کردن لباسام رفتم پایین واسه ناهار..
سر میز نشستا بودیم و قورمه سبزی خوشمزه ی خاله رو با لذت میخوردیم..
چند دفعه سرم و بلند کردم و هر بارم با نگاه خاص خاله مواجه میشدم..
_ میخوای کجا بری؟
_ تازه برگشتم
ابروهاش پرید باال_ کجا بودی؟
_ تو دانشکده اتون آشنا داری بدون معطلی ثبت نام کنم؟
شوک زده نگاهم کرد..
هر دو با هم شروع کردیم جیغ زدن و خندیدن..
باورش نمیشد منم بتونم قبول بشم..
خاله با عجله اومد داخل و وقتی فهمید کلی ذوق کرد و بغلم کرد..
همشم میگفت دخترای داروسازم و چشم میزنن
وقتی بابا فهمید هممون و شام برد بیرون و خیلی خوش گذشت..
زودتر از اونچه که فکر میکردم دانشگاه ها باز شد و به عنوان یه دانشجوی داروسازی وارد دانشگاه شدم..
من و مهتاب تو خونه همش پیش هم بودیم
تو دانشگاهم هم و ول نمیکردیم
بچها بهمون میگفتن دوقلوهای افسانه ای..
تقریبا از بعد اتفافی که واسه من افتاد و دوس پسر سابق مهتاب بیهوشم کرد نفهمیدم مهتاب چی بهش گفته بود که
خبری ازش نبود..
دو سال گذشته بود و تقریبا بدون هیچ دغدغه ای زندگی میکردم..
انقدری زندگیم شاد بود که یادم رفته بود من از همون بچگی طالعم نحسه!
که اگه نحس نبود از لحظه ی تولدم بعد از هر خنده ام یه گریه بلند نمیومد سراغم..
وقتی از تهه قلبم خوشحال میشدم تو آخرین لحظه باید یه چیزی شبیخون میزد به شادیم و تمام...!
تازه با مهتاب رسیده بودیم خونه و خسته از یه پیاده روی طوالنی فقط گرسنه بودیم..
رفتم باال و بعد از عوض کردن لباسام رفتم پایین واسه ناهار..
سر میز نشستا بودیم و قورمه سبزی خوشمزه ی خاله رو با لذت میخوردیم..
چند دفعه سرم و بلند کردم و هر بارم با نگاه خاص خاله مواجه میشدم..
- ۲.۰k
- ۱۸ آبان ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط